دو بطری شیشه ای گردن باریک با عکس سر گاو روی آن، سهمیه ی شیری بود که عمه هر روز صبح با شادمانی از علی آقا بقال تحویل می گرفت. عمه ی خوشرو و خندان چنان با شادمانی دوشیشه را روی میز صبحانه می گذاشت و از این دستاورد خوشنود بود که ما جماعت خواب آلود بیزار از شیر را در این جشن صبحگاهی با خودش همراه می کرد. مراسم باز کردن در آلومینیمی شیشه ها و برداشتن رویه ی خامه ای نیم سانتی که هر بار نصیب یکی از ما میشد، برداشت آزاد ما را از پدیده ای به نام خامه کامل کرده بود.
آن مقدار مشخص شیر به غیر از سرازیر شدن در دو لیوان کوچک برای نوشیدن،با دقت برای پختن فرنی، شکلات گرم خیلی خیلی رقیق، کیک و...مورد استفاده قرار میگرفت،پس ازخالی شدن شیشه ها، مراسم شستشو به دختران محول میشد. شیشه شور بزرگ در محفظه ی شفاف می چرخید و بالا و پایین می رفت و حجم انبوهی کف سفید و درخشان از دهنه ی ظرفها بیرون می ریخت ، در همین حین دخترها با انگشتانی کف آلود حلقه شده، دست به کار تولید حبابهای رنگین می شدند و چشم برهم زدنی، آشپزخانه ی عمه پر از حبابهای ریز و درشت بود.
دقایقی دیرتر، شیشه های خالی با گاوهای لبخند به لب، کنار در جاخوش می کردند تا فردا دوباره هیجان شیرینی را با خودشان به آشپزخانه ی پرنور عمه بیاورند.
امروز، روز دوم ،قفسه های خالی و نیمه خالی بعضی از اقلام غذایی در سوپرمارکتهای پر زرق و برق شهر طلا و سرب، خاطرات روزهای جنگ، روزهای موشکباران،روزهای بمباران، روزهای محاصره، شبهای خاموشی، شبهای پناهگاه، شبهای سکوت و هزار روز و شب بی فردای گذشته را برایم زنده کرد.
امروز ، روز دوم از روزها و شبهای کرونایی است که بی هیچ شباهتی به آن روزها و شب ها، با بی فردایی اش، همان رد پا را بر روی شیارهای مغزم می گذارد.