صحنه ی نمایش

گاهی سکوت باعث می شود که همهمه ی درونی ام کاهش پیدا کند. انگار زن های اندرونی متوجه سکوت بیرونی می شوند و دیگر لزومی به جیغ و فریاد نمی بینند.
زن هایی که برای دیده شدن و شنیده شدن، مدام در تقلا به سر می برند و بی قراری ذاتی همیشگی ام، اجازه ی این امر را به آنها نمی دهد، آنهایی که برای ساختن زیبایی، اثبات وجود، بیان احساس، آشکاری پنهان ها، نیاز به سکون دارند تا بتوانند عیان شوند، در این لحظات نادر، روی نوک پا از این به آن سو راه می روند و برای آراستن خود پچ پچ کنان از یکدیگر پیراهن ، سربند ، گیره ی مو و سرخاب و سفیدآب قرض می گیرند تا دم را غنیمت شمارند و برای اجرایی هرچند کوتاه به روی صحنه قدم بگذارند. اما صد افسوس که صحنه ای برای نمایش ایشان مهیا نیست.
تن بیدار می شود. کولی وار، دامن کشان، بر سر هر کوی و برزنی،پای برهنه بر زمین می کوبد و جیرینگ جیرینگ خلخال نقره ای را با نوای دایره ی زنگی هماهنگ می کند و در پیچش و خمش خود،غرق می شود. 
مجالی برای ایستایی نیست و تمنای تن، پیروز این میدان است.

تصویر بی داستان

تصاویر کوتاه و رنگین در برابر چشمانم ظاهر می شوند ، قصه ای ندارند. فقط لحظه هستند. لحظه هایی خوش اب و رنگ با جزییاتی دقیق ، که نه قبل دارند و نه بعد. نه کسی وارد می شود و نه کسی خارج. همه ایستاده اند یا نشسته. در حال حرف زدن و گاهی اوقات با سکوتی عمیق و طولانی فقط پا تگان می دهند. آدمهای بی روایت ، جایی برای داستان سرایی نمی گذارند، گذشته ای نیست، آینده ای هم قرار نیست بیاید. فقط توصیف حال و اکنون است و بس... چشمانم ، اکنون را می بیند، می شنود، لمس می کند. همه چیز در حال، ثابت مانده است و این حال مدام حرف می زند. بی وقفه خودش را توضیح می دهد و نگاه خیره ی من را به دنبال خودش می کشاند. انگار دستهایی نامرئی حائل صورتم شده اند و لحظه ای را برای سر برگرداندن یا گردن کشیدن نمی گذارند.دقایق را می بلعم و در اتاقک ظهور، صدها عکس بی داستان را کنار هم به طناب بالای سرم آویزان می کنم.

مهمان زیبایی

دیروز زنی چشمانش، میزبان ماهی های پولک طلایی بود که در حوضچه ای زمردین ،می رقصیدند. 
بوی قهوه ، گردی شانه های بلورینش،که از روزنه های پیراهن سبز، سرک می کشیدند را ، آرام نوازش می کرد.
حلقه های خرمایی گیسوان سرکشش، که گردی سفید صورتش را قاب کرده بود،رنگ نگاه را بلاتکلیف گذاشته بود. 
زن گاهی من را به تماشای شالیزارهای سبز می برد ، گاهی به نظاره ی طلایی خورشید.

زن باردار

امروز یک زن، بارداریش را به من خبر داد. شکن شکن موها ، تا نوک سینه ها موج خورده بود و چاک گریبان در میان بازی گلهای تابستانی پیراهن و پیچ و تاب خرمن گیسوانش ،گاهی رخ نشان می داد . رقص انگشتان کشیده اش، نگاه من را با خود به هر سمتی می کشاند. کودکی در بطن زن، اولین روزهای حیاتش را تجربه می کرد.

