حمام زنانه

مثل همیشه وسط اتاق در حال یورتمه رفتن بودم که پایم به برجستگی وسط فرش گیر کرد و برای یک لحظه وسط هوا و زمین معلق شدم و با کله در ظرف خورشت فرود آمدم. غذا متعلق به لالو، دختر عقب مانده و لال روستا بود که توسط کل روستا تامین می شد و در همه جا حضور داشت. جدا گانه برایش غذا می کشیدند و اکثر اوقات با بچه ها هم سفره می شد.  تا امروزهم هیچوقت نفهمیدم که نام اصلی آن دختر و داستان زندگیش چه بود. دختری با صورتی مهربان و زبانی گنگ که همه مهرش در لبخند همیشگیش بود و تنها با حرکات سر و دست تلاش می کرد که با من ارتباط برقرار کند و همیشه منظورش را نمی فهمیدم، و فقط می دانستم که دوستم دارد.

 

سرم را که از ظرف خورشت در آوردم، آنچنان قیافه مضحک و خنده داری داشتم که بچه های هم بازیم ، از خنده روی زمین غلت می خوردند و من حیران از اتفاقی که برایم افتاده بود با یک کله خورشتی ، هاج و واج دور و برم را نگاه می کردم .  لالو که ناظر بر صحنه درام سقوط من بود، دستم را گرفت و به سمت حوض وسط حیاط برد و با اشاره به من حالی کرد که سرم را در حوض بشورم . به نظرم ایده خوبی آمد و پیش خودم فکر کردم اینجوری از برخوردهای بعدی بین خودم و مامان هم پیش گیری خواهم کرد. خلاصه با کمک لالو سرم را توی حوض شستم و ظاهرم به صورتی در آمد که کسی در آن لحظات نمی فهمید که تا چند دقیقه پیش سرم تا گردن چرب چیلی بوده است. تا آخر شب هم، جلوی چشمهای تیز بین مامان که همیشه بچه هایش عین دسته گل بودند ، ظاهر نشدم که مبادا از این جریان بویی ببرد. آن شب به خیر و خوشی به پایان رسید .من سر به بالش نرسیده بیهوش شدم و غافل از اتفاقاتی که، در انتظارم بود، خوابهای رنگین دیدم.

 صبح با احساس دستهایی در میان موهایم ، مثل برق گرفته ها از جا پریدم . مامان بالا ی سرم نشسته  و با دقت به من خیره شده بود و مثل یک کارآگاه زبردست به دنبال ردپایی ازآلودگی در میان موهای گوریده ی من می گشت. جستجو از لمس کردن، به بو کردن و در نهایت به یک سوال قابل پیش بینی ختم شد: سمیه با سرت چیکار کردی، چرا اینقدر موهایت چرب است؟ مثل متهمی که خیلی به دفاعیه خودش اطمینان نداره ،مستاصل به مامان نگاه کردم وبا ترس گفتم، نمی دانم به خدا.... مامان همانطور که با وحشت به کاوش خود ادامه می داد ، هر لحظه به سایز چشمانش اضافه می شد ، وای ، حالا دقیقا داشت منطقه ای از سرم که در خورشت غوطه ور شده بود را معاینه می کرد و به یک لحظه، حکم نهایی را صادر کرد. "حمام می روی" .

 حمام رفتن به نظر کار سخت و پیچیده ای نبود، اما حمام روستا، قصه ای متفاوت داشت. روستای پدرم تنها یک حمام عمومی داشت که صبحها زنانه بود و عصرها مردانه و شبها هم، مشتریهای خاص، مثل خانواده ما را که نورچشمی بودند، میزبانی می کرد و تمام شب حمام برای حضور ما قرق می شد تا دردانه اسماعیل عمو و خانواده اش به دور از چشم دیگران حمام عمومی را خصوصی کنند و تنی به آب بزنند . حمامی با عظمت که  با چندین و چند حوضچه آب داغ و دهها دوش،در سکوت شب، مشتریان شهریش را به خود راه می داد. در مدت شستشو، در آن تنهایی شبانه، یاد آوری قصه ی جنهایی که ناگهان در حمام در برابرت ظاهر می شوند و کاسه ی آب داغ  تعارفت می کنند و پس از اتمام حمام ، سمهایشان آشکار می شود، خیلی سخت نبود.

