چرا اینجا ایستاده ام

 

«چرا به اینجا رسیدم ؟با طرح این سوال زن از دویدن بازمی ایستد. هنوز تا برج الماس پانصدمتر باقی مانده ولی زن میخکوب، کنار میله های گارد دریاچه ایستاده و قدم از قدم برنمی دارد. به ساعتش نگاه می کند ، زمان منع عبور و مرور نزدیک است. سعی می کند، حواسش را پرت کند. مثلا به تلاطم آب چشم بدوزد یا به زانوی دردناکش فکر کند یا حتی بهتر است ، اقلام مورد نیاز برای شام امشب را مرور کند! بروکلی، کدو ، نمک، روغن زیتون...؟! فقط چند قدم دیگر باید دوام بیاورد ، آنوقت قفسه های رنگارنگ ترشی و سس و روغن و شکلات و بیسکوییت، جایی برای سوال و جواب نمی گذارند. ولی طراح سوال که در طول مسافت هفت کیلومتری، بر طبق نسخه های امروزی، به گلهای گاغذی چشم دوخته، ابرها را شمرده، با فاصله ی معین از کنار گربه های چشم انتظار گذشته، صدای پرنده ها را شنیده، بوی چمن تازه را متوجه شده... و از هیچ جزئیاتی نگذشته و همه را به زور بلعیده، در پایان راه، حاضر نیست حتی یک لقمه ی دیگر از این ملغمه ی تجویزی با طعم خاک اره را فرو دهد و ایستاده تا پاسخی بشنود.

«چرا به اینجا رسیدی؟! مردد، بی نام، بیکار، بی پول و گمگشته، با کوله باری که هفته ی پیش همه را روانه ی زباله دان کردی و کوله را به دخترک بخشیدی! » بی حوصله دستش را، انگار بخواهد کسی یا چیزی مزاحم را از خودش دور کند، در هوا تکان می دهد و زیر لب می گوید: «چه می دونم! شد دیگه! انگار من برای هر سوالی باید یک جوابی داشته باشم! کور که نیستی!خدا را شکر، همیشه و همه وقت با منی! من همه ی زورم رو زدم! ندیدی؟! هر کاری هم از دستم بر میومده انجام دادم، دیگه بقیه اش، حتما تقدیرم بوده و منتظر است که آن طراح سوال دوباره چیزی بگوید ولی سکوتی عمیق حکمفرما می شود. سلانه سلانه به سمت برج الماس راه می افتد و خدا خدا می کند، گشت شهری، آن اطراف نباشد.

سکوت کشدار در راهروهای خلوت سوپر مارکت ادامه پیدا می کند. راه پله های شهرک را ماموران شهرداری برای فاز دوم قرنطینه مسدود می کنند و زن ساکت و بی صدا، مسیرش را کج می کند و از پارکینگ وارد ساختمان می شود. در آسانسور، زنی ژولیده و استخوانی با لبهایی بهم فشرده از درون آیینه به او خیره شده است. هیچ کس با هیچ کس حرف نمی زند. لخ لخ کنان، پایش را روی زمین سرد و سنگی طبقه ی ۴۳می کشاند. روی دور کند کیسه ی خرید را از این دست به آن دست می دهد و در را باز می کند. کیسه ی خرید کف آشپزخانه جا می ماند و زن خودش را روی تک صندلی پایه بلند کنار یخچال پهن می کند. شام می تواند فعلا منتظر بماند. موبایلش را روشن و صفحه ی اینستاگرامش را بالا و پایین می کند. پستی از قاف را سرسری می خواند، برای پست دال ، نظری می نویسد، روایت های پانزده ثانیه ای غریبه و آشنا را تند و بی دقت تماشا می کند. جمله ای کوتاه با فونت درشت و قرمز رنگ از برابر چشمانش رد می شود، دوباره به عقب برمی گردد: « منش انسان، سرنوشت اوستاستوری به پستی در تاریخی دور ارجاع داده شده است. دو الی سه سال پیش محمد قائد می نویسد:

