فرستنده شناسایی نشد!
زن پاکتهای خرید را به دیواره ی سنگی آب نما تکیه می دهد، پالتوی پوست سمورش را با دقت روی پاکتها می گذارد و شروع به بازکردن دکمه های پیراهنش می کند. پارچه ی ابریشمی روی پوست صاف و لطیفش سُر می خورد و دور پاهای کشیده اش روی زمین می افتد. انگشتان مشغول گره ی دستمال گردن ارغوانی هستند که کم کم عابرین متوجه حضورش می شوند. زن به نگاه ناظران که یکی یکی به تعدادشان اضافه می شود، وقعی نمی نهد و به آرامی کفشهای پاشنه بلند را از پایش در می آورد . حالا زن، عریان، چشم در چشم مردمان کنجکاو روی لبه ی آبنما ایستاده و بازوانش را همچون بالرینی که می خواهد رقصش را آغاز کند، از هم باز کرده است. آهسته و بی صدا شروع به چرخیدن می کند. خیل جمعیت، نفسهایشان را در سینه حبس کرده اند و گردنکشان به یکدیگر فشار می آورند تا سهم بیشتری از برهنگی زن داشته باشند…
صدای آژیر آمبولانس از دورها به گوش می رسد.
.
ـزن در اتاق زیر شیروانی نشسته است و شعر می خواند:
«ذهن این زن ، اتاقک زیر شیروانی است.
اتاقکی که در آن ، چیزها سالیان سال برهم تلنبار شدند.
گه گاه چهره اش
در پنجره های کوچک زیر سقف نمایان می شود
چهره ی غمگین او که در به رویش قفل بوده و
از یادها رفته است.»
 کتاب شعر را می بندد و با تردید برای میم می نویسد: «میم عزیز، همیشه فکر می کردم همه ی خوانده ها، شنیده ها، دیده هایم، همان ها که با دقت زیر و زبرش کرده ام، بی تفاوت از کنارشان نگذشته ام، گاهی نوشتمشان، گاهی به قدر فهم، درکشان کرده ام و هرگز دست از تجزیه و تحلیل آنها برنداشته ام، زمانی دستم را خواهد گرفت. باور داشتم که آن سعی مدام و بی وقفه برای اینکه چیزی را نادیده و ناشنیده نگذارم، روزی به کارم می آید،اما نیامد. حالا با سری پر از خرت و پرت های روی هم تلنبار شده که بیشتر شبیه اتاق زیرشیروانی است، کف اتاق خاک گرفته و شلوغ نشسته ام و به خودم می گویم با این انباشتگی سنگین و بی سر و سامان از خروار خروار کتاب و کلمه چه باید کرد؟! ولی پرسشم بی پاسخ می ماند.
شاید با خودت میگویی که باید خودم را از شر همه ی اینها خلاص کنم و به زندگی سلامی دوباره بگویم . از تو چه پنهان برای فرار از آن پرسش تکراری، برای فراموشی این آشفتگی و درهم ریختگی، گاهی اتاق زیرشیروانی را ترک می کنم و در میان زندگی تلو تلو می خورم . کسل و بی حوصله سر می چرخانم، سرگیجه می گیرم ، دستم به جایی بند نمی شود، چیزی چشمم را نمی گیرد، دوام نمی آورم. سراسیمه ، پله ها را دوتا یکی می کنم و دوباره به اتاق زیرشیروانیم میخزم.
هیچ وقت نگفتم ولی دنیای خاک گرفته و ساکت این بالا شبیه اتاق توست. شبیه آن اتاق نیمه تاریک و دود گرفته ای که گُله گُله کاغذ دیواری چرک ، از بین میز و تخت و آن کتابخانه زهواردرفته ای که زیر سنگینی صدها کتاب قوس برداشته بود، خودنمایی می کرد. روی تخت کهنه و سفت اتاق دراز می کشیدم و تا بچه ها در اتاق سین مشغول مامان بازی بودند ، من از ترس اینکه مبادا نتوانم کتابها را با خودم ببرم، تند تند جان شیفته می خواندم. جان شیفته را همانجا، در اتاق تو تمام کردم!»
دکمه ی ارسال را فشار می دهد و نامه را به مقصدی نامعلوم می فرستد. آنوقت از پشت میز بلند می شود. روبروی آیینه، خودش را برانداز می کند. دو دکمه ی بالایی پیراهن ابریشمیش را می بندد، دستمال گردن ارغوانی را دور گردن بلندش گره می زند، پالتوی پوست سمورش را روی شانه هایش می اندازد ، کفشهای پاشنه بلندش را به پا می کند و از درب خانه بیرون می زند.
روزمرگی