پرتره ی زنی در آتش

سه زن در نور کم جان آتش دور میز کنار شومینه نشسته اند و یکی برای آن دو دیگری کتاب می خواند.

« اورفئوس چنان زار و نزار همسرش را از خدایان طلب کرد که دل ایشان به رحم آمد و بر گونه هایشان اشک جاری شد و به بازگشت ائورودیکه رضایت دادند، اما تنها یک شرط برای اورفئوس تعیین کردند تا بتواند همسرش را به جهان زندگان بازگرداند؛ اورفئوس تا رسیدن بر روی زمین حق نگاه کردن به ائورودیکه را نداشت. شرطی واضح و روشن که اورفئوس بلافاصله پذیرفت و با شتاب در مسیر بازگشت به راه افتادند، اما درست در چند قدمی مدخل جهان زندگان، اورفئوس طاقتش طاق شد ، سربرگرداند تا رخ بی همتای ائورودیکه را ببیند ولی همه چیز همینجا به پایان رسید. جهان زیرین شروع به غریدن کرد، ائورودیکه سراسیمه به سوی اورفئوس آغوش باز کرد ولی هیچ تنی را نتوانست در میان بازوانش بگیرد. اورفئوس تنها به روی زمین بازگشت و همسرش هرگز نتوانست جهان مردگان را ترک کند.»

یکی از دو زن شنونده، اعتراض می کند: « این ممکن نیست. مرد می دانست که نباید به صورت همسرش نگاه کند. این تنها شرط خدایان بود. هیچ دلیلی نمی توانست مرد را وادار کند که برگردد و زن را ببیند… دلتنگی و بی طاقتی و اضطراب ، آنهم فقط برای چند ثانیه که چیزی به پایانش نمانده بود، مسخره و دروغین به نظر می آید.»

آن زن شنونده ی دیگر به تایید سر تکان می دهد و می گوید :« با تو موافقم. به نظر بهانه ای بیش نیست. انگار عمدی در کار است. انگار اورفئوس در لحظه ی آخر مجبور به انتخاب می شود. انتخاب بین یاد و خاطره ی ائورودیکه یا خود واقعی او که تا چند دقیقه ی دیگر روی زمین در کنارش قرار می گرفت. و خب ظاهرا اورفئوس یاد را ترجیح داد.»

زنی که کتاب می خواند ، کتاب را می بندد و همانطور که نگاهش روی شعله های آتش ثابت مانده است ، می گوید :« شاید هم، ائورودیکه ، اورفئوس را صدا می زند و از او می خواهد که برگردد! شاید زن در آن لحظه ،انتخاب کرده است! »

هر سه زن باهم به سمتی بی سو خیره می شوند و در سکوتی عمیق فرو می روند.

- پ.ن : برشی از فیلم پرتره ی زنی در آتش

انسان پرسشگر

دستهایش حرکات «پرسش گرانه » نداشتند،آنها به واقع ، مثل« تکه ای خمیر» منفعل، لَخت و بی خاصیت بودند.

به نظر می رسید که بالقوه سالم اند، ولی نبودند...

ممکن است ناکارمدی دست ها- «بی خاصیت » بودن شان ـ به این خاطر باشد که هیچوقت به کار گرفته نشده اند؟ نکند « محافظت شدن»، « مراقبت شدن »، « تر و خشک کردن » مدام توسط دیگران، از بدو تولد مانع استفاده ی طبیعی از آنها شده باشد، کاری که نوزادان در چند ماه اول زندگی می آموزند؟

… بله مسئله مادلن همین بود. « بی خاصیتی» و « بی جانی » و « بیگانگی » دستهایی که هرگز از آنها استفاده نکرده بود.

…در نتیجه نیاز نبود که دست هایش بهبود یابند، لازم بود که آن ها را کشف کند، آن ها را کسب کند، آن ها را به دست آورد.

اینها بخشی از گزارشات دکتر آلیور ساکس ، متخصص مغز و اعصاب ، در مورد زنی نابیناست که در آسایشگاه سالمندان، حین ویزیت توسط دکتر ،از دستانش به عنوان دو عنصر زائد که قادر به انجام هیچ کاری حتی خواندن خط بریل نیستند، یاد می کند. دستانی که نه از ناتوانی بلکه از توانی که به کار برده نشده اند، قادر به لمس زندگی نیستند.

