حمام زنانه
سرم را که از ظرف خورشت در آوردم، آنچنان قیافه مضحک و خنده داری داشتم که بچه های هم بازیم ، از خنده روی زمین غلت می خوردند و من حیران از اتفاقی که برایم افتاده بود با یک کله خورشتی ، هاج و واج دور و برم را نگاه می کردم . لالو که ناظر بر صحنه درام سقوط من بود، دستم را گرفت و به سمت حوض وسط حیاط برد و با اشاره به من حالی کرد که سرم را در حوض بشورم . به نظرم ایده خوبی آمد و پیش خودم فکر کردم اینجوری از برخوردهای بعدی بین خودم و مامان هم پیش گیری خواهم کرد. خلاصه با کمک لالو سرم را توی حوض شستم و ظاهرم به صورتی در آمد که کسی در آن لحظات نمی فهمید که تا چند دقیقه پیش سرم تا گردن چرب چیلی بوده است. تا آخر شب هم، جلوی چشمهای تیز بین مامان که همیشه بچه هایش عین دسته گل بودند ، ظاهر نشدم که مبادا از این جریان بویی ببرد. آن شب به خیر و خوشی به پایان رسید .من سر به بالش نرسیده بیهوش شدم و غافل از اتفاقاتی که، در انتظارم بود، خوابهای رنگین دیدم.
صبح با احساس دستهایی در میان موهایم ، مثل برق گرفته ها از جا پریدم . مامان بالا ی سرم نشسته و با دقت به من خیره شده بود و مثل یک کارآگاه زبردست به دنبال ردپایی ازآلودگی در میان موهای گوریده ی من می گشت. جستجو از لمس کردن، به بو کردن و در نهایت به یک سوال قابل پیش بینی ختم شد: سمیه با سرت چیکار کردی، چرا اینقدر موهایت چرب است؟ مثل متهمی که خیلی به دفاعیه خودش اطمینان نداره ،مستاصل به مامان نگاه کردم وبا ترس گفتم، نمی دانم به خدا.... مامان همانطور که با وحشت به کاوش خود ادامه می داد ، هر لحظه به سایز چشمانش اضافه می شد ، وای ، حالا دقیقا داشت منطقه ای از سرم که در خورشت غوطه ور شده بود را معاینه می کرد و به یک لحظه، حکم نهایی را صادر کرد. "حمام می روی" .
حمام رفتن به نظر کار سخت و پیچیده ای نبود، اما حمام روستا، قصه ای متفاوت داشت. روستای پدرم تنها یک حمام عمومی داشت که صبحها زنانه بود و عصرها مردانه و شبها هم، مشتریهای خاص، مثل خانواده ما را که نورچشمی بودند، میزبانی می کرد و تمام شب حمام برای حضور ما قرق می شد تا دردانه اسماعیل عمو و خانواده اش به دور از چشم دیگران حمام عمومی را خصوصی کنند و تنی به آب بزنند . حمامی با عظمت که با چندین و چند حوضچه آب داغ و دهها دوش،در سکوت شب، مشتریان شهریش را به خود راه می داد. در مدت شستشو، در آن تنهایی شبانه، یاد آوری قصه ی جنهایی که ناگهان در حمام در برابرت ظاهر می شوند و کاسه ی آب داغ تعارفت می کنند و پس از اتمام حمام ، سمهایشان آشکار می شود، خیلی سخت نبود.
بدین صورت من که تا به حال تجربه ای از حمام عمومی نداشتم و با شنیدن عبارت دستوری مامان که جای هیچ سرپیچی در آن نبود، دلم شور افتاد و پیش در آمد تجربه ای جدید در ذهنم نواخته شد .نمی دانستم باید بترسم یا خوشحال باشم.
شال و کلاه کردیم و به سمت حمام روانه شدیم . در راه، خبرگزاریهای روستا از زبان بی زبان لالو گزارش دیشب را به گوش مامانم رساندند و مامان با یک چشم غره ، عصبانیتش را از پنهانکاریم، به من اعلام کرد. اما در ان لحظات، هیجان ناشی از تجربه کردن حمام زنانه ی روستا و نظاره ی زنان برهنه در کنار هم، جایی برای ترس در من باقی نگذاشته بود.
اولین چیزی که ، به محض وارد شدنم، باعث شد ته دلم بلرزد، صدای جیغ وفریاد بچه ها بود که به گوش می رسید و همهمه ی بی وقفه ای که قصه های ارواح را برایم تداعی می کرد. اما مامانم اصلا توجهی به این امور نداشت و با سرعت نور در حال آماده کردن من برای فرستادنم به آن فضای ناشناخته بود.