غیب گویان معبد دلف ، سرنوشت ادیپ را برای او پیش بینی می کنند. ادیپ پدر خودش را خواهد کشت و با مادرش همبستر خواهد شد ! ادیپ برای فرار از تقدیر شوم، سر به کوه و بیابان می گذارد ولی زهی خیال باطل که راه گریزی از سرنوشت وجود داشته باشد. محمد قائد، یونانیان را برای فلسفه ی پنهان درافسانه هایشان تحسین می کند و جمله ی درخشانی که در لفافه ی افسانه ی ادیپ مدام بر آن تاکید می شود را به عنوان تیتر مقاله اش انتخاب کرده است :

«منش انسان ،سرنوشت اوستو اینگونه ادامه می دهد« سرنوشت ادیب نه تماما در وقایع و محیط پیرامون ، بلکه در شخصیت خود او هم نهفته است

ادیپ نمی تواند از آنچه در آینده رخ می دهد، بگریزد، او از خودش و ادیپ بودنش رهایی ندارد. او چون ادیپ است، پدرش را می کشد، چون ادیپ است مادرش را به همسری انتخاب می کند. چون ادیپ است جویای حقیقت می شود و چون ادیپ است برای جبران خطای مهیب و نادانسته اش، خودش را کور می کند.

زن تن داغ و تبدارش را به دیوار خنک آشپزخانه تکیه می دهد و از آخر به اول برمی گردد: « اینجایی که هستم، به این خاطر است که، منش من، ...» با زنگ ناگهانی موبایل ، دستپاچه از جایش می جهد.

سین آنور خط برایش از شرق و غرب عالم می گوید. گزارشی مفصل از دوست پسر فلانی می دهد، ازمهاجرت همسایه ی طبقه ی وسط، از دزدی هفته ی پیش، از نقاشیها و طراحی هایش ، از آخرین کتابی که خوانده و جهان بینی جالب آقای خولیو کورتاسار که می گویدبازی کردن اگربه راستی بازی کردن باشد، توجهی به پیامد و تبعات بازی ندارد. بازیگر در بازی متوقف می شود ، زیرا وجود را بر اساس غریزه ی بازی می فهمد...» و در خلال صحبتها از پادکست چنل بی و قصه ی پسرکی که می خواست متفاوت زندگی کند.

زن برای سین از انقباض فکش می گوید، از زانویش که تا نمی شود، از فاز دوم قرنطینه و در خلال دردها و انقباضها و ممنوعیتها، با تردید از عقاید یونانی ها می گوید، از ادیپ و از طراح سوال و سوالش که یک لحظه رهایش نمی کنند.

سین می خندد. صدای خنده ی خوشآهنگش در گوش زن می پیچد. زن هم می خندد و می گوید آن روایت چنل بی را گوش داده و پسر در پایان ، کارمند ساده ی یک دوناتس فروشی می شود.

سین دوباره می خندد و می گوید: «چه اشکالی داره ؟!به نظرم که خیلی شغل باحالی پیدا کرد وعاقبت به خیر شد! »

زن با لبخند سر تکان می دهد و سین را تایید می کند. بعد از خداحافظی راهی بالکن می شود. از آن بالا به دوناتس فروشی سر خیابان نگاه می کند. دوناتس های رنگی روی تابلوی نئونی سر در فروشگاه خاموش و روشن می شوند و از دورها برای زن چشمک می زنند.

