آب در صد درجه می جوشد.

آب در صد درجه می‌جوشد و این یک قانون علمی است. پیش‌ترها، در تب و تاب نوجوانی ، علم فیزیک همانی بود که ذهن پرسشگر من را آرام می‌کرد. علمی که برای هر معلولی، علتی می‌یافت و برای هر واکنشی، کنشی را معرفی می‌کرد، هیچ رخدادی ، اتفاقی نبود همه ی دنیا حول محور قوانین فیزیک می‌چرخید. بعدترها که با کمک داستایفسکی، دیکنز، هوگو، نابوکف، تولستوی، شکسپیر،فلوبر،کامو... دغدغه‌هایم از عالم ماده به عالم روان کوچ‌کرد، با همان چهارچوبندی‌ذهنی ، به جستجوی آنچه در روان آدمیان، درپنهان ایشان رخ می‌دهد و بازتابش که در عالم واقع آشکار می‌شود، برآمدم و دانستم که، سرنوشت مادام بواری اجتناب ناپزیر بود و پایان آنا کارنینا همان بود که رخ داد و راسکولنیکف بدون چاره بود ، اتللو، دزدمونا و بقیه ی آنها که نامشان به تعداد جمعیت جهان است از قوانین (انسان از آن حیث که انسان است) پیروی کرده‌اند. و حالا با شنیدن سخنان(دکتر گابور ماته ) در خصوص تروما و چگونگی بوجود آمدن آن، اینبار نه از قصه‌ها که از توضیحات ساده و صریح (گابور ماته) در غالب قوانین علت و معلولی، چرایی رخدادهای دردناک‌و‌غیرقابل‌درک پیرامونم را دریافته‌ام.

*تروما یک واقعه نیست. تروما از ریشه‌ی کلمه‌ی یونانی زخم و جراحت می‌آید، تروما زخمی است که تو آن را مدام با خودت حمل می‌کنی ؛ نکته‌ی قابل توجه اینجاست که تو گاهی بدون آنکه هیچ مصیبتی بر سرت آوار شده باشد، دچار جراحتی عمیق می‌شوی، دقیقا آنجایی که دیگران الزاما به تو بدی نمی‌کنند ولی خوبیهایی که می‌توانند به تو روا داشته‌باشند را از تو دریغ می‌کنند؛ بنابراین همانقدر که تو می‌توانی با ضرب و شتم به دیگران آسیب برسانی با دریغ کردن آب هم می‌توانی به آنها صدمه بزنی ، با برطرف نکردن نیازهای ایشان.

در این مفهوم از تروما،ما، افرادجامعه، (در بسترهای مختلف اجتماعی)نیازهای احساسی مسلمی به عنوان انسان داریم که نه تنها جامعه (خانواده) در فراهم کردن آنها برایمان ناموفق بوده است بلکه عامدانه و به صورت فرسایشی احساسات ما را زیرپاگذاشته و سرکوب می‌کند.

در نتیجه بسیاری از کودکان و نوجوانان نه فقط به این دلیل که اتفاقاتی ناگوار برای ایشان رخ داده است بلکه درپی آنچه که باید برای ایشان پیش می آمده و هرگز رخ نداده است ،دچار تروما می‌شوند.

در ادامه ی توضیحاتم تاکید می‌کنم که تروما آن واقعه ای نیست که برای تو اتفاق افتاده بلکه آن تاثیری است که به منزله‌ی پیامد آن واقعه بر روح و روانت چنگ می‌اندازد.

شناخت تروما، همان جراحت عمیق بر روح و روان که گاهی بدن را صحن تجلی خود کرده و نمود عینی پیدا می کند و علت پیدایش آن، همان نیازهای عقیم مانده، احساسات سرکوب شده، وقایع خوشایند رخ نداده، می‌توانند در التیام دردها و شفای زخم ها نقش کلیدی بازی کنند.

*پ.ن: (ترجمه ای غیرحرفه ای از متن سخنرانی)

زن ـ زندگی ـ آزادی

اُم ساحل

“ر” حین مکالمه‌ی تلفنی با دوست عراقیش، جایی در پاسخ به سوال دوست که ظاهرا جویای حال من می‌شود یا شاید سراغم را می‌گیرد، از من به سنت یک گفتگوی عراقی ،با نام اُم‌ساحل یاد می‌کند( گفتگو به زبان عربی است). چندبار عبارت اُم‌ساحل را در ذهنم تکرار می‌کنم؛ناخودآگاه لبخند می‌زنم.