واما ذهن که همراه باقی اعضای بدن، از بدو تولد، با چراهای بسیار، موجودیت خود را جستجو می کند و در پی پاسخ، قدم به قدم سعی در صرف و نحو زندگی دارد، با حضور پاسخ های تحمیلی و از پیش تعیین شده، قوه ی «پرسش گری» ، توان «شک کردن» و شانس «اندیشیدن» از او سلب می شود. در تدوام چنین شیوه ای ،( منظور همان محافظت ، مراقبت و تروخشک کردن دائمی ذهن، تا مبادا ره افسانه زند) ذهن جستجوگر بدون فرصت برای کشف و شهود، دچار « یقین » شده و ناکارآمد، همچون عضوی زائد به حیات بی خاصیت خود ادامه می دهد!

#فلسفه #اندیشیدن #کودکان #شک_کردن

میراث او

از خانه تا امامزاده احمد را می دوم . به دروازه ی امامزاده که می رسم، آستینهایم را تا روی مچ هایم پایین می‌کشم، ، آهسته، در آهنی را هل می‌دهم و وارد صحن آرامگاه می‌شوم. حوالی مزارش را محو و دور به یاد دارم . سمت ساختمان سیمانی امامزاده ، دقیقا در سایه ی دیوار، اسمش را پیدا می کنم. سالهای زندگیش رنگ و رو رفته شده است. برای خواندنش چمباتمه میزنم و با انگشتانم رد فرورفتگیهای اعداد را دنبال می کنم. «۱۲۹۶-۱۳۴۹» سالهای زندگیش طولانی نیست. می دانم در این عمر نه چندان دراز، زن سوم مرد میانسالی شد که زن اول و دومش را از دست داده بود. زایمانهای پیاپی داشت و از آنهمه فرزندی که به دنیا آورد، تنها دو پسر زنده ماندند. پسران نورچشمی های پدر و برای ادامه تحصیل یکی پس از دیگری روانه ی خارج شدند. اما او که هیچ ردپایی جز یک عکس از خود به جا نگذاشته است، کم توان از زایمانها و زندگی که هیچ آسان نبود، بعد از پسر آخر، رنگ سلامت و عافیت ندید و جان پرتب و تاب و روح ناآرامش که به گفته ی مردم روستا بی هیچ کم و زیادی، میراث من شده، خیلی زود رو به خاموشی گذاشت.

روی سنگ خاکستری چند ضربه می زنم و صدایش می کنم. می پرسم که چطور از آنجایی که او به پایان رسید تا اینجایی که من صبحها پا به دو خودم را به او می رسانم ، رویاها کش آمده اند؟! آیا ان زمان که از این روستا به روستای دیگر برای انجام کاری عجله می کرد و در این شتاب فرصت باز کردن چادرش را هم نداشت، هرگز آرزویی داشت که شبیه امروز من باشد؛ که دوی صبحگاهیش را در میان راه های جنگلی آغاز کند ، با باد مسابقه بدهد، در میان اتاقهای دودزده ی خانه های متروک ایستگاه بچرخد، کنار ریلهای آهن راه برود و خودش را در هزاران قصه ی دیگر تصور کند؟!

چند لحظه ای روی سکوی کنار مزارش می نشینم. چشم به رشته کوههای سبز روبرو می دوزم. حرکت ابرها را دنبال می کنم و در آستانه ی بی قراری پاهایم ، نگاهم را به سمتش برمیگردانم. دستی به روی گلهای ناز خودرو که از لابلای زمین سیمانی و سنگ خاکستری سر بیرون آورده‌اند، میکشم و می گویم: « باجی جانم، خداحافظ». و دوباره مثل برق و باد می دوم تا از صحن نمایش خارج شوم.

