يكي از باقلواهاي لوزي شكل پر شهد و شيره ي يزدي رو توي دهنت مي ذاري. چشمانت رو ، مي بندي و به پرزهاي چشايي زبونت اجازه مي دي كه همه ي شيريني باقلوا را در خودشون جذب كنند. باقلوا آروم آروم توي دهانت آب مي شه و بعد از چند دقيقه به كلي ناپديد مي شه. 
ليوان دسته دار چايي رو به لبت مي چسبوني و آروم آروم مزه مزه اش مي كني. تلخه تلخه. اما به نوشيدن اين تلخي داغ ادامه مي دي. اونقدر اون شيريني به كامت نشسته، اونقدر اون طعم و مزه ،غليظ و پررنگ بوده كه تلخ ترين چايي ها رو مي توني ليوان ليوان بخوري و هنوزم احساس كني كه به شيريني بيشتر، احتياجي نداري. 
بعضي اتفاقها توي زندگي آدم نقش اون باقلوا رو بازي مي كنند، با اينكه الان ديگه تموم شدند، با اينكه از وقوعشون خيلي وقته گذشته ، با اينكه يك جورهايي به خاطره ها پيوستند ، اما شيريني وجوديشون آنچنان به جانت نشسته كه حالا حالاها مي توني شرنگ تلخ زندگي رو سر بكشي ، بدون اينكه تعللي در نوشيدنش به خرج بدي، بدون اينكه خم به ابرو بياري.... 
چشمانت رو مي بندي ، اون تلخي داغ رو به لبانت مي چسبوني، مي نوشي و به ياد مياري.....
نوش