 بدین صورت من که تا به حال تجربه ای از حمام عمومی نداشتم و با شنیدن عبارت دستوری مامان که جای هیچ سرپیچی در آن نبود، دلم شور افتاد و پیش در آمد تجربه ای جدید در ذهنم نواخته شد .نمی دانستم باید بترسم یا خوشحال باشم.

 شال و کلاه کردیم و به سمت حمام روانه شدیم . در راه، خبرگزاریهای روستا از زبان بی زبان لالو گزارش دیشب را به گوش مامانم رساندند و مامان با یک چشم غره ، عصبانیتش  را از پنهانکاریم، به من اعلام کرد. اما در ان لحظات، هیجان ناشی از تجربه کردن حمام زنانه ی  روستا  و نظاره ی زنان برهنه در کنار هم، جایی برای ترس در من باقی نگذاشته بود.

 اولین چیزی که ، به محض وارد شدنم، باعث شد ته دلم بلرزد، صدای جیغ وفریاد بچه ها بود که به گوش می رسید و همهمه ی بی وقفه ای که قصه های ارواح را برایم تداعی می کرد. اما مامانم اصلا توجهی به این امور نداشت و با سرعت نور در حال آماده کردن من برای فرستادنم به آن فضای ناشناخته بود.

تازه  متوجه شده بودم که باید به تنهایی با این تجربه جدید مواجه شوم و مامانم همراهیم نمی کند ، که پرده سالن اصلی حمام کنار رفت و زنی چاق و  برهنه با گیسوانی خیس و بلند که تا گودی کمرش می رسید ، وارد شد. سنگین و با ابهت قدم بر می داشت ،همچون ملکه ای که به جلال و جبروتش آگاه است  ؛ با آغوشی باز و لبخندی برلب به سمت ما آمد ،  انگار که می خواست ورود ما را به قلمروش خوش آمد بگوید . روبه مامانم کرد و گفت، زن عمو اصلا نگران نباش، آنچنان می شورمش که از تمیزی برق بزند.

یک کمی که دقت کردم، صدیقه خانم، زن عموی بابا را در آن هیبت غریب شناختم، اما این دلیل نمی شد که مثل کوالا به مامانم آویزان نشوم و از او طلب مغفرت نکنم که تو رو خدا مرا ببخش و من را روانه یک چنین فضای مخوفی همراه با زنانی با این هیبت مکن. اما زور دستان کودک شش ساله کجا وزور بازوان قدرتمند و کارگری صدیقه خانم  که با جدیت و هدفمند من را از مامانم جدا کرد و هیچ وقعی به جیغ های بنفشی که می کشیدم نگذاشت.

در آغوش صدیقه خانم وارد فضایی بخار آلود و داغ شدم. از هر سمتی صدایی می آمد. کمی طول کشید تا چشمانم از میان بخار ، تصاویر را تشخیص دادند و تازه متوجه عمق فاجعه شدم. به تعداد انبوهی از زنان برهنه و  بسیار فربه، که  همچون صدیقه خانم ، ملکه قصه ی من هیبتی  غریب داشتند و با گامهای سنگین ، جوری که زمین زیر پایشان می لرزید ،در حال حرکت بودند خیره شدم و بیش از زنان، به کودکان لختی ، در رده های مختلف سنی که با جیغ و فریاد، خودشان را از دست مادران سمج رها می کردند ومثل وروجکها و شیطونکهای قصه های شاه و پریان به هر سمت و سویی می دویدند . و اما وقتی به چنگ مادران می افتادند، رحمی وجود نداشت . بچه ها با سرعت به درون حوضچه های آب داغ پرتاب می شدند و شتستشو آغاز می شد. همه چیز و همه کس من را به یاد شکنجه گاه زندانهای مخوف شاهان عهد قدیم می انداخت.