صالحان

در این هوای قیراندود که هیچ شبیه بهار نیست، حرکت آدمها ، حرکت معمولی آدمها ، همان که صبح باید رختخواب را ترک کنند و به سمتی راه بیفتند،( و نه حرکت محیرالعقولی )، تبدیل به حرکت آهسته ای شده که در مقایسه با هر جای دیگر جهان، انگار اینجا روی دور کند مانده است و او با همه ی شتابی که در خودش سراغ دارد، از پس چسبندگی محیطی بر نمی آید ؛ هرچند مدام، برای خود تکرار می کند که این یک اتفاق روانی است و میزان بهم پیوستگی مولکولهای هوای اینجا مثل هرجای دیگر است، ولی به محض ورود ، قبل از اینکه بیست و چهارساعت آغازین به پایان برسد، ذهنش در مبارزه ی تن به تن با محیطی که او را در خودش محاط کرده شکست خورده و سرعتش با شیبی چشم گیر سقوط می کند و تسلیم غلظت نامرئی می شود.

در آغاز با زانوهایی خمیده از کششهای بیرونی ، این پا و آن پا می کند و هزاربار راه های نرفته را دوره می کند تا درصد خطا را به صفر برساند، زیرا که باقی زمانش صرف یکی از این انتخاب ها خواهد شد ، آنوقت پس از میزان متنابهی اندیشیدن، پای در راه می گذارد و البته که اتفاق خاصی رخ نمی دهد زیرا که نه راه رفتنی بلکه خزیدنی لزج انتظارش را می کشد، که در قیاس با شتاب او، همان معنای سکون را دارد.

و اما همان زمان که او درگیرو دار این جنگ نابرابر فرسایشی برای برداشتن حتی یک قدم هست، سی و شش نفر در حال زندگی کردن هستند! صالحان ! همان ها که قرار است در هر نسلی متولد شوند و بار رنج جهان را بر دوش کشند تا جهان از پلیدی ها مصون و محفوظ بماند!

شاید به یاد آوردن همه ی سی و شش نفر، آسان نباشد ولی بعضی تصاویر ایشان در خاطرش مانده است.

زنی زیبا و آراسته را می بیند که حواسش هست تا بند کفشش با رنگ شالش همخوانی داشته باشد، و در فاصله ی رسیدن به قراری با دوست، پشت دو چراغ قرمز، چشمانش را تیره و لبهایش را قرمز کند.

مردی را از دور تحت نظر دارد که هر صبح به مادرش سر می زند، برایش طالبی خرد می کند، به گلدانها آب می دهد، و بعداز ظهرها که غلظت چسبندگی بالا می رود، طراحی می کند.

و زنی دیگر که صبحها مگس می کشد،و گربه و کلاغ و کیک و گاهی موجودات عجیب الخلقه می آفریند و در بعدازظهرهای چسبناک و نفس گیر، برای خواهرش دسته گل صورتی و کیک پنیر می خرد.

راننده ی تاکسی را می بیند که در یکی از لحظات چسبنده ی داغ ، که دست هم به سختی تکان می خورد، از پیرمرد خمیده ی دستفروش دستمال کاغذی میخرد.

و وقتی ماشین ها زیر پل حافظ چنان ساکن مانده اند که گمان می برد زمان متوقف شده است، پسر و دختر نوجوان شیشه پاک کن، بازوی هم را گرفته اند، بهم لبخند می زنند و کند و آهسته از روی خط عابر پیاده می گذرند.

زنی در سحرگاه تمرین دویدن می کند، هرچند که نمایشگر غلظت، روی علامت هشدار ایستاده است.

و پدری که عکسهای قدیمی را به دختر غمگینش نشان می دهد تا حال و هوایش را عوض کند و مادری که موهای دخترش را کوتاه می کند.

و اینگونه است که حین فرورفتن همه چیز در سستی و رخوت ، صالحان در حال زندگی کردن هستند.

بیگناهان

مرد از خواب بیدار می‌شود و زن را تکان می دهد، زن به سختی چشمانش را از هم باز می کند و سعی دارد لبخندی بر لب داشته باشد تا مبادا مرد در این بیدارکردن اجباری، احساس تقصیر کند. مرد به لبخند زن نگاه نمی کند و چشمانش در فاصله ی میان خودش و زن، روی سوژه ای نامرئی خیره مانده است . مرد همانطور مات زده شروع به حرف زدن می کند:

« خواب بدی دیدم، خواب دیدم، یک بچه رو شکنجه اش کردم و بعد هم کشتمش!»

