فرستنده شناسایی نشد!

زن پاکتهای خرید را به دیواره ی سنگی آب نما تکیه می دهد، پالتوی پوست سمورش را با دقت روی پاکتها می گذارد و شروع به بازکردن دکمه های پیراهنش می کند. پارچه ی ابریشمی روی پوست صاف و لطیفش سُر می خورد و دور پاهای کشیده اش روی زمین می افتد. انگشتان مشغول گره ی دستمال گردن ارغوانی هستند که کم کم عابرین متوجه حضورش می شوند. زن به نگاه ناظران که یکی یکی به تعدادشان اضافه می شود، وقعی نمی نهد و به آرامی کفشهای پاشنه بلند را از پایش در می آورد . حالا زن، عریان، چشم در چشم مردمان کنجکاو روی لبه ی آبنما ایستاده و بازوانش را همچون بالرینی که می خواهد رقصش را آغاز کند، از هم باز کرده است. آهسته و بی صدا شروع به چرخیدن می کند. خیل جمعیت، نفسهایشان را در سینه حبس کرده اند و گردنکشان به یکدیگر فشار می آورند تا سهم بیشتری از برهنگی زن داشته باشند…
صدای آژیر آمبولانس از دورها به گوش می رسد.
.

ـزن در اتاق زیر شیروانی نشسته است و شعر می خواند:

«ذهن این زن ، اتاقک زیر شیروانی است.
اتاقکی که در آن ، چیزها سالیان سال برهم تلنبار شدند.

گه گاه چهره اش
در پنجره های کوچک زیر سقف نمایان می شود
چهره ی غمگین او که در به رویش قفل بوده و
از یادها رفته است.»

 کتاب شعر را می بندد و با تردید برای میم می نویسد: «میم عزیز، همیشه فکر می کردم همه ی خوانده ها، شنیده ها، دیده هایم، همان ها که با دقت زیر و زبرش کرده ام، بی تفاوت از کنارشان نگذشته ام، گاهی نوشتمشان، گاهی به قدر فهم، درکشان کرده ام و هرگز دست از تجزیه و تحلیل آنها برنداشته ام، زمانی دستم را خواهد گرفت. باور داشتم که آن سعی مدام و بی وقفه برای اینکه چیزی را نادیده و ناشنیده نگذارم، روزی به کارم می آید،اما نیامد. حالا با سری پر از خرت و پرت های روی هم تلنبار شده که بیشتر شبیه اتاق زیرشیروانی است، کف اتاق خاک گرفته و شلوغ نشسته ام و به خودم می گویم با این انباشتگی سنگین و بی سر و سامان از خروار خروار کتاب و کلمه چه باید کرد؟! ولی پرسشم بی پاسخ می ماند.
شاید با خودت میگویی که باید خودم را از شر همه ی اینها خلاص کنم و به زندگی سلامی دوباره بگویم . از تو چه پنهان برای فرار از آن پرسش تکراری، برای فراموشی این آشفتگی و درهم ریختگی، گاهی اتاق زیرشیروانی را ترک می کنم و در میان زندگی تلو تلو می خورم . کسل و بی حوصله سر می چرخانم، سرگیجه می گیرم ، دستم به جایی بند نمی شود، چیزی چشمم را نمی گیرد، دوام نمی آورم. سراسیمه ، پله ها را دوتا یکی می کنم و دوباره به اتاق زیرشیروانیم میخزم.
هیچ وقت نگفتم ولی دنیای خاک گرفته و ساکت این بالا شبیه اتاق توست. شبیه آن اتاق نیمه تاریک و دود گرفته ای که گُله گُله کاغذ دیواری چرک ، از بین میز و تخت و آن کتابخانه زهواردرفته ای که زیر سنگینی صدها کتاب قوس برداشته بود، خودنمایی می کرد. روی تخت کهنه و سفت اتاق دراز می کشیدم و تا بچه ها در اتاق سین مشغول مامان بازی بودند ، من از ترس اینکه مبادا نتوانم کتابها را با خودم ببرم، تند تند جان شیفته می خواندم. جان شیفته را همانجا، در اتاق تو تمام کردم!»

دکمه ی ارسال را فشار می دهد و نامه را به مقصدی نامعلوم می فرستد. آنوقت از پشت میز بلند می شود. روبروی آیینه، خودش را برانداز می کند. دو دکمه ی بالایی پیراهن ابریشمیش را می بندد، دستمال گردن ارغوانی را دور گردن بلندش گره می زند، پالتوی پوست سمورش را روی شانه هایش می اندازد ، کفشهای پاشنه بلندش را به پا می کند و از درب خانه بیرون می زند.

