چربی و نمد
مردِ هنرمندِ کلاه به سر،( استادی که هرگز دانش آموزانش او را بدون کلاه ندیده اند) در چهارچوب در می ایستد. نگاهی به دورتا دور اتاق می اندازد و رو به هنرمند جوان می گوید:« من هنرمند نبودم. در زمان جنگ به عنوان بیسیم چی برای بمباران فلان منطقه مامور شدم. هواپیما سقوط کرد. خلبان درجا مرد. اهالی ، همان ها که ساعتی قبل قرار بود بر سرشان بمب بریزیم، من را از میان شعله های آتش بیرون کشیدند و نجات دادند. به هوش که آمدم ، خودم رااز فرق سر تا نوک پا، آغشته به چربی و پیچیده شده در لایه های ضخیم نمد یافتم. روزها و هفته های زیادی ،فرورفته در چربی غلیظ و نمد فشرده، بی حرکت ماندم. در آن اتاق نیمه تاریک هربار چشم بازمی کردم، زنی را گوشه ی اتاق می دیدم که حین دوخت و دوز من را نیز از گوشه ی چشم نظاره می کرد. جنگ تمام شد. من به خانه بازگشتم ولی دیگر نمی توانستم کاری انجام بدهم. همه جا را بوی نمد و چربی پر کرده بود. نمد و چربی من را نجات دادند و تا امروز رهایم نکرده اند. من همچنان با نمد و چربی پوشانده شده ام، با نمد و چربی کار می کنم، با نمد و چربی حرفهایم را می زنم، …»
مرد کلاهدار، مکث کوتاهی روی مجسمه های پاپیهماشه می کند ، نگاه خالیش از روی رد پاهای درهم ریخته ی نقش بسته بر کاغذ، بوم جابه جا پاره شده، شاخهای چوبی تزیینی آویخته به دیوار و بقیه ی کارها به سرعت می گذرد و چشم در چشم هنرمند جوان ادامه می دهد:« آمده بودم تو را ببینم.( «تو» را با تاکید غلیظی میگوید) ولی اینها که من اینجا می بینم هیچکدام تو نیستی. تو با آنها درهم آمیختگی نداری. آنها از تو نیستند و تو نیز از آنها نیستی!»
کلاهش را از سر برمی دارد، تعظیم کوتاهی می کند. پوست مچاله شده و بی موی وسط سرش نمایان می شود. کلاه را دوباره روی سر می گذارد و اتاق را ترک می کند.
هنرمند جوان میان همه ی آنچه که در طول این چند ماه ساخته است می ایستد. همه ی آنچه که تلاش کرده است تا در اینجا، پیرو دنیای مدرن، خارج از چهارچوبهای سخت و تغییرناپذیر ایدئولوژی ، رها از بایدها و نبایدهای فرمایشی ، بدون حضور ترس، محاط شده با اکنون، در عالم واقع بیافریند. دوباره و چندباره دور خودش می چرخد ؛ آنوقت دستاوردهای دنیای آزادش را با گاری دستی به پشت کارگاهش منتقل می کند و آن کومه ی بوم و کاغذ و چوب ... را آتش می زند. حالا مرد جوان در اتاقی سرتاسر سفید با سقفی بلند ، روبروی بومی سفید نشسته و منتظر است. در انتظار بازگشت همه ی آنچه پشت سر گذاشته ،همه ی رنج ها، دردها، دلتنگی ها، سوگواری ها... و البته همه ی آنچه که شاید از جنس چربی و نمد، او را در این سالها محافظت کرده است.
من همین بعدازظهر، پشت اتاقک ذهنم، آتش بزرگی به پا کردم. و حالا روبروی صفحه ی سفید کامپیوتر، منتظر نشسته ام.
بوی پشم خیس خورده همراه با بوی کاهگلِ دیوارها، فضای اتاق را پر می کند. ضرباهنگ یکنواخت بازوان سرخ و ملتهب زنی که همه هیکل فربه اش را روی نمدِ لوله شده می اندازد، آرام آرام مسخم می کند. جزییات نمدمالی از انتهای گذشته ای دور سرک می کشد، از کودکی، از روستای لیوان. من با نیشکری در دست، گوشه ی اتاق نیمه تاریک محو حرکات موزون زن روستایی هستم.. صامت و ساکن جزییات نمدمالی را از بر می کنم. صفحه ی سفید کامپیوتر منتظر بازگشت من است.
#never_look_away
روزمرگی