خرده تراژدی

 

هیچ چیزی به اندازه ی تراژدی سرگرم کننده نیست. می توانی ساعتها به دیوار گچی بدون تزیین روبرو خیره شوی و اصلا حوصله ات سر نرود. آنچنان سلول های خاکستری سمت چپ مغز درگیر شیون و زاری راست نشین های احساساتی و لوس و ننر هستند که فرصتی برای برنامه ریزی ، چیدمان منطقی ، عملی هدفمند و هرگونه کار به دردبخور نمی گذارند. در این لحظات، خوراک ذهن عزادار، مقدار متنابهی غصه و حسرت و پشیمانی است که به هر گوشه ای از خاطرات و گذشته ی دور و نزدیک سر بزنی، به سادگی قابل یافتن است. سلولهای نازک نارنجی نیم کره ی راست،گریه کنان، در کوچه پس کوچه های دالان های مغز می گردند و به در و دیوار گرد سیاه می پاشند تا فضا را هر چه بیشتر در غم و اندوه فرو برند. سکون و رخوت در این سوگواری کشدار، به هیچ عنوان ضد ارزش نیست و جای گله ای برای تنبلی و بی فعلی نیست. چپی های همیشه فعال و پویا، طی یک عقب نشینی اجباری در مواجه با آه و فغان راستی ها، انگشت حیرت به دندان می گیرند و تیکه داده به دیواره ی مقعر مغز، مترصد لحظه ای هستند که آبها از آسیاب بیفتد و آنها با داس و بیل و کلنگ و تیشه و هر ابزاری که بتوان به روزهای طلایی جنب و جوش و فعالیت بازگشت، وارد میدان کارزار شوند و عقب ماندگی ها را جبران کنند.

حال اینکه کدام از یک از طرفین بر دیگری غلبه خواهد کرد، تا زمانی برای دوباره آدمیزاد شدن، دوباره انسان شدن، را بتوان تخمین زد، امکانپذیر نمی باشد.

انسان دشواری وظیفه است و دست یازیدن به آن دشوارترین.

جهانگردی

انگشتان پاهایم که در شن های خیس و براق لب آب، فرو می رود، می توانم در همه ی ساحل های دنیا باشم. 
روی صندلی حصیری که جابه جا می شوم تا سُر خوردن دایره ی آتشین را در افقی دور بهتر ببینم، بالکن همه ی شهرهای دنیا، من را به خود راه می دهند.

دانش آموزم که هیجانزده از فرودگاه برایم پیغام می گذارد، تا لحظات رفتنش را توصیف کند و در ثبت لحظه های درخشش نگاهش، من را سهیم می داند، چشمانم را به مهمانی همه ی حیرت های دنیا می برد.

روی مبل قهوه ای مخملی که از فرط استفاده ی مدام ، دچار ساییدگی شده، می نشینم ، کتابی از کامو، ساباتو، کریستف، داستایفسکی، دسس پدس، ...روبرویم باز می کنم و در همه ی کوچه پس کوچه های دنیا قدم میزنم.

من سفر نمی روم، دلیلش را نمی دانم، نمی خواهم، نمی توانم، نمی شود، نمی دانم. ولی جهانگردیم بی عیب و نقص است.

 

من سفر نمی روم، دلیلش را نمی دانم، نمی خواهم، نمی توانم، نمی شود، نمی دانم. اما آرام روی مبل قهوه ای همیشگیم می نشینم ، کتابی از کامو، ساباتو، کریستف، داستایفسکی، دسس پدس، ...روبرویم باز می کنم و بر سنگفرش همه ی کوچه پس کوچه های دنیا گام می گذارم.