به وقت بی‌زمانی

زن دیگر نیازی به خطهای صاف ندارد.اشیا می توانند هرچقدر دلشان بخواهد جابه جا شوند و روی هیچ خط صافی ثابت نمانند. موهای کوتاهش هم بلند شده و حالا حلقه های نامنظم، صورت استخوانیش را قاب کرده اند. پیراهنهای چسب اندام جایشان را با بلوز و شلوارهای راحتی عوض کرده اند و ساعتها را آنقدر نگاه نکرده تا از کار افتاده اند. خورشید هم مدام از شرق بالا می آید و از غرب پایین می رود، آنقدر این کار را تکرار می کند که دیگر امروز یادش نمی آمد، قهوه ای که روی طاقچه ی کنار پنجره سرد شده، مال امروز است یا دیروز یا حتی یک روز دیرتر، و آیا باید دوباره بلند شود و برای خودش قهوه درست کند یا به همان قهوه ی یخ کرده ی امروز یا دیروز بسنده کند. اما خوابها، خوابهای شبهایش با هم فرق می کنند. مثلا دیشب خواب دریا را دیده که مثل همیشه در حال پیشروی است و قرار است او را از صخره ای که به ان سخت چسبیده است به زور موجی بزرگ جدا کند و با خودش به ناکجاآباد ببرد ولی شب قبلتر مردی محجبه مجبورش کرد که در خانه ای ناشناخته با او برقصد و تصور والس تصادفی را به لجن کشید. خواب شبی دورتر به شستشوی روشویی کبره بسته ای گذشت که اصلا یادش نمی آید در آنجا، کلفت خانه بوده یا خانم خانه یا حتی زندانیی که در حال گذراندن دوره ی حبسش است. هرچند در این حجمی از تکرار مکررات، بهتر است که خوابهایش را نیز به هم بدوزد تا بیش از درگیر تفکیک زمان نشود. آنوقت می تواند حین دوختن شبها به هم، سر مرد محجبه را در روشویی خانه ی ناشناخته، زیر آب دریا کند و به قدری آنجا نگه دارد تا مرد خفه شود. 
حالا زن زیر نور داغ و چسبناک آفتاب، روبروی پنجره ی سرتاسری اتاقش نشسته و با خیال راحت قهوه ی یخ زده اش را سر می کشد.

قناعت کنید تا رستگار شوید!

 

 

زن نگاهش را از سقف بر نمی دارد تا کار مرد تمام شود. آنوقت همانطور دراز کشیده دامنش را روی پایش برمی گرداند و منتظر می ماند تا مرد از اتاق بیرون برود. از جایش نیم خیز می شود.کمرش یخ می کند. تیشرت نخ نمایش هنوز از رطوبت تشک، نمناک است. ولی چاره ای نیست باید از جایش بلند شود. پای چپش را روی زمین می گذارد، حالا نوبت پای راست است. روی دست چپش تکیه می کند تا کمی به سمت بیرون تخت متمایل شود و با دست دیگر، پای وامانده را هل می دهد. کف پاهایش را روی کفپوش موزاییکی سُر می دهد ولی گالشهای پلاستیکی را پیدا نمی کند. پابرهنه به سمت در نیمه باز می رود. مردها هرگز در را پشت سر خودشان نمی بندند. انگشتانش در را به قدر نازکی هیکل استخوانی اش هل می دهند و وارد حیاط خلوت می شود. هایده کنار دیوار گلی، روی صندلی فلزی چمباتمه زده و تن خشکیده اش را در معرض نور کم جان آفتاب صبحگاهی گذاشته است. گاهی از میان لبهای چروکیده اش صداهایی مبهم به گوش می رسد. زن چشم می گرداند. پرده ی همه ی اتاقها کشیده شده و درها هم بسته اند. قبل از اینکه پا به کوچه بگذارد، روبروی هایده مکث می کند و به موهای چرب و خاکستریش خیره می شود.

