در ستایش ناامیدی

مردی را می شناسم که سالهای زیادی در صندوق عقب ماشین کوچکش چند جعبه کتاب نگه می داشت. نمایشنامه ، زندگینامه ، رمان و فلسفه و هر موضوع و مطلبی که به نظر مرد خواندنی وقابل تامل می آمد، به آن مجموعه اضافه می شد تا در هر معاشرتی ،اگر دوستی، اشنایی و یا حتی غریبه ای مشتاق دانستن بود، مرد به رسم هدیه یکی یا چند کتاب از آن مجموعه را به ایشان می داد. رسم خوشایندی بود؛ اما مرد از یک جایی به بعد ( از همانجا که فهمید کسی علاقه ای به خواندن ،شنیدن و آگاهی ندارد )دیگر به کسی کتاب نداد و واضح است که آرشیو صندوق عقب به عدد ثابتی رسید و دیگر نه به آن چیزی اضافه و نه کم شد. مرد ناامید بود.

زنی را می شناسم که پایه ی گفتگو بود. مدام سوال می پرسید و از ایجاد هرگونه طوفان ذهنی هیچ ابایی نداشت ،همه را به حرف زدن تشویق می کرد و خودش بیشتر از هرکسی مشتاق حرف زدن و گفتگو بود. برای همه چیز توضیحی، مثالی ، قصه ای در آستین داشت. با رغبت پای حرف دیگران می نشست و برای همراهی با روایت راوی ، هزار قصه ی مشابه را از صندوقخانه ی ذهنش بیرون می کشید تا فضای گفتگو را از واقعیت جاری و معطوف به شخص، دور کرده و وارد داستانها و زندگی دیگران کند؛ اینگونه ماجرا، دیگر ماجرای یک یا دونفر نبود بلکه دغدغه ی مشترک میان هزاران نفر بود . زن می دانست که زنجیره ی کلمات ، پل ارتباطی میان انسان هاست. باور داشت که واژها ما را به هم معرفی و نزدیک می کنند و هر گفتگو زمینه ای است برای شناخت آن دیگری، برای بودن با آن دیگری ، برای باور به وجود یکدیگر...! ولی از یک جایی به بعد زن ساکت شد. ( از همانجا که فهمید کسی علاقه ای به این نزدیکی، به این ارتباط، به این مشارکت و شناخت ندارد.) دیگر با کسی به گفتگو ننشست و به طبع سوالی طراحی نکرد؛ زن ناامید شد.

جان برجر زنی را می شناسد که معشوقش به جرم تروریست بودن ، محکوم به دو حبس ابد شده است. زن نامش آیداست. آیدا زنی که به عدالت و آزادی ایمان داشته و همه ی عمر برای آرمانهایش جنگیده حالا باید تا ابد حسرت دیدار معشوق را به دوش کشد. آیدا مدام برای معشوق نامه می نویسد تا مبادا خودش و مرد را فراموش کند. ولی از یک جایی آیدا ناامید می شود. ( از همانجا که آیدا میزبان آشنایی قدیمی می شود . آشنایی که می رقصد. یک زن که برای همه می رقصد، او برای قاچاقچیان ، برای مبارزان نستوه، برای مردمان کوچه و برزن می رقصد. رقاص برای آیدا از آخرین اجرایش می گوید : (همانطور که بدنم را آماده می کردم،متوجه شدم که تنها تماشاچی ،همان قاچاقچی اسلحه ،نخواهد آمد برای اینکه ترور شده است! و من در سکوت صحنه را بدون هیچ پرسشی ترک کردم !) روایت همینجا تمام می شود؛ آیدا رقاص را ناامید می داند وهرزه خطابش می کند ؛ رقاص می داند که ناامید است و خانه ی آیدا را ترک می کند. . آیدا نیز می داند که ناامید است و از این ناامیدی خشمگین است؛ باخودش در جنگ است؛ زندگی حاصل تصادف هست یا نه؟! تصادفی که قرار بوده اتفاق بیفتد یا نه ؟! بهتر است ساکت ماند یا نه ؟ بهتر است هر آنچه از این اتفاق، از این تصادف باقی مانده را سرهم کنیم ؛برتن کنیم و ادامه بدهیم یا نه ؟! )

مرد ناامید است. زن ناامید است. آیدا ناامید است. رقاص ناامید است.

