دیروز زنی چشمانش، میزبان ماهی های پولک طلایی بود که در حوضچه ای زمردین ،می رقصیدند. 
بوی قهوه ، گردی شانه های بلورینش،که از روزنه های پیراهن سبز، سرک می کشیدند را ، آرام نوازش می کرد.
حلقه های خرمایی گیسوان سرکشش، که گردی سفید صورتش را قاب کرده بود،رنگ نگاه را بلاتکلیف گذاشته بود. 
زن گاهی من را به تماشای شالیزارهای سبز می برد ، گاهی به نظاره ی طلایی خورشید.