باهم به این خراب شده آمدند. حکم خواهر بزرگتر را داشت. چند سال پیش بود یا چند قرن پیش یا شاید حتی چند ماه قبلتر که زیر سقف آسمان شبی روشن، همانطور که ستاره می شمردند، تصمیم گرفتند تا افسار سرنوشت و تقدیر را در دست خودشان بگیرند. جایی این جمله راخوانده بودند، جایی میان هزاران هزار صفحه های کتابهایی که مارکس یا نیچه یا شاید سارتر نوشته بودند. هایده میگفت: « ما که چیز زیادی از زندگی نمیخوایم! یک سقف بالاسر که شبها تو خیابون نمونیم و یک چیزی که شکممون رو سیر کنه ! بقیه اش دیگه باد هواست! مهم اینه که بتونیم خودمون زندگیمون رو بسازیم! » و خیلی طول نکشید که سر از بن بست شکوفه های ارغوان درآوردند!

مجالی برای هم زدن گذشته نیست. هر آن ممکن است، شکوفه ها از خواب بیدار شوند، پرده ها کنار بروند، در و پنجره ها باز شوند،شکوفه ها یکی یکی با بساط لیف و صابون و شانه و چند تکه لباس چرکمرد در دست، روی سکوی سیمانی دور حوض بنشینند، صورتهای پف آلودشان را کف مالی کنند و هرهر کنان مردان شب قبل رامرور کنند.
از ناتوانی حسن تا هل شدن های مهدی، از وسواس کاوه تاطبع شاعرانه ی جواد بگویند و در همین حین شانه به موهای گوریده اشان بزنند. آنوقت صدای خنده ها که بالا گرفت، پری خانم ، هن هن کنان از پله های خرپشته پایین بیاید و با یک تشر همه را ساکت کند و رو به زن بگوید: « تو کجا شال و کلاه کردی؟!» و زن نمی تواند بگوید که دیگر قرار نیست اینجا بماند و باید برود. چون پری خانم حتما در جواب خواهد گفت: « یک نگاه به خودت کردی؟! تازه الان که خوبی! وقتی اینجا اومدی ، یک دختر ریقو بودی که هیشکی بهت نگاهم نمیکرد، به زور ، مشتری ها رو راضی می کردم که باهات باشند، بسکه هیچی نداشتی تا بالاش پول بدند، حالا چیه! چهارتا آدم سراغت میان، هوا برت داشته؟! نه جونم! اینا واسه تو نمیان، بقیه دخترا دستشون بند هست! ...» و با چشم و ابرو به زن حالی کند که باید به اتاقش بازگردد و زن دوباره به اتاقک زیر پله بازخواهدگشت و مثل همه ی این روزها، ماهها، سالها، قرن ها با قناعت چندش آوری که از عنفوان کودکی به آن جامه ی عمل پوشانده بود، ادامه ی حیات میداد.

زیرلب خداحافظی می کند. آنقدر آرام که چرت هایده پاره نشود، پارچه ی گلدار جلوی در را کنار می زند و پا به کوچه می گذارد. از آنجا تا حمام عمومی محله ، ده دقیقه پیاده روی است. همه ی راه را یک نفس می دود. وارد حمام می شود. به جیغ و فریاد دلاک وقعی نمی نهد که باید نمره بگیرد و لباسهایش را در رختکن آویزان کند و با همان تنپوش نازک و خیس از عرق کنار خزینه، چهارزانو می نشیند. چشمهایش را می بندد و با کاسه ی مسی تند تند روی سرش آب داغ می ریزد. جز شرشر آب صدایی به گوش نمی رسد. چشمهایش را باز می کند. پیرزنی سنگ پا به دست، حیرت زده او را تماشا می کند. سنگ پا را از دست پیرزن می گیرد و روی تنش می کشد. از فرق سر تا نوک پایش را آرام و آهسته و با دقت سنگ پا می کشد. لایه لایه قناعت چندش آور از پوست بدنش پاک می شود. با صدای جیغ پیرزن به خودش می آید. خونابه ی جاری روی کاشی های سفید کف حمام، چندش آور است ولی زن احساس سبکی می کند و می تواند دوباره نفس بکشد.

باقی‌مانده‌های آشویتس

سین می گوید : «کابوس می بینم.تصویری مدام تکرار می شود. چشمهایم را روی هم می گذارم، صدای تیراندازی می آید، من سراسیمه به سمت پنجره ی سلول می دوم. از میان میله ها، آنها را می بینم. کاوه، حسین، کیوان، بردیا ،علی، شاهد، فرود...به تیرهای چوبی دوخته شده اند. باچشمانی بسته، سرهایی آویخته و سینه هایی شکافته برای همیشه مرده اند. و من زنده ، برای همیشه پشت میله های زندان ایستاده ام.»
اینها را به شیوه ی گزاره ی خبری با طنینی که هیچ افت و خیزی ندارد، برایم تعریف می کند. و من فقط گوش می دهد. میدانم که سین چند سالی است به دلیل افسردگی شدید، کارش را از دست داده و خانه نشین شده است.