 

 

 

قرنطینه به مثابه فراموشی

روز چندم کرونایی است و زن تا امروز سه تا پیرکس در سه سایز مختلف را پشت در گذاشته ، دوتا ظرف میوه خوری کریستال را به نظافتچی ساختمان بخشیده، آرشیو فیلمهای همه ی این ده سال گذشته را، با آشغالهای پریشب روانه ی اتاق زباله ها کرده، یک سری شش تایی جام های شراب خوری باقی مانده از مهاجرت یک دوست و سرویس کامل دوازده تایی پیش دستی و بشقاب غذاخوری، از دوستی دیگر را در همین چند روز، سربه نیست کرده و حالا وسط آشپزخانه ایستاده و درهای کابینت را یکی یکی باز می کند و با خودش می گوید: «جز چند وسیله ی ضروری بقیه را باید دور بریزم. » چهارپایه را زیر پایش می گذارد وتا نیمه در اعماق قفسه های کابینت فرو می رود. قوری بزرگ آکروپال را از انتهای کابینت بیرون می کشد و در کیسه ی کتانی آویزان به دستگیره ی در می اندازد، لیوانهای دسته دار را هم اضافه می کند. چند فنجان کریستال در گوشه ای تاریک پنهان شده اند که فقط جا تنگ کرده اند. به هیچکدام از اینها احتیاجی ندارد. فنجان ها را فلانی آورده ، قوری را خودش خریده و لیوان ها را ده سال پیش از سوپرمارکت زیر برج خریده بود. جزء به جزء خاطرات اشیا را به یاد دارد. چطور به این آشپزخانه آمده اند و چرا ماندگار شده اند. ولی امروز توانی برای نگهداری از اینهمه یاد و خاطره ندارد. دلیلی برای حفظشان هم نمی بیند. یکی یکی فنجانها و کاسه ها و قوری و لیوانها از قفسه ها کم می شوند. زن نگاهی به کیسه ی کتانی می اندازد، تا نیمه پر شده است، چهارپایه را زیر بغلش می زند و به سمت اتاق خواب می رود. انبوهی از لباسها ، زیورآلات و خرت و پرتها با خاطرات چسبناکشان در انتظار هستند که به کیسه ی کتانی اضافه شوند و زن را از سنگینی حضورشان نجات دهند… گوشواره ها، بدون انتخاب جزء دورریختنی ها هستند. تعدادشان زیاد است شاید چون به مدت پنج سال، یک تنه بار پیراستن زن را به عهده داشتند. از معدود دستبندها و گردنبندها هم ، یک یا دوتا به صندوقچه ی چوبی بازمی گردند و بقیه روی کومه ی گوشواره ها تلنبار می شوند. خوشبختانه کمد لباسها نیازی به وارسی عمیق ندارد. پاکسازی ماهانه ، فرصتی برای جمع شدن دامن و پیراهن و شلوار نمی دهد.
لباسها به دلیل حضور تنگاتنگشان در وقایع و توان جذب بو، عطر، نگاه و لمس ها، خیلی زود جایگاه خود را تعیین می کنند و بخش عظیمی از آنها قبل از اینکه در کشوها و قفسه ها بایگانی شوند، به خیل حذفیات می پیوندند.

یک جفت کفش پاشنه بلند سرمه ای و پیراهن گلدار مجلسی با کمربند سگک دار ،آخرین وسایلی هستند که در کیسه ی کتانی به زور جا داده می شوند. زن کیسه را کشان کشان تا اتاقک زباله ها می برد. دریچه ی فلزی را باز می کند ولی دوباره آن را می بندد و کیسه را در گوشه ی اتاقک می گذارد و به خانه برمیگردد. صندلهایش را در جاکفشی می گذارد. جلوی در اشپزخانه می ایستد و نیم نگاهی به اجاق و تجهیزات برقی روی کابینت می اندازد. کمی مکث می کند، آونوقت شانه هایش را بالا می اندازد و سلانه سلانه وارد پذیرایی می شود. روی کاناپه دراز می کشد. کنترل تلویزیون را بر می دارد و شبکه های عربی ، فارسی، انگلیسی را بالا و پایین می کند. در میان تصاویر رنگارنگی از مناظر شهری و روستایی و چهره های بزک کرده ی بازیگران و مجریان، چشمان تیره و خیس مردی جوان که به دوربین خیره شده ، زن را متوقف می کند. دست از تغییر دادن کانالها برمیدارد و حرکات مرد را دنبال می کند. مرد انگشتان باریک زن را به لبانش نزدیک می کند ولی همچنان چشمانش خیره به زن باقی مانده است. زن بیشتر در بالشتکهای کاناپه فرو می رود و خودش را در اختیار نگاه مرد می گذارد.