 صدیقه خانم ، ملکه حمام ،به اکتشافات من پایان داد و سرنوشت من ، همچون باقی کودکان به حوضچه آب داغ ختم شد. وای خدای من این تازه شروع برنامه هدفمند مامان و صدیقه خانم بود. فکر می کنم من را با رخت چرک اشتباه گرفته بودند  برای اینکه با چنان شدت و حدتی ، گیسوان من چنگ می خورد که در انتظار ریزش همه موهایم بودم . بعد از موهایم ، نوبت به بدنم رسید که در مقایسه با کودکان روستا که فربه و سرخ و سفید بودند، من بسان اسکلتی متحرک بودم، اما برای صدیقه خانم فرقی نمی کرد. بر طبق وظیفه، پوست نازکم کیسه کشیده شد تا همه آلودگیها برطرف شود و رنگم همچون کودکان دیگر به سرخی بزند که البته در این یک مسئله خیلی موفق نبود. چون من زردتر و نحیفتر از این حرفها بودم که بشود با یک شستشو، رنگ رخسارم را گلبهی کرد. پروژه پاکیزگی به پایان رسید و من پیرو عدد مقدس هفت، هفت بار در حوض آب فرو برده  و در آورده شدم.در این لحظات، خودم را در یک قدمی مرگ می دیدم و با تجربه شنیداریم از توصیف آن دنیا، در آرزوی خنکی بهشت به سر می بردم.اماخوشبختانه عمر من به دنیا بود و  زن عمو جان که به مقصود خود رسیده بود ، من را به حال خود گذاشت و شروع به شستن خودش کرد.

 من هم که از مرگ حتمی نجات پیدا کرده بودم،نفسی از سر آسودگی کشیدم و با فراغ بال ، مکاشفات خودم را از سر گرفتم. حالا که ترس  از دلم رخت بر بسته بود و می دانستم که آنچه  قرار بود برایم رخ دهد به پایان رسیده است  ، می توانستم از دیدن عجیبترین صحنه های زندگیم  لذت ببرم. حال  و احوالم  ،همچون آلیس در سرزمین عجایب بود که دوست داشت سر از تمامی آنچه برایش غریب بود ، در آورد، پس، سعی کردم با دقت همه تصاویر را در ذهنم حک کنم و داستانی شنیدنی برای دوستانم به سوغات ببرم.

اگر محیط وهم آلود و خاکستری حمام را که دریک سمتش،  اتاقکهای تنگ و باریک، تعبیه شده بود و در هر کدام دوش آبی بر پا بود  و در سمت دیگرش ، حوضچه های مرتفعی که وقتی کسی در آن می نشست، تنها بخش کوچکی از سرش دیده می شد، را نادیده می گرفتم، اندام زنان ، اولین چیزی بود که مرا جذب خودش کرد. اندام هایی که تقریبا همگی در یک شکل و فرم بودند، زنانی با شانه هایی فراخ،سرینی پهن، شکمهای بزرگ و سینه هایی بزرگترکه برروی شکمهایشان خوابیده بود  و همه ی آن اندامهای گوشتی و وزین بر پاهایی قوی با مچهایی پهن استوار بود.

 تا به حال با چنین تصویری از اندام زن مواجه نشده بودم . تصوراتی که در ذهن کودکانه من از زن شکل گرفته بود، موجودی لطیف و نازک بود، که با طنازی و عشوه گری به دنیا، فخر زیباییش را می فروخت، اما اینجا در حمام زنانه روستا، خبری از تصورات من نبود. البته همیشه ایشان را در پوشش های محلی که شامل پیراهنهای بلند گل گلی و شلوارهای نخی رنگین بود  و صد البته روسریهای رنگ وارنگی که پشت گردن گره می زدند  می دیدم، زنهایی شوخ طبع و شاد که همیشه به دنبال بهانه ای برای خندیدن بودند و همگی با صدای بلند با هم حرف می زدند و تنها رازهای مگو بود که به پچ پچه هایی در گوشی ختم می شد.  اما تصوری از بدنی که در زیر آنهمه رنگ پنهان بود نداشتم.

