*چشمانم در قاب تصویر ۶*۴ گریه می کنند. اشکی دیده نمی شود، ولی صدای غم بلند است. هر ۸ عکس را دانه به دانه از پاکت کوچک سفید رنگ بیرون می آورم و با اینکه قرار نیست تفاوتی میان هیچکدام از آنها باشد، با دقت به ابروهای گره خورده، هاله ی نقره ای پخش شده ی زیر مژه ها، لبهای نازک به هم فشرده و چانه ی جلو داده ام ، نگاه می کنم.
*به دخترکم یک میلیون بار می گویم که سرم درد می کند و با اخم، لابلای شلوارک های خنک و رنگارنگ تابستانی به دنبال سایز ۳۲ می گردم تا در سفرش به حوالی استوا، کمتر طعم چسبناک رطوبت و گرما را به جان بخرد.
*مجبور نبودم که قبول کنم. می توانستم خیلی ساده جواب رد بدهم. وقتی میلی در کار نیست، دلیلی برای پاسخ مثبت دادن وجود ندارد، ولی من پرورش یافته ی الگوهایی با تاییدات بی دلیل و همراهی کردن های بی رغبتم که تنها چاره ام، در برابر خواست دیگران، فرارهای بی صدا و نبودن های صامت است.
*برای چندمین بار چشمانم را باز و بسته می کنم، شانه هایم را عقب می دهم ، نفس عمیق می کشم و به لنز دوربین خیره می شوم. زن به سمتم می آید و آخرین تصویر گرفته شده را نشانم می دهد. نتیجه فرقی نکرده است. نه تیرگی نگاهم روشنتر شده و نه لبانم به هیچ سمتی کشیده می شوند. همه چیز روی زمینه ی رنگپریده ی صورت استخوانیم منجمد شده است. کلافه از همان چند دقیقه نشستن ، به همان آخرین عکس ، حکم تایید می دهم و از اتاقک سرد و سفید عکاسی بیرون می زنم.
*« سخت می گذرد». این جمله را چند بار تکرار می کنم و مایوس از خودم، روبروی فروشگاه پر زرق و برق مارکس اسپنسر، روی زمین ولو می شوم. یاس گاهی اوقات به لباسهای پوشیده بر تن هم منتقل می شود، به همین دلیل شلوار جین،دور کمر را نمی گیرد و تی شرت طوسی کشباف،مدام چین می خورد و پهلوها و کمر جزغاله شده از حرم آفتاب و دریا را، بی پناه، به سردی شیشه ی پشت سرم می چسباند. گردی ، هدفون موبایل را محکمتر در گوشم فرو می کنم و انگشتم را روی اولین موسیقی که شبکه ی تلگرام پیشنهاد می دهد، می زنم و صدای آرام و خراشیده ی مردی از راههای دور، میان شیارهای مغزم جاری می شود.چشمهایم را می بندم و بیشتر روی زمین سنگی سُر می خورم.
*دریا ساکت و باوقار در برابر چشمانم دراز کشیده است. چند ثانیه روی خط افق محو در کبودی آسمان، مکث می کنم و راه می افتم. با احتساب زمانبدی دقیق، باید به سرعت در آبهای تیره که با نور مورب آفتاب صبحگاهی، رنگ و رویی مشکوک دارد، دست و پا بزنم و حوالی ساعت ۷ ، پشت فرمان، به سمت خانه در حرکت باشم. فرصتی برای غوطه خوردن و خیالبافی نیست، هر چه هست، در چنگ زمان و مکان و واقعیت، شکلی دیگر دارد. یک نفس شنا می کنم، بدون وقفه در خطی مستقیم به سوی حصار سبزرنگ ورود ممنوع.
اتاق فکر با یادآوری اجبارهای امروز،امعا و احشای گوارشیم را در هم می پیچاند ، اما تن انضباط پذیرم که در بلعیدن جبر روزگار ید طولایی دارد، ادامه می دهد.
هرچند ذهن هرزه، جایی برای حکمفرمایی، وضع قانون و تثبیت اراده ی آهنین نمی گذارد، به همین دلیل، در بی صدایی مطلق آب و تکرار مکرارات دستها و پاهای فرامانبر، همهمه ی تیز و گوشخراش در اتاقک بیضی شکل ، بی وقفه ادامه دارد. همه با هم حرف می زنند، بحث و جدل هایی که حتی یک کلمه از آن واضح و قابل تامل نیست. در این حین بخش حلقوی گوشهایم بی اختیار بسته می شوند و به مدت چند ثانیه صدای سوتی که بیشتر شبیه سوت کارخانه ای است که اعلام پایان کار می کند، همه ی سنسورهای شنوایی ام را از شنیدن معمولی ها فارغ می کند و به مرتبه ی دیگری از شنوایی می رسم که سوت کشدار با پس زمینه ای از سکوتی عمیق جایگزین وراجی های بی وقفه ی ذهنم می شود.
*دستی شانه ام را نامحسوس لمس می کند، وسط آبهای نیلگون خلیج، روی زمین سرد مرکز خرید، در اتاقک داغ ماشین سیاه، پشت میز کارم، خانه،عکاسی، اتوبان، رختخواب...چشم باز می کنم. مردی یونیفرم پوشیده , با نگرانی بالای سرم ایستاده و به دنبال دلیل، حضور نامتجانس زنی خواب آلوده ، روبروی فروشگاهی بنام و معروف است. قبل از اینکه قوانین همیشگی مربوط به مراکز خرید را برایم دوره کند، از جایم بلند می شوم و به نگاه کنجکاوش، لبخندی کج و کوله تحویل می دهم تا مطمئن شود، گوشه ای دیگر دوباره به خواب نخواهم رفت.
گیج و منگ ، اطرافم را بررسی می کنم. مرد نگهبان کمی دورتر ایستاده و همچنان نگاهش من را دنبال می کند. با تردید قدم جلو می گذارد و می پرسد، ایا می تواند به من کمک کند؟!
همه ی تمرکزم را به کار می گیرم و فقط یک سوال به ذهنم می آید:« من کی هستم؟!»