امروز صبح که بر اساس محاسبات زمانی ، سه دقیقه از خودم جلوتر بودم، مکث بیشتری در پمپ بنزین بین راهی کردم و به خودم اجازه دادم به جای دویدن میان راهروهای فروشگاه کوچک ، سوت زنان قدم بزنم و کمی به قفسه های مملو از خوردنیهای خوش آب و رنگ توجه کنم. ولی بعد از تمام شدن سه دقیقه ، همان نوشیدنی محبوبم را از میان انبوه بطری های رنگارنگ آبمیوه برداشتم و به سمت دختر سبزه روی مالزیایی رفتم تا طبق روال همیشگی حسابم را برای یک لیوان قهوه و یک بطری آب میوه ی سبز بپردازم. دختر با لبخندی نمکین مثل همه ی هزار صبح دیگری که با من راس ساعت ۷:۱۵ روبرو میشد، مبلغ بیست و دو درهم و نیم فلس را گرفت و گفت : «خانم ببخشید ولی به نظرم خیلی کسل کننده است که هر روز همون چیزهای تکراری رو می گیرید! »
و بدون هیچ توضیح بیشتر، چشمان باریکش را به هم کشید و سرش را به نشانه ی دلسوزی کمی به راست کج کرد تا همدردیش را با حال کسالت بار من اعلام کند. 
من با دستی خشک شده میان هوا و زمین برای گرفتن کیسه ی خرید ، همه ی چهار سال و چند ماهی که صرف بوجود آوردن چنین فعل تکراری ، کرده بودم را مرور کردم و در راستای قانون من در آوردی تایید خود در هر حالتی، اسم خودم را در لیست انسانهای بزرگ و خسته کننده قرار دادم. همان کسانی که به همراه بزرگ بودنشان ، عادتهای تکراری زیادی را به نام خود ثبت کردند. 
« خانم باقری زنی بود بزرگ که هر روز صبح راس ساعت ۷:۱۵ ، یک لیوان قهوه و یک بطری آب میوه ی سبز به مبلغ بیست دو و درهم و نیم فلس از پمپ بنزین بین راهی می خرید و تا روز آخر زندگی پربارش به این عادت وفادار ماند. »
کیسه را دور مچ دستم چرخاندم و قهقهه زنان از در کشویی فروشگاه بیرون زدم!