کتاب باقی مانده های آشویتس را از آنجایی که علامت گذاشته ام باز می کنم و برایش «بازمانده» را می خوانم:
پریمو لوی ، بازمانده را اینگونه می سراید: «از آن پس در ساعتی نامعلوم، آن کیفر بازمی گردد. و اگر کسی را نیابد که به آن گوش بسپرد، قلب او را در سینه اش می سوزاند. یک بار دیگر چهره های اسیران دیگر را می بیند، آبی گون در نور سپیده دم، خاکستری با خاک سیمان، در ابری از غبار، نقش بسته از مرگ در خواب آشفته ی ایشان. شبانگاه آرواره هایشان می جنبند، در غیاب رویاها، سنگی را گاز می زنند که آنجا نیست؛ از اینجا بروید، ای غرق شدگان، دور شوید. من جای هیچ کس را غصب نکرده ام. من نان هیچ کس را ندزدیده ام. هیچ کس به جای من نمرده است. هیچ کس. به غبارتان بازگردید. این «تقصیر» من نیست که زنده ام و نفس می کشم، می خورم و می نوشم و می خوابم و می پوشم.»
. کتاب را می بندم و به پای سمت راست میم که با ضرباهنگی تند و ریز، بی وقفه می لرزد، خیره می مانم. انگار منتظر باقی حرفهای من است. ادامه می دهم: « شعر که تمام می شود، نقل قولی از دوزخ دانته هم ضمیمه ی شعر شده، دانته در توصیف بازمانده که در چاه تاریک گرفتار آمده، او را به ظاهر زنده می داند، زیرا مرگ، روح بازمانده را پیشاپیش بلعیده است. »

دوست دارم بخش های دیگری را برایشان روخوانی کنم. ولی رد نگاهم بی قراری پای میم را دوام نمی آورد. به چشمهایش برمیگردم و می گویم: آشویتس در این آزمایشگاه انسانی، مجدانه هدفِ تبدیل انسان به ناانسان را دنبال می کرده و به گفته ی شاهدان عینی، در این امر موفق بوده. وجوه جدید انسانی که در کتاب به آن پرداخته شده، به غیر از نگاه شرمگین بازمانده، مقابله ی انسان با تسلیم و مبدل شدن به یک تسلیم شده و یا همان ناانسان است. جنگی فرسایشی در برابر نیرویی که قرار است انسانیت را از تو بگیرد و تو باید مطلع و آگاه از کنش هایت، مرزی هرچند دور را برای خودت در نظر بگیری و در فراسوی آن نقطه ی غایی، هرگز در هیچ شرایطی تسلیم ستمگر نشوی. رها کردن نقطه ای که در آن آدمی به هر قیمتی می ایستد، زندانی را به تسلیم شده مبدل می کند.

تکان پایش چنان ناگهانی متوقف می شود که من جمله ی بعدیم را فراموش می کنم. بی مقدمه می گوید:« اواسط زمستان بود، آنوقتها اوین یک متر بیشتربرف می بارید. مجبور بودم در سلولی که پنجرهایش، شیشه نداشت، شب را صبح کنم. از خواب خبری نبود. پتوی چرک و نازک را دور خودم می پیچیدم و لحظه شماری می کردم تا وقت بیدارباش شود. نگهبان شیفت صبح چایی پخش می کرد و من به محض شنیدن صدای درها که یکی یکی باز میشد، پشت در این و آن پا می کردم تا نوبت سلول ۱۱۳ شود. حضور عبوس زندانبان با کتری بزرگی، حکم نجات دهنده را برایم داشت! » اینجا صدایش می شکند ولی ادامه می دهد: « لیوانی در کار نبود، همان ظرف پیشاب را خالی می کردم و با دستی لرزان کاسه ی مسی را به سمتش میگرفتم و همه ی حواسم را به بخاری میدادم که از چایی داغ بلند می شد و قرار بود، چند ثانیه ی بعد جان یخ زده ی من را جانی دوباره دهد!»