تازه متوجه شده بودم که باید به تنهایی با این تجربه جدید مواجه شوم و مامانم همراهیم نمی کند ، که پرده سالن اصلی حمام کنار رفت و زنی چاق و برهنه با گیسوانی خیس و بلند که تا گودی کمرش می رسید ، وارد شد. سنگین و با ابهت قدم بر می داشت ،همچون ملکه ای که به جلال و جبروتش آگاه است ؛ با آغوشی باز و لبخندی برلب به سمت ما آمد ، انگار که می خواست ورود ما را به قلمروش خوش آمد بگوید . روبه مامانم کرد و گفت، زن عمو اصلا نگران نباش، آنچنان می شورمش که از تمیزی برق بزند.
یک کمی که دقت کردم، صدیقه خانم، زن عموی بابا را در آن هیبت غریب شناختم، اما این دلیل نمی شد که مثل کوالا به مامانم آویزان نشوم و از او طلب مغفرت نکنم که تو رو خدا مرا ببخش و من را روانه یک چنین فضای مخوفی همراه با زنانی با این هیبت مکن. اما زور دستان کودک شش ساله کجا وزور بازوان قدرتمند و کارگری صدیقه خانم که با جدیت و هدفمند من را از مامانم جدا کرد و هیچ وقعی به جیغ های بنفشی که می کشیدم نگذاشت.
در آغوش صدیقه خانم وارد فضایی بخار آلود و داغ شدم. از هر سمتی صدایی می آمد. کمی طول کشید تا چشمانم از میان بخار ، تصاویر را تشخیص دادند و تازه متوجه عمق فاجعه شدم. به تعداد انبوهی از زنان برهنه و بسیار فربه، که همچون صدیقه خانم ، ملکه قصه ی من هیبتی غریب داشتند و با گامهای سنگین ، جوری که زمین زیر پایشان می لرزید ،در حال حرکت بودند خیره شدم و بیش از زنان، به کودکان لختی ، در رده های مختلف سنی که با جیغ و فریاد، خودشان را از دست مادران سمج رها می کردند ومثل وروجکها و شیطونکهای قصه های شاه و پریان به هر سمت و سویی می دویدند . و اما وقتی به چنگ مادران می افتادند، رحمی وجود نداشت . بچه ها با سرعت به درون حوضچه های آب داغ پرتاب می شدند و شتستشو آغاز می شد. همه چیز و همه کس من را به یاد شکنجه گاه زندانهای مخوف شاهان عهد قدیم می انداخت.
صدیقه خانم ، ملکه حمام ،به اکتشافات من پایان داد و سرنوشت من ، همچون باقی کودکان به حوضچه آب داغ ختم شد. وای خدای من این تازه شروع برنامه هدفمند مامان و صدیقه خانم بود. فکر می کنم من را با رخت چرک اشتباه گرفته بودند برای اینکه با چنان شدت و حدتی ، گیسوان من چنگ می خورد که در انتظار ریزش همه موهایم بودم . بعد از موهایم ، نوبت به بدنم رسید که در مقایسه با کودکان روستا که فربه و سرخ و سفید بودند، من بسان اسکلتی متحرک بودم، اما برای صدیقه خانم فرقی نمی کرد. بر طبق وظیفه، پوست نازکم کیسه کشیده شد تا همه آلودگیها برطرف شود و رنگم همچون کودکان دیگر به سرخی بزند که البته در این یک مسئله خیلی موفق نبود. چون من زردتر و نحیفتر از این حرفها بودم که بشود با یک شستشو، رنگ رخسارم را گلبهی کرد. پروژه پاکیزگی به پایان رسید و من پیرو عدد مقدس هفت، هفت بار در حوض آب فرو برده و در آورده شدم.در این لحظات، خودم را در یک قدمی مرگ می دیدم و با تجربه شنیداریم از توصیف آن دنیا، در آرزوی خنکی بهشت به سر می بردم.اماخوشبختانه عمر من به دنیا بود و زن عمو جان که به مقصود خود رسیده بود ، من را به حال خود گذاشت و شروع به شستن خودش کرد.
