لیوان به دست می پرسه، اسمت چيه؟
پاي تلفن دارم با دخترك سر و كله مي زنم. مي خوام بگم، ول كن باباجان، قهوه رو آماده كن، اما چشمم به چشمهاي مشتاق و براقش مي افته كه منتظره. به دخترك ميگم، يك دقيقه وايسا و اسمم رو بي حوصله ميگم. به سختي تكرارش مي كنه ،طوريكه مجبور ميشم حرف به حرف اسمم رو وسط كافه هجي كنم. ميره دنبال كارش و من دوباره شروع مي كنم به چك و چونه زدن و باج دادن و خط و نشون كشيدن ...
لبخند مي زنه ، چشمهاي ريزش به يك خط نازك تبديل مي شه و مي گه: روز خوبي داشته باشي. 
و حالا من مهربانترين ليوان قهوه ي دنيا توي دستمه.