دوباره پایش با همان ریتم قبلی شروع به لرزیدن می کند. از صرافت سخنرانی کردن افتاده ام. جایی میان باقی مانده های آشویتس و بازمانده های خودمان ایستاده ام و فقط یک جمله از جورجو آگامبن مثل دنگ دنگ آونگ ساعت قدیمی خانه ی مامان جون، در سرم نوسان می کند: « انسان هرگز نباید ناچار شود، هر چیزی را تاب بیاورد که می تواند تاب بیاورد، یا هرگز نباید ناچار شود ببیند که چگونه این رنج بردن به حد نهایت،دیگر هیچ وجه انسانی ای ندارد.»

چربی و نمد

مردِ هنرمندِ کلاه به سر،( استادی که هرگز دانش آموزانش او را بدون کلاه ندیده اند) در چهارچوب در می ایستد. نگاهی به دورتا دور اتاق می اندازد و رو به هنرمند جوان می گوید:« من هنرمند نبودم. در زمان جنگ به عنوان بیسیم چی برای بمباران فلان منطقه مامور شدم. هواپیما سقوط کرد. خلبان درجا مرد. اهالی ، همان ها که ساعتی قبل قرار بود بر سرشان بمب بریزیم، من را از میان شعله های آتش بیرون کشیدند و نجات دادند. به هوش که آمدم ، خودم رااز فرق سر تا نوک پا، آغشته به چربی و پیچیده شده در لایه های ضخیم نمد یافتم. روزها و هفته های زیادی ،فرورفته در چربی غلیظ و نمد فشرده، بی حرکت ماندم. در آن اتاق نیمه تاریک هربار چشم بازمی کردم، زنی را گوشه ی اتاق می دیدم که حین دوخت و دوز من را نیز از گوشه ی چشم نظاره می کرد. جنگ تمام شد. من به خانه بازگشتم ولی دیگر نمی توانستم کاری انجام بدهم. همه جا را بوی نمد و چربی پر کرده بود. نمد و چربی من را نجات دادند و تا امروز رهایم نکرده اند. من همچنان با نمد و چربی پوشانده شده ام، با نمد و چربی کار می کنم، با نمد و چربی حرفهایم را می زنم، …»
مرد کلاهدار، مکث کوتاهی روی مجسمه های پاپیه‌ماشه می کند ، نگاه خالیش از روی رد پاهای درهم ریخته ی نقش بسته بر کاغذ، بوم جابه جا پاره شده، شاخهای چوبی تزیینی آویخته به دیوار و بقیه ی کارها به سرعت می گذرد و چشم در چشم هنرمند جوان ادامه می دهد:« آمده بودم تو را ببینم.( «تو» را با تاکید غلیظی میگوید) ولی اینها که من اینجا می بینم هیچکدام تو نیستی. تو با آنها درهم آمیختگی نداری. آنها از تو نیستند و تو نیز از آنها نیستی!»
کلاهش را از سر برمی دارد، تعظیم کوتاهی می کند. پوست مچاله شده و بی موی وسط سرش نمایان می شود. کلاه را دوباره روی سر می گذارد و اتاق را ترک می کند.

هنرمند جوان میان همه ی آنچه که در طول این چند ماه ساخته است می ایستد. همه ی آنچه که تلاش کرده است تا در اینجا، پیرو دنیای مدرن، خارج از چهارچوبهای سخت و تغییرناپذیر ایدئولوژی ، رها از بایدها و نبایدهای فرمایشی ، بدون حضور ترس، محاط شده با اکنون، در عالم واقع بیافریند. دوباره و چندباره دور خودش می چرخد ؛ آنوقت دستاوردهای دنیای آزادش را با گاری دستی به پشت کارگاهش منتقل می کند و آن کومه ی بوم و کاغذ و چوب ... را آتش می زند. حالا مرد جوان در اتاقی سرتاسر سفید با سقفی بلند ، روبروی بومی سفید نشسته و منتظر است. در انتظار بازگشت همه ی آنچه پشت سر گذاشته ،همه ی رنج ها، دردها، دلتنگی ها، سوگواری ها... و البته همه ی آنچه که شاید از جنس چربی و نمد، او را در این سالها محافظت کرده است.
من همین بعدازظهر، پشت اتاقک ذهنم، آتش بزرگی به پا کردم. و حالا روبروی صفحه ی سفید کامپیوتر، منتظر نشسته ام.
بوی پشم خیس خورده همراه با بوی کاهگلِ دیوارها، فضای اتاق را پر می کند. ضرباهنگ یکنواخت بازوان سرخ و ملتهب زنی که همه هیکل فربه اش را روی نمدِ لوله شده می اندازد، آرام آرام مسخم می کند. جزییات نمدمالی از انتهای گذشته ای دور سرک می کشد، از کودکی، از روستای لیوان. من با نیشکری در دست، گوشه ی اتاق نیمه تاریک محو حرکات موزون زن روستایی هستم.. صامت و ساکن جزییات نمدمالی را از بر می کنم. صفحه ی سفید کامپیوتر منتظر بازگشت من است.