من هم که از مرگ حتمی نجات پیدا کرده بودم،نفسی از سر آسودگی کشیدم و با فراغ بال ، مکاشفات خودم را از سر گرفتم. حالا که ترس از دلم رخت بر بسته بود و می دانستم که آنچه قرار بود برایم رخ دهد به پایان رسیده است ، می توانستم از دیدن عجیبترین صحنه های زندگیم لذت ببرم. حال و احوالم ،همچون آلیس در سرزمین عجایب بود که دوست داشت سر از تمامی آنچه برایش غریب بود ، در آورد، پس، سعی کردم با دقت همه تصاویر را در ذهنم حک کنم و داستانی شنیدنی برای دوستانم به سوغات ببرم.
اگر محیط وهم آلود و خاکستری حمام را که دریک سمتش، اتاقکهای تنگ و باریک، تعبیه شده بود و در هر کدام دوش آبی بر پا بود و در سمت دیگرش ، حوضچه های مرتفعی که وقتی کسی در آن می نشست، تنها بخش کوچکی از سرش دیده می شد، را نادیده می گرفتم، اندام زنان ، اولین چیزی بود که مرا جذب خودش کرد. اندام هایی که تقریبا همگی در یک شکل و فرم بودند، زنانی با شانه هایی فراخ،سرینی پهن، شکمهای بزرگ و سینه هایی بزرگترکه برروی شکمهایشان خوابیده بود و همه ی آن اندامهای گوشتی و وزین بر پاهایی قوی با مچهایی پهن استوار بود.
تا به حال با چنین تصویری از اندام زن مواجه نشده بودم . تصوراتی که در ذهن کودکانه من از زن شکل گرفته بود، موجودی لطیف و نازک بود، که با طنازی و عشوه گری به دنیا، فخر زیباییش را می فروخت، اما اینجا در حمام زنانه روستا، خبری از تصورات من نبود. البته همیشه ایشان را در پوشش های محلی که شامل پیراهنهای بلند گل گلی و شلوارهای نخی رنگین بود و صد البته روسریهای رنگ وارنگی که پشت گردن گره می زدند می دیدم، زنهایی شوخ طبع و شاد که همیشه به دنبال بهانه ای برای خندیدن بودند و همگی با صدای بلند با هم حرف می زدند و تنها رازهای مگو بود که به پچ پچه هایی در گوشی ختم می شد. اما تصوری از بدنی که در زیر آنهمه رنگ پنهان بود نداشتم.
زنها با چهره هایی جدی وخالی از آن لبخندهای مداوم، برهنه، با بی خیالی و بدون ترس ازهر نگاه نامحرمی در قلمرویی صد در صد زنانه به این سو و آن سو می رفتند، انگار نه تنها لباس ها را در آورده بودند بلکه نقابهایشان را نیز در رختکن جای گذاشته بودند. در کنار حوضچه ها به روی زمین می نشستند و خیلی جدی به شستن خودشان و هر بچه ای که در اطرافشان پرسه می زد مشغول بودند . در همین گیرو دار، کودکان شیرخواره نیز زیر سینه های بزرگ و آویزان مادرانشان سیر می شدند ودر آغوش مادران به خواب می رفتند.
در میان بهت و حیرت من، صدیقه خانم جان که حمام کردنش را به پایان رسانده بود ، رد نگاه متعجب من را به زنان روستا دنبال کرد و انگار سوالهای ذهنی من را خواند...با مهربانی دستی بر سرم کشید وگفت: اینان ، زنان شالیزارند. بیشتر عمر خود را خمیده سپری می کنند، سپس مکثی کرد و نگاهش تیره شد، و با خودش زمزمه کرد: "ما با زنان شهری فرق می کنیم".
آن روز گذشت. من مثل دسته گل به مامانم تحویل داده شدم، هر چند که بالاخره، یک شب تا صبح با کله ی خورشتی خوابیدن کار دستم داد و شپش به سراغ موهای نازنینم آمد و تا مدتها درگیر، تار و مار کردن آنها بودم.
از آن روزها، سالهایی زیادی گذشته است.در طول این سالها، زنان زیادی را دیدم ، در کنارشان زندگی کردم، هم کلام شدم، رفاقت کردم .اما زنگ صدای صدیقه خانم، هیچگاه رهایم نکرد و همیشه به این اندیشیدم که ای کاش صدیقه خانم جان، ملکه با ابهت حمام خاکستری و عظیم روستا را دوباره می دیدم و در گوشش زمزمه می کردم:" حق با تو بود،زنان شالیزار با زنان شهر فرق می کردند. زنانی که همچون زمین بارور و همچون آسمان پر برکت بودند."
روزمرگی