 زنها با چهره هایی جدی وخالی از آن لبخندهای مداوم، برهنه، با بی خیالی و بدون ترس ازهر نگاه نامحرمی در قلمرویی صد در صد زنانه به این سو و آن سو می رفتند، انگار نه تنها لباس ها را در آورده بودند بلکه نقابهایشان را نیز در رختکن جای گذاشته بودند.  در کنار حوضچه ها به روی زمین می نشستند و خیلی جدی به شستن خودشان و هر بچه ای که در اطرافشان پرسه می زد مشغول بودند . در همین گیرو دار، کودکان شیرخواره نیز زیر سینه های بزرگ و آویزان مادرانشان سیر می شدند ودر آغوش مادران به خواب می رفتند.

در میان بهت و حیرت من، صدیقه خانم جان که حمام کردنش را به پایان رسانده بود ، رد نگاه  متعجب من را  به زنان روستا دنبال کرد و انگار سوالهای ذهنی من را خواند...با مهربانی دستی بر سرم کشید وگفت: اینان ، زنان شالیزارند. بیشتر عمر خود را خمیده سپری می کنند، سپس مکثی کرد و نگاهش تیره شد، و با خودش زمزمه کرد:  "ما با زنان شهری فرق می کنیم".

آن روز گذشت. من مثل دسته گل به مامانم تحویل داده شدم، هر چند که بالاخره، یک شب تا صبح با کله ی خورشتی خوابیدن کار دستم داد و شپش به سراغ موهای نازنینم آمد و تا مدتها درگیر، تار و مار کردن آنها بودم.

از آن روزها، سالهایی زیادی گذشته است.در طول این سالها، زنان زیادی را دیدم ، در کنارشان زندگی کردم، هم کلام شدم، رفاقت کردم .اما زنگ صدای صدیقه خانم، هیچگاه رهایم نکرد و همیشه به این اندیشیدم که ای کاش صدیقه خانم جان، ملکه با ابهت حمام خاکستری و عظیم  روستا را دوباره می دیدم و در گوشش زمزمه می کردم:" حق با تو بود،زنان شالیزار با زنان شهر فرق می کردند. زنانی که همچون زمین بارور و همچون آسمان پر برکت بودند." 

 

یک مادر بد

 

 

یک مادر بد

وقتی ساحل به دنیا اومد 24 ساله بودم. صفر کیلومتر در ازدواج و تجربه مادری. مامانم همیشه می گفت که ید طولایی دارم در تجربه کردن هر چیزی به سرعت نور، برای همین ،فارغ التحصیل نشده ازدواج کردم و هنوز مهر عقد توی قباله ازدواجم خشک نشده بود که مادر بودن هم به تجربیاتم اضافه کردم.

 اونقدر همیشه غرق کتابها ، دنیای قصه ها و داستانها بودم که دلم می خواست هر چه زودتر قصه زندگی من هم شروع بشه، اما دوره بارداری بدون هیچ کدوم از اون احساسهایی که توی کتابها خونده بودم شروع شد.اولیش مامانم بود که وقتی فهمید چنان نگاهی به من انداخت که همان لحظه متوجه شدم که روزهای سختی در راه است. وقتی حال و روزم متغیر شد و روزگار جلوی چشمم به دوران افتاد، حسابی شوکه شدم، چون فکر می کردم که توی این روزها من  باید دلم چیزهای خوب بخواد و همه دور بری هایم دست به سینه در انتظار هوسهای من هستند، اما اونچه که سراغم اومد ، حس انزجاری بود که به عالم و آدم داشتم و می خواستم سر به تن هیچ کس نباشد. از احساسات لطیف مادرانه و افکار عاشقانه که اصلا بویی نبرده بودم. تنها دلزدگی از زندگی و افسردگی شدید همه وجودم رو پر کرده بود، جوری که دیگه دلم نمی خواست زنده بمونم.