گوژپشت نوتردام

همش گریه می کنه، خودشم دلش گرفته و نمی دونه از این تنهایی به کجا پناه ببره. اصلا انگار نافش رو با تنهایی بریده اند، اونم آدمی که جونش به جون آدمها بنده و از هر چی تنهایی و سکوت گریزونه، حالا ،مادر و دختر با یک درد مشترک توی خونه نشسته اند و یکیشون، یک نفس اشک می ریزه و اون یکی هم که مثلا مامانه با بغض به گلهای قالی خیره شده.
پیش خودش فکر می کنه ، خودم به درک اما این طفلکی رو نمی ذارم با این حس تلخ بزرگ شه....می پره یک لباس نصفه و نیمه تن خودش می کنه، و دختر رو هم می ذاره توی کالسکه و یک سمتی رو می گیره و شروع به راه رفتن می کنه....
خدا را شکر، بالاخره گریه اش بند اومد. حالا می تونست یک کمی فکر کنه. خوش به حالش، با کمی کالسکه سواری و کمی هواخوری غصه هاش تموم می شد. اما برای خودش چیکار باید می کرد. یک نفس عمیق می کشه، بغضش رو به سختی قورت می ده و سعی می کنه با خنده های دختر، خودش رو همراه کنه و شروع می کنه براش آواز خوندن ، آوازهایی از خیلی خیلی قدیم که همیشه توی مامان بازیهاش برای پسرخاله ها و دخترخاله هاش می خوند .
بالاخره به یک فروشگاه بزرگ رسیدند ، کالسکه رو هل داد توی فروشگاه و نگاه ماتش رو به روی وسایل داخل فروشگاه چرخوند. با یک نیم نگاه متوجه قیمت بالای اجناس شد و با یاد آوری کیف خالی از پولش، انگیزه ی خرید کردن را نیز از دست داد. اما انگار دلش نمی اومد ، بی خیاله چرخیدن توی اونهمه شکل و رنگ بشه. تازه دخترک هم به وجد اومده بود و حسابی کیفور بود. 
چه شرایط عجیب غریب بود، تنها و بی پول و غمگین، با یک بچه ی کوچیک در یکی از لوکس ترین فروشگاههای شهر داشت قدم می زد و هر لحظه به بار غمش افزوده می شد و نمی دونست باید چیکار کنه. با تکون تکونهای بیش از اندازه کالسکه متوجه دخترک شد که تا کمر از کالسکه بیرون اومده و یک عروسک رو از یکی از دکورها برداشته بود و حالا از خوشی این موفقیت داره ورجه ورجه می کنه.به عروسک خیره می شه و حال خوبی بهش دست می ده. عروسک ،دخترک کولی قصه ی گوژپشت نوتردام هستش. قصه ی گوژپشتی که عاشق زار و نذار زیباترین کولی دنیا می شه و ...
عروسک رو از دست دخترک می گیره و با همه دلش می خواد که اون رو داشته باشه. به دنبال قیمتش، زیر وروش می کنه و باور نکردنیه که توی اونهمه جنس گرون، این یکی خیلی ارزونه، خیلی ارزون. حالا نوبت کیفشه که زیر و روش کنه و بالاخره یک اسکناس مچاله شده از ته کیفش پیدا می کنه . با سرعت کالسکه رو به سمت کانتر خرید ، هل می ده. 
بیرون از فروشگاه، دخترک را از کالسکه پیاده کرده و با همدیگه کالسکه رو هل می دن و با صدای بلند آواز می خونند..."خوشحال و شاد و خندانم ، قدر دنیا رو می دانم...."

خاطره خوانی

زاکربرگ خاطره ی زردی از گذشته ای بسیار دور را به من یادآوری می کند. آرام و با حوصله برگ های خاک گرفته ی کاهی را ورق می زنم، با سر انگشتانم، به جزییاتش دست می کشم، خیسی اشکها و کشیدگی لبخندها را لمس می کنم . رنگ ها در برابر دیدگانم بازسازی می شوند ،عطر ها و بوها در مشامم می پیچند، صدای همهمه ی گذشته ای فراموش شده،هو هو کشان به سویم بازمی گردد.

غرق شده در تصاویری رنگین، قصه می خوانم.

