تلخه، چاییش تلخه....شیشه ی عسل با اون رنگ طلایی خوش رنگ، توی سینی چایی، یک جورهایی بهش چشمک می زنه ،اما عشقش کشیده که چایی رو تلخ بخوره..
داغ و تلخ ، سر می کشدش و صورتش از طعمی گزنده تو هم می ره.
تلفنش با یک آهنگ آزار دهنده به صدا در میاد( صدای هر زنگی این روزها براش عینهو مارش عزاست). 
یک نگاه به شماره می اندازه و دست دست می کنه که جواب بده یا نه. بعد از چند تا زنگ،پیش خودش می گه :طعم تلخ، چه ربطی به این بنده خدا داره و گوشی رو در گوشش می ذاره...
اونور خط ،" یکی" تند تند حرف می زنه، "یکی" نگرانشه، "یکی" دلش می خواد بدونه که کارش به کجا رسیده، "یکی "می خواد با زبونی دست و پا شکسته بهش یک چیزهایی رو بفهمونه که ...
اون "یکی" ، یک آدم ساده است، یک آدم معمولی، یکی از اون آدمهایی که فقط آدمه و اون همیشه عاشق آدمیزاد بوده. عاشق اینکه بشینه پای درد و دلشون، بشینه و زندگیشون رو از دور نظاره کنه، بشینه و برای غصه هاشون غصه بخوره و برای شادیهاشون ، قٌل قٌل بخنده.
حالا "یکی " از اون آدمهایی که ساعتهای زیادی باهاش گفته و خندیده و کار کرده و دل به دلش داده، بهش زنگ زده و توی جمله های ناگفته اش ، می گه که جاش خالیه.....
گوشی رو روی میز می ذاره و به شیشه عسل خیره می شه.....
مزه ی شیرین چاییش با شوری اشکهاش درهم می شه و یک طعم ناشناخته رو به کامش سرازیر می کنه.