The world to come
قصه ی ساده و بی اتفاق زنی است که روزمره اش را در دفترچه ی حساب و کتاب شوهرش به همراه جزییات نیازمندیهای مزرعه و لیست تولیدات دام و طیور ثبت می کند. انگار لابه لای آمار تخم مرغها و حجم شیری که از گاو می دوشند، میان سفارشات بذر غلات و حبوبات به دنبال ردپایی از حضور خودش می گردد؛ تا جایی که یکبار از شوهرش حین نوشتن گزارش دخل و خرج می پرسد: از من هم چیزی در آن دفتر می نویسی؟ زن سیاه مو، آرام است آنقدر آرام ،که می شود تا پایان زندگیش را با همین روال تصویر کرد ولی با آمدن زن مو قرمز همسایه ، دنیای سرد و بیروح زن موسیاه ، غیرقابل پیش بینی و خوش رنگ و لعاب می شود، زن موقرمز گستاخ و پرهیاهو است و به آنچه برایش نخواستنی است تن نمی دهد. سرسخت در برابر بایدهاست و همانقدر نرم و آرام در رفاقت ودلبازی با دوست مو سیاهش.
قصه ی قدیمی زنهای آن قرن دور با محدودیت ها و تعصب های تکراری که تا به امروز هرچند نخ نما ، همچنان دست و پاگیر ماست به تلخی تمام می شود. اما در لحظه ی پایانی داستان که آنهمه نتوانستن بر سر زنهای داستان و تماشاچی آوار شده است، زن مو سیاه دراز کشیده بر سقف شیبدار انبار علوفه ، رویش را به سمت نیم رخ زیبای زن مو قرمز می کند ، ابروهایش را درهم گره می زند و می نالد:
- نمی دونم با محدودیت هامون چه کار دیگه ای می تونیم برای همدیگه بکنیم؟!
زن موقرمز همانطور که دستانش را زیر سرش گذاشته و حرکت ابرها را نظاره می کند با لبخندی محو می پرسد:
- نمی دونی؟!
زن موسیاه می نشیند، سرش را میان شانه هایش فرو می برد و می گوید: نه. نمی دونم، نمی تونم.
حالا زن مو قرمز لبخندش را رها می کند تا همه ی صورتش را دربرگیرد و نگاهش را به سوی زن مو سیاه برمی گرداند و زمزمه می کند:
- نمی تونی!نمی دونی! خب پس خوب شد!حالا می دونیم که همیشه می تونیم تصوراتمون رو پرورش بدیم...
پ.ن : آدام فیلیپس در کتاب حسرت ،در ستایش زندگی نازیسته می گوید: این تحقق نیافتن رضایتمندی ای که انتظارش را داشته ایم و مهیا نشدنش در آن زمان که خیالش را در ذهن می پرورانده ایم است که اهمیت به سزا دارد. این دلسردی است که فرد را به سوی واقعیت سوق می دهد (واقعیتی که از مسیر خیالات و تصوراتمان می گذرد)...
ناکامی در کسب رضایتمندی ای که آرزویش را داشته ایم ،رهنمون می شود به امکان یک رضایتمندی واقع بینانه تر.
روزمرگی