اما یکباره در برابر یک تصویر می ایستم . دیگر جلوتر از این نمی توانم بروم . آن صفحه را میان دو انگشتم نگاه می دارم به زنی ایستاده در تاریکی خیره می شوم. زنی که در سکوت و تنهایی، کورمال کورمال ، دست میان هاله ی سیاه و غلیظ و مرطوب اطرافش می سُراند و به دنبال نور سر به هر سو می چرخاند .

زنی با شانه های باریک و استخوانی که به سمت عقب متمایل است و عاری از هر خمیدگی ، صاف و مستقیم، سنگینی غمی مشهود در چهره ی کودکانه اش را به دوش می کشد.

زن های زیادی

زن هاي زيادي ،

بي نام و نشان ،

با تني واحد، 
رنج همزيستي با من را 
دوره مي كنند.

تن پوش عادت

عادتهای آدم ها را جدی بگیرید.
آنها بخش مهمی از ساختار وجودی آدمیزاد هستند. تا جایی که برای معاشرت، رفاقت و گاهی زندگی در کنارشان، اول عادتهایشان را بررسی کنید. اگر خوشایندتان نبود، بی جهت وقت خودتان را برای توجیه و توضیح و حتی تغییر آنها تلف نکنید.
عادتها ، سنگر امن و مامن و ماوای آدم ها هستند.تن پوشهایی برای حفاظت از عریانی و بی پناهی، برای غلبه بر ترس و تنهایی، برای فراموشی و رهایی... 
کارهای عجیب و غریب و ترسناک ، گاهی رنج آور و دردناک، هم می تواند شامل همان شال و کلاه هایی شود که شبانه روز ، با آدمیزاد همراه است و حتی برای لحظه ای حاضر به درآوردنشان نیست، 
عادت های آدم ها را بپذیرید و یا آنها را با عادت هایشان به حال خودشان رها کنید.

تنم، بی نام و نشان زندگی می کند.

  

*چشمانم در قاب تصویر ۶*۴ گریه می کنند. اشکی دیده نمی شود، ولی صدای غم بلند است. هر ۸ عکس را دانه به دانه از پاکت کوچک سفید رنگ بیرون می آورم و با اینکه قرار نیست تفاوتی میان هیچکدام از آنها باشد، با دقت به ابروهای گره خورده، هاله ی نقره ای پخش شده ی زیر مژه ها، لبهای نازک به هم فشرده و چانه ی جلو داده ام ، نگاه می کنم.

*به دخترکم یک میلیون بار می گویم که سرم درد می کند و با اخم، لابلای شلوارک های خنک و رنگارنگ تابستانی به دنبال سایز ۳۲ می گردم تا در سفرش به حوالی استوا، کمتر طعم چسبناک رطوبت و گرما را به جان بخرد.

*مجبور نبودم که قبول کنم. می توانستم خیلی ساده جواب رد بدهم. وقتی میلی در کار نیست، دلیلی برای پاسخ مثبت دادن وجود ندارد، ولی من پرورش یافته ی الگوهایی با تاییدات بی دلیل و همراهی کردن های بی رغبتم که تنها چاره ام، در برابر خواست دیگران، فرارهای بی صدا و نبودن های صامت است.

*برای چندمین بار چشمانم را باز و بسته می کنم، شانه هایم را عقب می دهم ، نفس عمیق می کشم و به لنز دوربین خیره می شوم. زن به سمتم می آید و آخرین تصویر گرفته شده را نشانم می دهد. نتیجه فرقی نکرده است. نه تیرگی نگاهم روشنتر شده و نه لبانم به هیچ سمتی کشیده می شوند. همه چیز روی زمینه ی رنگپریده ی صورت استخوانیم منجمد شده است. کلافه از همان چند دقیقه نشستن ، به همان آخرین عکس ، حکم تایید می دهم و از اتاقک سرد و سفید عکاسی بیرون می زنم.