اما رقاص روز دیگر بازمی گردد؛ صفحه ی آخرین تانگو در پاریس را با خود آورده است. آن را در گرامافون می گذارد و موسیقی در هوا پخش می شود. زن در برابر دیدگان مایوس آیدا می چرخد و می رقصد و در دوری دیگر دستان سرد و کرخت آیدا را می گیرد و او را با خودش در چرخشی سرگیجه آور همراه می کند. آیدا همانطور که در میان بازوان نرم رقاص جاخوش کرده است، فکر می کند: ( رقص از تکه های زندگی ساخته شده، تکه هایی که اتفاقا نجات پیدا کرده اند. تکه هایی نجات یافته از اتفاقات ریز و درشت روزگار...و تانگو هارمونی است میان من و او. گاهی من در انتظار او و گاهی او در انتظار من،همچون دو لبه ی قیچی که باهم پارچه ای را آماده ی دوختن لباسی فاخر می کنیم.)

قادر مطلق

 

ما آخرین افراد نسل قاطعیت بودیم. قطعیتی که ردپای هیچ شک و شبهه ای در حقانیتش نمی یافتی و تخطی از قوانینش تبعات گرانی به دنبال داشت.

زندگی با قاطعیت ، سخت و کسل کننده ولی امن و آرام بود. و من به جبران همه ی کسالت و رخوتی که بر روزمره گی حکمفرمایی می کرد ، قصه ی آدمها را می خواندم ، قصه هایی به قلم آدمهایی مثل من، که از قوانین حوصله سربر و غیرقابل تغییر به تنگ آمده بودند و در دنیای خیال ، دنیای دیگری را تصور می کردند که می توان طور دیگری زندگی کرد. البته در خلال قصه ها نیز آنا کارنینای شگفت انگیز و یا مادام بوواری جسور همچون همه ی متخلفین، دچار مجازات های الهی می شدند،  ولی چه باک از این عاقبتهای تلخ، که زایش و خلق شخصیتهایی چنین متمرد وسرکش ، همان رخنه ای بود که باید در دیوارهای نفوذناپذیر  قطعیت  ایجاد می شد. رخنه ای که در طول قرنها آهسته آهسته  پایه های قدرت قادر مطلق را سست و لرزان کرد.

 و زندگی  در زیر سایه ی قادر مطلق که دیگر قادر مطلق نبود، امن و آرام نبود. و ما آخرین بازماندگان دوران قاطعیت ،ترسان و لرزان از پناهگاه های سست و ناپایدارمان خارج شدیم تا با تماشای هلهله و دست افشانی مردمانی که هیچ غیرممکنی را برنمی تابیدند ، باور کنیم که دوران درست ها  و نادرست ها به سر آمده است. پرچم الوان نسبیت در دست باد می رقصید  وظاهرا دوران سرخوردگی و حسرت به پایان رسیده بود و امکان زندگی چندگانه ،مسجل به نظر می آمد.

 ما مردد، ممنوعه ها را لمس کردیم و با احتیاط اطرافمان را پاییدیم که مبادا صاعقه ای از غیب بیاید و خاکسترمان کند. صاعقه نیامد. ممنوعه ها کوچک و کوچکتر شدند، تا جایی که دیروز پسرکی تفنگ در دست گرفت و نوزده کودک را در مدرسه به رگبار بست. و یک روز قبلتر زنی ، پیرزن های پولدار شهر را کشت تا مالک گردنبندها ، دستبندها و جواهرات پرزرق و برقشان شود. روزهای قبلتر مردی طی یک برنامه ی منظم روزانه ،بعد از بوسیدن زن و رساندن دخترش به مدرسه راهی روسپی خانه شد تا مبادا حسرت زندگی نازیسته اش را به دوش کشد. در همین روزها میلیون ها زن راهی مدرسه ها و دانشگاهها شدند وساخت برج بابل* که به تدبیر قادر مطلق ، ساختنش چند طبقه مانده به بهشت ،طی قرنهای گذشته متوقف شده بود ، با یافتن دوباره ی زبانی مشترک میان مردمان، شروع به کار کرد تا جبران قرنها گسستگی انسانها  از یکدیگر را به دنبال داشته باشد.

