دانکرک
با همدیگر مرورش می کنیم. من با بغض، و او با لرزش صدا و گونه های برافروخته. هر دو با هم در یکزمان چشمهایمان را ریز می کنیم و به دوردستها خیره می شویم و همه ی صورتمان یک لبخند پهن و غلیظ می شود و به افسر مستاصل و بی حوصله که می پرسد، «کاپیتان چی می بینید؟»، قند در دلمان آب می شود و جواب می دهیم : خانه
بعد نگاهمان جست میزند بر روی تصویر پسرک فرانسوی که نه از سرما بلکه از اعتراف به ملیتش مثل بید در برابر سربازان انگلیسی می لرزد. آخر قرار اولویت نجات با سربازان انگلیسی است.
بی هوا از پیرمرد کوری میگویم که در ایستگاه قطار ایستاده و به سربازهای نجات یافته ، پتو می دهد و او گفتگوی میان پیرمرد و سرباز را تکرار می کند:
پیرمرد: ممنونم.ممنونم
و یک پتو می دهد
سرباز: ما که کاری نکردیم. فقط زنده موندیم.
پیرمرد: همین کافیه.
و صورت سرباز بعدی را با احتیاط لمس می کند.
همانجا کنار در ورودی ایستاده ایم و با حرص و هیجان دندانهایمان را روی هم فشار میدهیم و با خلبان همراه هستیم تا هواپیماهای آلمانی را که در تیررس قرار گرفته اند ، به رگبار ببندیم.
کفشهایش را در می آورد و وارد اتاقش می شود. من پشت سرش می ایستم. صدا در گلویش می شکند : اونجا که آخرین تصویر از پسرک فرانسوی دست معلقش توی آبهای سرد هست، اونجا... و حرفش را ادامه نمی دهد.
برای شام سوپ می خوری؟ منتظر جوابش نمی مانم و به آشپزخانه می روم. در سکوت به دنبالم می آید. دوباره گونه هایش گل می اندازد، «همه ی سیصد و چهل هزار سرباز خسته و بی رمق را قایق های محلی نجات می دهند».انگار از روی متن خبری می خواند من قیافه های آرام و مصمم شان ، همان هایی که ماهیگیری می کنند و روزی شان از دریاست ، را مرور می کنم. تند و بی دقت هویج را حلقه حلقه می کنم و عدد سیصد و چهل هزار جان آدمیزادی رو با خودم می شمارم.
از کنار اجاق داد میزنم: «پسرک انگلیسی نذاشت اون خلبان هیستریکی بفهمه که باعث قتل همکلاسیش شده تا بیشتر از این عذاب وجدان نکشه». بلافاصله تاییدم می کند و در میان درگاهی اتاقش ، سکان را از پیرمرد ماهیگیر می گیرد و با دیده ی تحسین به مردی تکیده خیره می شود که سه هفته قبل تر پسر خلبانش را در همان آبها از دست داده و امروز برای نجات هر سربازی که در این آبها گرفتار شده، با پسر کوچکترش دل به دریا زده و بی وقفه به سوی ساحل طلسم شده می راند. من با چاقو از اجاق فاصله می گیرم و شانه های راست و ومستقیم کاپیتان را برانداز می کنم که تنها بر روی اسکله ی چوبی سفید باقی می ماند تا سربازان فرانسوی نیز راهی شوند.
دخترکم می گوید:« اونقدر عصبی شدم که سعی می کردم دیگه فیلم رو نبینم».یاد دستهای خودم می افتم که آنقدر دسته های مخملی صندلی سینما را فشار دادم که تا آخر شب، انگشتهایم زوق زوق می کرد.
می گوید:« بیا اینجا رو ببین»، و صفحه ی مونیتور را به سمت من می چرخاند، از آشپزخانه ، اجاق ، سوپ ، هویج و نانهای شیرمال که زنان برای سربازان آورده بودند دل می کنم و به اتاقش می روم. جملاتی را که با رنگ سبز فسفری مشخص کرده به من نشان می دهد. در ۴ ژوئن ۱۹۴۰، قایق های محلی و مردمان ماهیگیر بریتانیا در حرکتی همگانی ، خود را به سواحل دانکرک رساندند و جان ۳۴۰ هزار سرباز را نجات دادند.
به صورتم نگاه می کند و من به نگاهش نگاه می کنم و با چشمانی براق سر به روی صفحه ی سفید بر می گردانیم و شروع به خواندن جزییات می کنیم.
روزمرگی