می‌دانم که نامی مختص به خود را دارم. می‌دانم که نباید از دیگری با نقشی که در زندگی دارد، یاد کرد. به همه‌ی قواعدِ انسانی تماما انسانی و فردیتی قائم به فرد آشنا هستم، اما اُم‌ساحل یک قصه‌‌ی کوتاه است. کوتاه‌ترین و شیرین‌ترین قصه‌ی دنیا. قصه‌ای که همه‌ی زن‌های مثل من، مادرانِ دختران‌آفتاب در خلق آن سهیم هستند. اُم‌نیکا، اُم‌سارینا، اُم‌حدیث، اُم‌الناز، اُم‌مهسا، اُم‌دریا…

ما زنان، ما مادران دختران‌آفتاب ، خالق درخشانترین قصه‌های دنیا هستیم و این روزها همه‌ی دنیا قصه‌ی ما را می‌خوانند، قصه‌ی ما را می‌شنوند، قصه‌ی ما را می‌بینند و حیرت‌زده برای یکدیگر بازگو می‌کنند.

پ. ن: «بیست‌و‌دوسال پیش، همین‌وقتها در جواب دوستی که دلیل بارداری زودهنگامم را پرسیده‌بود، به آرامی دستم را روی شکم برجسته‌ام کشیدم و گفتم: من نتوانستم، ولی او می‌تواند! انگار بیست‌دو‌سال بعد را می‌دیدم. »

بینوایان

فیلم بینوایان ساخته ی Ladj Ly تولید سال ۲۰۱۹، با این گفته ی ویکتور هوگو به پایان می رسد:

“Remember this my friend, there are no such things, as bad plants or bad men, there are only Bad Cultivators.

ـ به خاطر داشته باش دوست من که گیاهان بد یا انسانهای بد وجود ندارند؛ فقط پرورش دهندگان بد وجود واقعی دارند.

نقل قولی که دقیقا در همان لحظه که نگاه مرد پلیس ترسیده با نگاه پسرک سیاهپوست خشمگین گره می خورد،بر صفحه ی نمایش فیلم تایپ می شود؛ پلیس مچاله شده در گوشه ای از مجتمعی خرابه و دودزده کز کرده است و پسر نوجوان با یک بمب دستی در برابرش تمام قد ایستاده و نفس نفس می زند. مجتمعی که ظاهرا محل سکونت مهاجران، اعراب، مسلمانان و سیاهوست هاست و در عین حال میدان مبارزه ای است میان پلیس فرانسه و نوجوانان حاشیه نشین که به دنبال جایگاه خود در شهر زیبا و افسانه ای پاریس با چنگ و دندان می جنگند.

فیلم را باید دید، فیلمی با نام بینوایان که تداعی کننده ی همان بینوایان ، شاهکار تابنده ی ویکتورهوگوست. همان روایتی که خط به خط به فقر و فلاکت کودکان ، زنان، کارگران وقشر تهی دست فرانسه گواهی می دهد و وضعیت اسفبار جامعه ی قرن ۱۹ فرانسه را با حضور ژان وال ژان، کزت، فانتین، خانواده ی تناردیه و بارزس ژاور بازگو می کند. هوگو در حین افشاگری، روشن گری می کند و برای قضاوت شخصیت هایش، از روند داستان کمک می گیرد و خواننده را قدم به قدم راهبری می کند تا داوری در تلفیق با فهم این جملات در ذهن خواننده شکل بگیرد:

“If the soul is left in darkness, sins will be committed. The guilty one is not he who commits the sin, but he who causes the darkness. “

ـ اگر روح در تاریکی رها شود، گناهان سربرمی آورند. گناهکار کسی نیست که مرتکب گناه می شود، گناهکار کسی است که باعث تاریکی می شود.

این روزها که در میانه ی نورافکندن بر جامعه ای هزارلایه هستیم، حین روشنگری، افشاگری و قضاوتگری بیشتر از هر زمانی مرور این کلمات و بازتاب درخشانشان بر وقایعه ای که بر ما گذشته و هم اکنون نیز می گذرد، می تواند صحن زندگی اعتراضی انقلابی ما را روشن کند.