 از صبح تا شب مثل مرغ سرکنده بین خانه خودمان و خانه مامانم در رفت و آمد بودم ، سعی می کردم یک جوری با آن موجودی که توی دلم هی وول می خورد و به هر سمتی می چرخید و بعضی وقتها هم لگد پرانی  می کرد، ارتباط برقرار کنم . باهاش حرف می زدم، نوازشش می کردم، قربون صدقه اش می رفتم، اما فایده نداشت، هیچ احساسی در من بیدار نمی شد و من اون موجود زنده را  به عنوان کودکی در درونم متوجه نمی شدم، اصلا نمی دانستم، این عشق مادرانه که می گویند یعنی چه؟ اینکه توی کتابها از خوشحالی زنی که می فهمد بارداره و از همان روز اول برای آن موجود کوچوک پر پر می زند ،را درک نمی کردم.

عمق فاجعه وقتی پدیدار شد که ماههای آخر سر رسید و من از خواب و خوراک افتادم و انواع و اقسام دردها و مرضهای مختلف به سراغم آمد، آن هم با محدویتهایی که در مصرف دارو داشتم. مجموعه ای شده بودم از درد و رنج که همه را در سکوت  و تنهایی به دوش می کشیدم. جرات نمی کردم اینهمه سردی و بی احساسی نسبت به بچه ام را جایی مطرح کنم. همه امیدم به این بود که وقتی بیاید و بتوانم بغلش کنم، معجزه عشق رخ می دهد و قصه من آغاز می شود.

 خلاصه روز موعود فرا رسید و من مادر شدم، ولی این نه آغاز قصه بود و نه پایان آن . همین که به هوش اومدم، یک درد کشنده همه وجودم رو پر کرد و نفسم بند آمد. تا پرستار بالای سرم آمد، به دستش چنگ زدم و بریده بریده گفتم که دارم از درد می میرم، اما مثل اینکه جمله ی من برایش عادی بود، چون بدون هیچ حرفی من را تنها گذاشت و رفت. توی دلم به زمین و زمان بد وبیراه می گفتم. پیش خودم فکر می کردم، نه ماه بارداری و زجر و عذاب کم نبود که حالا این همه درد را یکباره به من حواله کرده اند. باورم نمی شد که این منم که دارم در این وضعیت دردناک دست و پا می زنم. به نظرم اصلا عادلانه نمی آمد که برای داشتم بچه، فقط این من هستم که باید  شرایطی چنین سخت را تحمل کنم.  همینطور در این حس بی عدالتی غوطه ور بودم که از ریکاوری بیرون آوردنم و سیل مشتاقان و تبریک گویان دور و برم را فرا گرفتند.  همه، آمدن یک دختر سرخ و سفید و سالم را بهم تبریک می گفتند اما من  که دیگه طاقتم از اونهمه درد و سکوت  طاق شده بود، زدم زیر گریه ، اونم چه گریه سوزناکی، توی دلم می گفتم چرا هیچ کس حال من رو نمی پرسه ؟ چرا کسی از این درد وحشتناکی که دل و اندرونم رو چنگ می زنه خبری نمی گیره؟ اما خوب، من توضیحی برای اشکهای بی موقعم ندادم و کسی هم از من نپرسید که یکدفعه چت شد.

دوباره سکوت بر من مستولی شد تا ساحلی رو برایم آوردند و من تو بغلم گرفتمش. یک توپولوی سرخ و سفید، که همش خمیازه می کشید.  به صورت کوچولوش  که شبیه سیب گلاب بود،خیره شده بودم  و در انتظاراومدن  اون حس عاشقانه ای که همه جا تعریفش رو شنیده و خونده بودم، لحظه شماری  می کردم ،اما بازم هیچ  اتفاقی نیفتاد .