اینجا نگاه مرد به سمت زن و لبخند ماسیده ی روی لبهایش برمی گردد و ادامه می دهد:

« می دونی چیه؟! قسمت ترسناکش این هست که من اصلا احساس بدی نداشتم، نه عذاب وجدانی، نه احساس تقصیری، هیچی! فقط و فقط نگران این بودم که مبادا کسی بفهمه! مبادا گیر بیفتم! تنها ترسم این بود ، انگارنه انگار که یک بچه رو اینطوری زجرکشش کرده بودم! » .

زن دستش را روی گونه ی مرد می گذارد و چند جمله ی کوتاه بی سروته می گوید: «خیلی خب، خیلی خب، اینا همش خواب بوده! بخواب، بخواب. امروز تعطیله و می تونی تا لنگ ظهر بخوابی.بخواب. »

آنوقت پلکهایش را روی هم فشار می دهد تا شاید آن والس نیمه کاره با مرد غریبه ادامه ای داشته باشد و با خودش فکر می کند: « فقط کافیه که دادگاهی و قضاوتی درکار نباشه، اونوقت هیچ گناهکاری هم وجود نخواهد داشت! ».

پ.ن: «هرکس در درون خود بیگناه است»، اما تنها «شخص» به راستی بی گناه « آن کسی نیست که تبرئه می شود، بلکه کسی است که در طول عمرش هیچ گاه قضاوت نمی شود.» #باقی_مانده_های_آشویتس #جورجو_آگامبن

زندگی به رنگ صورتی

در محفظه‌ی مغزم، آهنگ «زندگی به رنگ صورتی » پخش می‌شود. ادیت پیاف بدون توقف تا پایان ترانه را می‌خواند و دوباره از نو شروع می‌کند.از مرکز خرید که بیرون آمدیم ، یکباره شروع به نواختن کرده‌است. آرام و ملایم می‌خواند و می‌خواند. پشت چراغ قرمز، دخترک برایم از قوانین راهنمایی و رانندگی و لزوم استفاده از چراغ راهنما برای گردش به راست و چپ می گوید.ادیت پیاف همچنان ادامه می دهد.‌چراغ که سبز می‌شود پایم را روی گاز فشار می‌دهم ؛ ماشین فکسنی که در دمای چهل و چند درجه همه‌ی توش و توانش صرف خنک سازی اتاقک داغ آهنی شده، از جا کنده می‌شود و سلانه سلانه عرض چهارراه را طی می‌کند، حین عبور بی‌عجله ، نگاهی به اطرافم می‌اندازم. غبار محلی روی سر شهر با یک سانتیمتر ضخامت نشسته‌است. صدای هوهوی باد همراه با تیک تیک برخورد دانه های شن بر روی در و دیواره‌های ماشین و همچنین قیژ قاژ ماشینهای دیگر که با سرعت از کنارم می‌گذرند، همه وهمه باهم سمفونی «شهری به رنگ طلا و سرب» را اجرا می‌کنند. اتوبان پهن و کشدار، زرد است و برجهای سربه فلک کشیده بی‌هیچ ردپایی از رنگ صورتی، خاکستری خاکستری است ولی موسیقی درونم زندگی صورتی را برگزیده و بر ادامه‌ی آن پافشاری می‌کند. چندبار سر می‌چرخانم و پلک میزنم، چیزی که ارتباطی بین این تضاد ایجاد کند، نمی‌بینم. دستم را آرام روی دست دخترک که در سکوت کنارم نشسته است ،می‌گذارم و با آوای درونم هم آواز می‌شوم:

- وقتی تو حرف می زنی،

فرشته ها از آن بالا آواز می خوانند،

حرفهای معمولی به آهنگی عاشقانه مبدل می شوند.

قلب و روحت را به من بده ،

تا زندگی برای همیشه به رنگ صورتی باقی بماند.