شب شده است. نور سفیدآبی تلویزیون تا جایی از اتاق را روشن می کند. زن رو به پنجره ی سرتاسری ، چراغهای نارنجی شهر را به تماشا نشسته است. صدای زنگ موبایل ، زن را به خودش می آورد. به صفحه ی تیره و اسمی که در بالای صفحه آمده نگاه می کند. چیزی به یاد نمی آورد. دکمه ی قرمز را فشار می دهد، صدای زنی از آن سوی خط، اسمی را با هیجان می نامد و شروع به صحبت کردن می کند. زن در سکوت کمی به حرفهای زن گوش می دهد، یکبار دیگر اسمی که روی صفحه آمده را برانداز می کند و می گوید: ببخشید من شما را به خاطر نمی آورم ! و گوشی را قطع می کند .
از جایش بلند می شود ، جورابهایش را در می آورد و پاهایش را یکی یکی در آبهای دریای لاجوردی می گذارد، همان دریایی که موجهایش از صفحه ی تلویزیون به کف پذیرایی جاری شده اند و شادمانه روی هم می غلطند.

سهمیه ی زندگی

دو بطری شیشه ای گردن باریک با عکس سر گاو روی آن، سهمیه ی شیری بود که عمه هر روز صبح با شادمانی از علی آقا بقال تحویل می گرفت. عمه ی خوشرو و خندان چنان با شادمانی دوشیشه را روی میز صبحانه می گذاشت و از این دستاورد خوشنود بود که ما جماعت خواب آلود بیزار از شیر را در این جشن صبحگاهی با خودش همراه می کرد. مراسم باز کردن در آلومینیمی شیشه ها و برداشتن رویه ی خامه ای نیم سانتی که هر بار نصیب یکی از ما میشد، برداشت آزاد ما را از پدیده ای به نام خامه کامل کرده بود.
آن مقدار مشخص شیر به غیر از سرازیر شدن در دو لیوان کوچک برای نوشیدن،با دقت برای پختن فرنی، شکلات گرم خیلی خیلی رقیق، کیک و...مورد استفاده قرار میگرفت،پس ازخالی شدن شیشه ها، مراسم شستشو به دختران محول میشد. شیشه شور بزرگ در محفظه ی شفاف می چرخید و بالا و پایین می رفت و حجم انبوهی کف سفید و درخشان از دهنه ی ظرفها بیرون می ریخت ، در همین حین دخترها با انگشتانی کف آلود حلقه شده، دست به کار تولید حبابهای رنگین می شدند و چشم برهم زدنی، آشپزخانه ی عمه پر از حبابهای ریز و درشت بود.
دقایقی دیرتر، شیشه های خالی با گاوهای لبخند به لب، کنار در جاخوش می کردند تا فردا دوباره هیجان شیرینی را با خودشان به آشپزخانه ی پرنور عمه بیاورند.
امروز، روز دوم ،قفسه های خالی و نیمه خالی بعضی از اقلام غذایی در سوپرمارکتهای پر زرق و برق شهر طلا و سرب، خاطرات روزهای جنگ، روزهای موشکباران،روزهای بمباران، روزهای محاصره، شبهای خاموشی، شبهای پناهگاه، شبهای سکوت و هزار روز و شب بی فردای گذشته را برایم زنده کرد.
امروز ، روز دوم از روزها و شبهای کرونایی است که بی هیچ شباهتی به آن روزها و شب ها، با بی فردایی اش، همان رد پا را بر روی شیارهای مغزم می گذارد.