 دیگه وقتی بعد از بیست و چهار ساعت درد کشیدن و بی خوابی و صدام در نیومدن، بیهوش شدم، مامانم بیدارم کرد و گفت باید ساحل رو شیر بدم، می خواستم از غصه بمیرم. من خسته بودم، همه وجودم پر از درد بود، تحمل یک لحظه نشستن رو نداشتم، اما باید به ساحل گرسنه ای که با جیغ هایش بیمارستان را روی سرش گذاشته بود شیر می دادم. بغلش کردم و پیش خودم گفتم، یعنی همه مامانها مثل من هستند یا من اینجوریم و آخرش به این نتیجه رسیدم که  مادر نفرت انگیزی هستم.

این احساس مادر بد بودن تا دو ماه بعد هم ادامه پیدا کرد. بی خوابی های تمام نشدنی، دردهای مزمنی که چپ و راست از یکجایی سرو کلشون  پیدا می شد و امانم رو می برید و تلخی که فکر می کردم هیچ چیز شیرینش نخواهد کرد.

 تا اون روز که طبق روال همیشگی، شش صبح بیدارشدم و ساحلی رو شیر دادم و لباسهایش را عوض کردم و موهای پرزگونه اش رو شونه کردم. یک لحظه نگاه خسته و خواب آلودم به نگاهش گره خورد. با چشمهای سیاه و درشتش به من خیره شده بود. یک دفعه لبخندی شیرین روی صورت گرد و کوچیکش درخشید و من مسحور شدم. چرخش دنیا و گذر زمان برام متوقف شد . در اون لحظه  فقط من بودم و ساحل و اون نگاه عاشقانه و لبخند پر از مهرش.مطمئن بودم ، مطمئن از احساسی که توی اون لبخند بود ...یکدفعه چیزی توی دلم آب شد. نوایی آسمانی توی گوشهام پیچید. همه تلخیها به لحظه ای ناپدید شد و بالاخره قصه زندگی من هم شروع شد و منم مثل قصه ی توی کتابها به یک مادر عاشق تبدیل شدم. مادری عاشق که هر اونچه که داره رو با جون و دل به عشقش تقدیم می کنه .

 

   

من پسر مرگ هستم

روبروی کامپیوتر نشسته‌ام و به خبرهایی که روی صفحه مونیتور آپلود می‌شود،خیره مانده‌ام. همه خبرها حول و حوش جنگ می‌چرخند، ایران کشوری جنگ طلب ، ایران صادر کننده تروریست ، ایران در آستانه جنگ، ایران در چند قدمی رسیدن به فناوری بمب هسته‌ای و من میان هیاهوی اخبار جنگ، درخواستی از یک دوست مبنی بر اینکه «بیایید ثابت کنیم که ایرانی و ایرانیان از جنگ بیزارند» توجهم را جلب می‌کند؛ با خودم فکر می‌کنم بیاییم ثابت کنیم!

با سگرمه‌هایی درهم انتظار کلماتی را می‌کشم که قرار است سراغم را بگیرند تا بتوانم انزجارم را ازجنگ اعلام کنم.

حضورش را در کنارم احساس می‌کنم . نگاهم را می‌چرخانم ؛ دخترک آرام، با کاغذی در دست روبرویم ایستاده است. سعی می کنم قیافه مشتاقانه ای داشته باشم و همه‌ی حواسم را به او بدهم. با گفتن جانم مامان ، امادگی خودم را اعلام می‌کنم و او شروع به خواندن متنی از روی کاغذش می کند. دو یا سه جمله بیشتر نخوانده است که از نقش مادر متوجه بیرون می‌آیم و خیره خیره به او نگاه می کنم و در انتظار شنیدن بقیه مطلبش گوشهایم را تیز می کنم:

هواپیماها من را از بالا به پایین می اندازند

من نمی توانم سقوطم را از هزاران هواپیما متوقف کنم

من خطرناک هستم

مردم وقتی صدای من را می شنوند، مضطرب می شوند

چرا من دشمن همه هستم؟

من خانه ها را خراب می کنم. من قصدی از این کار ندارم

رفتار من ترسناک و هولناک است

من نمی خواهم دشمن مردم باشم

من نمی خواهم اینچنین شغلی داشته باشم

من نمی توانم صحبت کنم. نمی توانم شغلم را ترک کنم ،این شغل وحشتناکی است

چرا من دشمن همه هستم؟

من هر آنچه که سر راهم قرار بگیرد را خراب می کنم

آنها اعتقاد دارند که من از جنس شیطانم، آنها باور دارند ، من ، پسر مرگ هستم.