#never_look_away

زن مدرن

محمد قائد در توضیح یکی از نوشته هایش برای جا افتادن مطلبی، از زن یا مردی صحبت می کند که با زونکنی قطور در میان راهروهای ساختمانی چرک و بویناک از این اتاق به آن اتاق آواره است و همیشه لبخندی به لب دارد و در جواب همه ی کسانی که از او کارش را می پرسند، خودش را زن یا مردی شلوغ معرفی می کند که در شرف طلاق دادن، زن یا شوهرش هست و البته همزمان گودبرداری خانه ی آبا و اجدادیش را از پس ویران کردن آن ساختمان قدیمی ، در لیست دستور کارهایش قرار داده است. زن یا مرد مورد نظر، از نگاه خودش، تجسم انسان مدرن امروزی است که در حال تغییر و تحول است و به امروز و اکنونش راضی نیست و در صدد است تا دنیا را زیر و زبر کند؛ ولی زهی خیال باطل که ناظران، حیران از اینهمه بی قراری، تنها مرد یا زنی را در تقلایی نافرجام می بینند که راهش را در همان راهروهای تودرتو گم کرده و فقط دور خودش می گردد. چنین تصویر غم انگیزی می تواند شامل خیلی از زن ها و مردها بشود و خب چرا که یکی از ایشان زن روبروی آیینه نباشد. همان زن که بعد از خواندن این توصیف، دست از دویدن برداشته، در برابر اولین آیینه ای که دیده، ایستاده و با وسواس خودش را برانداز می کند تا مبادا ردپایی از زن یا مرد سرگردان را در خود ببیند. حین وارسی، چشمش به بند کفش ورزشی کهنه اش می افتد که باز شده، کوله ی سنگین را از این شانه به آن شانه می دهد و خم می شود تا بند را ببندد که خیل عظیمی از کاغذ و مداد و کتاب و دفتر، به همراه انبوهی از خرده ریزهای دوست داشتنی، از دهانه ی کج و معوج کوله روی زمین سرازیر می شوند. زن خیره به محتویات دور و برش، خسته و وامانده همانجا مابین خرت و پرتهای پخش شده، پشت به آیینه می نشیند. سر و گردن دردناکش را به سطح صیقلی آیینه تکیه می دهد و از پنجره ی روبرو، حرکت آرام ابرها را دنبال می کند.

من زنبور نیستم.

من زنبور نیستم. پذیرفتن این واقعیت برایم رقت انگیز است ولی در ماهیت این امر تغییری ایجاد نمی کند. دیروز حوالی ساعت ۵ بعد از ظهر، حین خواندن دیالوگی از جولیانا، متوجه شدم که پافشاری من برای ایفای نقش زنبور، کار بیهوده ای است. دیالوگ را ناتالیا گینتزبورگ نوشته بود. احتمالا او هم یک روز بعد از ظهر متوجه زنبور نبودنش شده و به طریقی این نکته را میان گفتگوی شخصیت های نمایشنامه اش گنجانده تا با این اعتراف غیر مستقیم ، هضم واقعیت را برای خودش آسان کند. البته که از حال و احوال جولیانا یا ناتالیا،( خیلی فرقی نمی کند، یکی خالق است و آن یکی مخلوق ) اینطور برمی آمد که آنقدرها ، یعنی به اندازه ی من این قضیه او را برآشفته نکرده است.او خیلی ساده پروانه بودن یا سمندری بی خاصیت بودن یا هر چیز دیگری بودن را می پذیرد یا شاید وانمود می کند که پذیرفته است. ولی من دیشب تا صبح کابوس دیدم و به محض اینکه چشم هایم را باز کردم، اولین سوالی که از خودم پرسیدم، این بود : اگر زنبور نیستم پس چه هستم؟!
تا همین دیروز با تصور زنبور بودن، روزگارم را سپری میکردم. با ترکیب درخشانی از طلایی و سیاه ، در خیالِ پروازی خستگی ناپذیر از گل زنبق به گل اقاقیا، از کوکب به سوسن ، از رز به یاس... مشغول به ساختن شش ضلعی های بی نقص ، آغشته به شیرین ترین شهد، مجهز به نیشی زهرآلود برای مواجه با دنیای ناشناخته... ولی یکباره، باور تغییر ناپذیرم تنها با خواندن یک جمله از زبان یک زن مالیخولیایی، دود شد و هوا رفت. حالا امروز من نه درخشانم، نه شهدآلود و نه آن نیش جادویی را در دسترس دارم تا از خودم دفاع کنم. باورم نمی شود که چنین ماهرانه همه ی عمر خودم را فریب داده ام آنهم با تصوری از آنچه که نیستم و بازسازی حرفه ای آن در عالم واقع برای دیگران.
با تردید از زیر پتو به عالم بیرون سرک می کشم. می ترسم که سوسک شده باشم. هنوز آفتاب سست پاییزی به قد پنجره ی اتاق نرسیده است. دوباره زیر پتو میخزم. قبل از مواجه با امروز، باید تکلیفم را با چه چیز بودنم روشن کنم. باید همه چیز را با جزییات به خاطر بیاورم. همه ی رویاها و آرزوها، همه ی خواب ها و خیالهایم، همه ی نشانه ها را بررسی کنم. باید، باید، باید...کلافه در تاریکی به خودم می پیچم.