 

 

سخت می گذرد». این جمله را چند بار تکرار می کنم و مایوس از خودم، روبروی فروشگاه پر زرق و برق مارکس اسپنسر، روی زمین ولو می شوم. یاس گاهی اوقات به لباسهای پوشیده بر تن هم منتقل می شود، به همین دلیل شلوار جین،دور کمر را نمی گیرد و تی شرت طوسی کشباف،مدام چین می خورد و پهلوها و کمر جزغاله شده از حرم آفتاب و دریا را، بی پناه، به سردی شیشه ی پشت سرم می چسباند. گردی ، هدفون موبایل را محکمتر در گوشم فرو می کنم و انگشتم را روی اولین موسیقی که شبکه ی تلگرام پیشنهاد می دهد، می زنم و صدای آرام و خراشیده ی مردی از راههای دور، میان شیارهای مغزم جاری می شود.چشمهایم را می بندم و بیشتر روی زمین سنگی سُر می خورم.

 

*دریا ساکت و باوقار در برابر چشمانم دراز کشیده است. چند ثانیه روی خط افق محو در کبودی آسمان، مکث می کنم و راه می افتم. با احتساب زمانبدی دقیق، باید به سرعت در آبهای تیره که با نور مورب آفتاب صبحگاهی، رنگ و رویی مشکوک دارد، دست و پا بزنم و حوالی ساعت ۷ ، پشت فرمان، به سمت خانه در حرکت باشم. فرصتی برای غوطه خوردن و خیالبافی نیست، هر چه هست، در چنگ زمان و مکان و واقعیت، شکلی دیگر دارد. یک نفس شنا می کنم، بدون وقفه در خطی مستقیم به سوی حصار سبزرنگ ورود ممنوع.

اتاق فکر با یادآوری اجبارهای امروز،امعا و احشای گوارشیم را در هم می پیچاند ، اما تن انضباط پذیرم که در بلعیدن جبر روزگار ید طولایی دارد، ادامه می دهد.

هرچند ذهن هرزه، جایی برای حکمفرمایی، وضع قانون و تثبیت اراده ی آهنین نمی گذارد، به همین دلیل، در بی صدایی مطلق آب و تکرار مکرارات دستها و پاهای فرامانبر، همهمه ی تیز و گوشخراش در اتاقک بیضی شکل ، بی وقفه ادامه دارد. همه با هم حرف می زنند، بحث و جدل هایی که حتی یک کلمه از آن واضح و قابل تامل نیست. در این حین بخش حلقوی گوشهایم بی اختیار بسته می شوند و به مدت چند ثانیه صدای سوتی که بیشتر شبیه سوت کارخانه ای است که اعلام پایان کار می کند، همه ی سنسورهای شنوایی ام را از شنیدن معمولی ها فارغ می کند و به مرتبه ی دیگری از شنوایی می رسم که سوت کشدار با پس زمینه ای از سکوتی عمیق جایگزین وراجی های بی وقفه ی ذهنم می شود.

 

*دستی شانه ام را نامحسوس لمس می کند، وسط آبهای نیلگون خلیج، روی زمین سرد مرکز خرید، در اتاقک داغ ماشین سیاه، پشت میز کارم، خانه،عکاسی، اتوبان، رختخواب...چشم باز می کنم. مردی یونیفرم پوشیده , با نگرانی بالای سرم ایستاده و به دنبال دلیل، حضور نامتجانس زنی خواب آلوده ، روبروی فروشگاهی بنام و معروف است. قبل از اینکه قوانین همیشگی مربوط به مراکز خرید را برایم دوره کند، از جایم بلند می شوم و به نگاه کنجکاوش، لبخندی کج و کوله تحویل می دهم تا مطمئن شود، گوشه ای دیگر دوباره به خواب نخواهم رفت.

گیج و منگ ، اطرافم را بررسی می کنم. مرد نگهبان کمی دورتر ایستاده و همچنان نگاهش من را دنبال می کند. با تردید قدم جلو می گذارد و می پرسد، ایا می تواند به من کمک کند؟!

 

 

همه ی تمرکزم را به کار می گیرم و فقط یک سوال به ذهنم می آیدمن کی هستم؟