شعر اینجا به پایان می رسد و ساحل در انتظار عکس العمل من این پا و آن پا می کند. اما من شوکه شده‌ام و توان تکان خوردن ندارم. وقتی سکوتم طولانی می‌شود، شروع به توضیح دادن می‌کند که این روزها ، تاریخ جنگ های جهانی را مرور می‌کنند و امروز به درخواست معلم، شعری در رابطه با جنگ سروده است. می‌گوید ، خاطره خوانی‌های همیشگی من، برایش مفید بوده و امروز همه‌ی آن یاد آوریها از جنگ، به دادش رسیده است.

خاطرات هواپیماهایی که از فراز خانه‌هایمان رد می‌شدند و ما صدای هولناکشان را می‌شنیدیم، یاد آوری رصد کردن مسیر ضدهوایی‌ها در آسمان شبهای بی فروغ. و یا مشاهده‌ی سقوط بمب‌ها که مثل نقل و نبات از آسمان به سوی زمین روانه می‌شدند، توصیف پناهگاه کوچک دست سازی که با یاسرi در گوشه‌ای از حیاط ساخته بودیم واسباب بازیهای محبوبمان و خوراکی‌های مورد علاقه‌مان را آنجا انبار کرده و یاد گرفته بودیم با شنیدن هر صدای مشکوکی به سوی پناهگاهمان بدویم و خود را از نظرها پنهان کنیم .

اینبارساحل مرا با خود به باز سازی تصاویر پر رعب و وحشتی می‌برد که سالهاست برای مرور آن به طنز پناه می‌برم و همه آن لحظات را چنان توصیف می‌کنم که انگار تنها تماشاچی جنگ بوده‌ام و نه یک کودک جنگ‌زده. باز خوانی خاطره‌های من همیشه خالی از همه احساسهایی بود که تجربه‌اش کرده بودم .

هیچگاه در یاد آوری‌هایم از تب و تاب آن شب نگفتم. آن شب که ، وقتی سایه‌ی هواپیما های جنگی را در بالکن خانه مان دیدم و دانستم که فاصله آنها با ما بدون اغراق بیش از چند متر نیست، مرگ را در یک قدمی خود احساس کردم و تنها یک سوال مدام در ذهنم تکرار می‌شد « آیا مرگ درد دارد؟»

. و یا آن روز که در راه بازگشت از مدرسه، حملات هوایی شروع شد و صدای زوزه ی موشکها از همه سو به گوش می‌رسید و من سراسیمه بی‌هدف می‌دویدم، چون فکر می‌کردم از هر جایی صدای نزدیکتری آمد، آنجا محل نهایی برخورد موشک است و چون موشکباران بی وقفه ادامه داشت ، جهت صداها را تشخیص نمی‌دادم و فقط می‌دویدم تا مبادا موشک به من برخورد کند و در بازسازی این لحظات برای ساحل ، خنده کنان، دختری را تصویر می‌کردم که از ترس مثل ملخ می‌جهید و در حین جهیدن و پریدن کفشهایش را گم کرده بود و کتابهایش را روی سرش گرفته بود تا از برخورد موشک با سرش جلوگیری کند.

من در خیال خودم تنها خاطراتم را برای ساحل بازگو می‌کردم، ولی ساحل امروز همه‌ی ترسهای من را نه در قالب انسانهایی که جنگ را تجربه می‌کنند و مرگ را انتظار می‌کشند بلکه در هیبت یک بمب به تصویر می‌کشد. ساحل در هیبت یک بمب، از خودش ، دنیایش و وظیفه اش بیزار است.

حالا می دانم باید چه بنویسم!