اصلا چرا ناتالیا گینتزبورگ باید به سراغ من بیاید. آنهم در شرایط فعلی که من مثل یک نوسان ، هیچ سمت و سوی خاصی ندارم. هرچند، وقتی خوب فکر می کنم، متوجه می شوم که ضرب آهنگ این بیداری از همان چند ماه پیش به صدا در آمده بود. همان زمان که مقاله ی «در پی صداقت بودن چه اشکالی دارد؟ » را با ولع خواندم و کلمه کلمه اش را بلعیدم. همان جا که دنیل کالکات به تمام ایشانی که هر آنچه که هستند را، بدون توجه به هر میزان خوبی یا بدی، همچون مدال افتخار بر سینه می زنند، تند و تیز رانده و صداقتشان را به سخره گرفته است. کالکات با تبحری شگرف، « خود واقعی ات باش» یا « با خودت روراست باش» را شعار مضحک این قرن می داند و در ادامه به این اشاره می کند که چگونه صداقت سد راه پیشرفت و آرزوهای ما می شود. کالکات برای اثبات نظریه اش به سراغ فلاسفه ی یونان باستان می رود . او تاکید می کند که ارسطو نیز بر این باور بوده که انسان ها آرامانگرا و راغب به انجام کارهای نیک هستند، حتی وقتی توان انجام آن فعل را ندارند و همچنین به عقیده ی ارسطو شکل آرمانی فضیلت این گونه محقق می شود. بعضی ها خلاصه ی عقاید ارسطو را در این جمله ی ساده خلاصه می کنند« وانمود کن تا بالاخره بکنی »! کالکات در ادامه ی مقاله، از تحولات و روند دگرگونی خودش وام می گیرد و در این طی طریق آگاهانه، ابتلا به سندروم تظاهر را اجتناب ناپذیر می داند!
کورمال کورمال دستم را روی زمین کنار تخت میکشم و موبایلم را برمیدارم. دوباره نوشته ی کالکات را از میان صدها لینک مقالات آسو، پیدا می کنم، و یکبار دیگر کلمه به کلمه اش را می خوانم.
کالکات می گوید، چه اهمیتی دارد که زنبور نیستی، تو می توانی با پافشاری بر تصوراتت ، روزی زنبور شوی.
و من امروز که روز دیگری است ، با شادمانی از جایم می جهم. پنجره ی رو به درختهای چنار را باز می کنم و نمایشنامه ی ناتالیا گینتزبورگ را به بیرون پرتاب می کنم

