“ر” حین مکالمه‌ی تلفنی با دوست عراقیش، جایی در پاسخ به سوال دوست که ظاهرا جویای حال من می‌شود یا شاید سراغم را می‌گیرد، از من به سنت یک گفتگوی عراقی ،با نام اُم‌ساحل یاد می‌کند( گفتگو به زبان عربی است). چندبار عبارت اُم‌ساحل را در ذهنم تکرار می‌کنم؛ناخودآگاه لبخند می‌زنم.

می‌دانم که نامی مختص به خود را دارم. می‌دانم که نباید از دیگری با نقشی که در زندگی دارد، یاد کرد. به همه‌ی قواعدِ انسانی تماما انسانی و فردیتی قائم به فرد آشنا هستم، اما اُم‌ساحل یک قصه‌‌ی کوتاه است. کوتاه‌ترین و شیرین‌ترین قصه‌ی دنیا. قصه‌ای که همه‌ی زن‌های مثل من، مادرانِ دختران‌آفتاب در خلق آن سهیم هستند. اُم‌نیکا، اُم‌سارینا، اُم‌حدیث، اُم‌الناز، اُم‌مهسا، اُم‌دریا…

ما زنان، ما مادران دختران‌آفتاب ، خالق درخشانترین قصه‌های دنیا هستیم و این روزها همه‌ی دنیا قصه‌ی ما را می‌خوانند، قصه‌ی ما را می‌شنوند، قصه‌ی ما را می‌بینند و حیرت‌زده برای یکدیگر بازگو می‌کنند.

پ. ن: «بیست‌و‌دوسال پیش، همین‌وقتها در جواب دوستی که دلیل بارداری زودهنگامم را پرسیده‌بود، به آرامی دستم را روی شکم برجسته‌ام کشیدم و گفتم: من نتوانستم، ولی او می‌تواند! انگار بیست‌دو‌سال بعد را می‌دیدم. »