حالا ما سر در ابرها و پا بر زمین ، رهاشده در گستره ی پهناور هستی،میان این دوفاصله در تقلای صرف زندگی هستیم.  

پ.ن: * در سِفر پیدایش در تورات، داستان برج بابل به عنوان افسانه اصلی علت پیدایش زبان‌های مختلف دانسته می‌شود. طبق این داستان، پس از طوفان بزرگ، مردم به یک زبان صحبت می‌کردند. آنان به سمت شرق حرکت کردند و به سرزمین شنعار (Shinar) (در بابل)[۵] رسیدند. در آنجا، آنان توافق کردند که برجی بلند بنا کنند تا به بهشت برسند. خدا پایین آمد و زبان آنان را مختلف قرار داد تا حرف یکدیگر را نفهمند و آنان را در زمین پراکنده‌ساخت.

 

 

The world to come

قصه ی ساده و بی اتفاق زنی است که روزمره اش را در دفترچه ی حساب و کتاب شوهرش به همراه جزییات نیازمندیهای مزرعه و لیست تولیدات دام و طیور ثبت می کند. انگار لابه لای آمار تخم مرغها و حجم شیری که از گاو می دوشند، میان سفارشات بذر غلات و حبوبات به دنبال  ردپایی از حضور خودش می گردد؛ تا جایی که یکبار  از شوهرش حین نوشتن گزارش دخل و خرج می پرسد: از من هم چیزی در آن دفتر می نویسی؟ زن سیاه مو، آرام است آنقدر آرام ،که می شود تا پایان زندگیش را با همین روال تصویر کرد ولی با آمدن زن مو قرمز همسایه ، دنیای سرد و بیروح زن موسیاه ، غیرقابل پیش بینی و خوش رنگ و لعاب می شود، زن موقرمز گستاخ و پرهیاهو است و به آنچه برایش نخواستنی است تن نمی دهد. سرسخت در برابر بایدهاست و همانقدر نرم و آرام در رفاقت ودلبازی با دوست مو سیاهش.

قصه ی قدیمی زنهای آن قرن دور با محدودیت ها و تعصب های تکراری که تا به امروز هرچند نخ نما ، همچنان دست و پاگیر ماست به تلخی تمام می شود. اما در لحظه ی پایانی داستان که آنهمه نتوانستن بر سر زنهای داستان و تماشاچی آوار شده است، زن مو سیاه دراز کشیده بر سقف شیبدار انبار علوفه ، رویش را به سمت نیم رخ زیبای زن مو قرمز می کند ، ابروهایش را درهم گره می زند و می نالد:

  • نمی دونم با محدودیت هامون چه کار دیگه ای می تونیم برای همدیگه بکنیم؟!

زن موقرمز همانطور که دستانش را زیر سرش گذاشته و حرکت ابرها را نظاره می کند با لبخندی محو می پرسد:

  • نمی دونی؟!

زن موسیاه می نشیند، سرش را میان شانه هایش فرو می برد و می گوید: نه. نمی دونم، نمی تونم.

 

حالا زن مو قرمز لبخندش را رها می کند تا همه ی صورتش را دربرگیرد و نگاهش را به سوی زن مو سیاه برمی گرداند و زمزمه می کند:

  • نمی تونی!نمی دونی! خب پس خوب شد!حالا می دونیم که همیشه می تونیم تصوراتمون رو پرورش بدیم...

 

پ.ن : آدام فیلیپس در کتاب حسرت ،در ستایش زندگی نازیسته می گوید: این تحقق نیافتن رضایتمندی ای که انتظارش را داشته ایم و مهیا نشدنش در آن زمان که خیالش را در ذهن می پرورانده ایم است که اهمیت به سزا دارد. این دلسردی است که فرد را به سوی واقعیت سوق می دهد (واقعیتی که از مسیر خیالات و تصوراتمان می گذرد)...

 ناکامی در کسب رضایتمندی ای که آرزویش را داشته ایم ،رهنمون می شود به امکان یک رضایتمندی واقع بینانه تر.