شما چند متری؟

زن مصاحبه کننده ، انگشتهایش را در هم قلاب می کند و با طمانینه می پرسد:« میشه لطفا توضیح بدید که با چه استراتژی و روشی دانش آموز اتیسم را ارزیابی می کنید؟ از چه پرسشنامه یا ابزاری برای بررسی کیفیت تحصیلی و میزان توانایی هاش استفاده می کنید؟»
به مغزم فشار می آورم. در گروه مشاوران مدارس، اسامی تخصصی زیادی مدام رد و بدل می شود. توصیه ی جدیدترین و به روزترین پرسشنامه ها و سیستم های ارزیابی با اسم های مخفف ناشناخته، بخشی از فخر فروشی علمی گروه به حساب می آید. هرچند که وزارتخانه، واضح و شفاف دخالت تخصصی توسط مشاوران مدارس را قدغن کرده ، ولی این ممنوعیت تاثیری در فعالیت های خیرخواهانه ی همکاران نگذاشته است. تلاشم بیهوده است، هیچکدام از آن مخفف های پشت سرهم ردیف شده به یادم نمی آید. نگاهی به نگاه کنجکاو و پرسان خانم مصاحبه ی کننده ی ایرلندی می اندازم ، قید کلمات پر طمطراق علمی را میزنم و ترجیح می دهم، به تجربه های خودم برای پاسخگویی متوسل شوم:« من پرسشنامه ی خاصی برای ارزیابی دانش آموزانم ندارم. من فقط برای مدتی طولانی بچه ها را تماشا می کنم و برای مدت طولانی تری از معلم می خواهم که چشم از دانش آموزان مورد نظر برندارد و هیچ جزییاتی را برای گزارش دادن از قلم نیاندازد. همه ی رفتارها، چطور نشستن ها، ایستادن ها ، راه رفتن ها، حرف زدن ها، حالت نگاه کردن ها، همکاری کردن ها، هزاران هزار ریزه کاری که نباید نادیده گرفته شود. جمع همه ی این هزارن تماشا و نظاره ها، جواب سوال ماست. به استناد این جواب، ما برای دانش آموز برنامه ی آموزشی تعریف می کنیم و ادامه ی قضایا...، » دیگر ادامه نمی دهم ، مصاحبه با سوالهای دیگر ادامه پیدا می کند و مرحله ی دوم مصاحبه به روز دیگر موکول می شود. نفس حبس شده ام را بیرون می دهم، با یک دست فک دردناکم را مالش می دهم و با دست دیگر در لب تابم را می بندم ، دراز به دراز روی تخت می افتم و به دنبال یک تکه از آسمان، چشمهایم را به پنجره می دوزم.
چهل و دو سال چند ماه هست که قد و قواره ام، توش و توانم محک میخورد. سوال، جواب، امتحان، خط کش،دماسنج، کولیس، ورنیه، ترازو، متر… و من در محاصره ی ابزار اندازه گیری، جواب پس می دهم.

و امروز بعد از چهل و دو سال و چند ماه ، با طولی و عرضی و وزنی و عقلی و هوشی مبهم و نامعلوم … همچنان با کابوس ارزیابی دست و پنجه نرم می کنم.
و همین امروز با همان مقدار نامشخص از خودم، حین غروب افتاب کم جان پاییزی، همانطور که رقص لرزان برگهای چنار را تماشا می کنم، به تماشاهایی فکر می کنم که هرگز رخ نداده، به نظاره هایی که هرگز پیش نیامده، به چشمانی که هرگز خیره نشده تا با جمع آوری هزاران هزار جزییاتی از من و امثال من ، نوری بر این ابهام غلیظ تابانده باشند و ما را از شر این مقدار نامشخص از خودمان رهایی بخشند.

متهم ردیف‌ اول


حکم برائتش مشروط بر عبور از دریچه است. 
دریچه را وجب می کند. یک وجب و چهارانگشت! 
همهمه ای دور از آن سوی دیوار بتونی به گوش می‌رسد. 
پهنای شانه هایش را وجب می کند. دو وجب!
پاندول ساعت قدیمی ،دوازده ضربه میزند. 
شرط‌بندی آغاز می‌شود. 
ای کاش ده سال پیش بود. همان وقت که عرض شانه هایش یک وجب هم نبود. 
بازار شرط‌بندی داغ است. رقابت ارقام بر سر پرهیزگاری او به اوج می رسد. 
گذشتن یا نگذشتن، مسئله این است. 
یکبار دیگر خودش را در آیینه برانداز می کند. انگشتانش با لذت روی ترقوه ها سُر میخورند. استخوان ترکانده است. 
برق نگاهش را از دریچه و نگاههای مشتاق منتظران آن سوی دیوار برمی‌گرداند و در تاریکی پشت میله ها گم می‌شود.

بیابان‌

هیچ کدام از آنها باز نمی گردند. .
.
از بیست سال پیش تا امروز ، یکی یکی در بیابانها گم شده اند. 
هیچ کس را پی ایشان نفرستاده اند. 
حرکت مدوام شن ها هرگز ردپایی به جا نمی گذارد. 
برای نبود هر کدامشان ،  مدتی معین سوگواری می شود و سر موعد مقرر ،زندگی به روال عادی خودش بازمی‌گردد...
.
.
این ،رسم بیابان است.