دیوارها

وقتی زندگی در میان دیوارها امری مسجل است، اهمیت کجایی آنها کمرنگ و کمرنگتر می شود  و    توانایی ندیدن دیوارهای دور و نزدیک،  بر همه ی توانمندیها رجحان دارد.  

این روزها در پارکی با دیوارهای بلند سر به فلک کشیده ورزش می کنم. دیوارهای سبزرنگ آهنی که سقف آسمان را شکافته اند  و  سر هر پیچی، پشت هر پرچینی، در امتداد هر ردیف درختی، خودنمایی می کنند و زندگی را از آنچه هست تنگتر نشان می دهند.

 اما در بیست و پنج متر فاصله ی بین سطل زباله ی زرد و تیرچراغ برق ، نگاهم به هیچ دیواری نمی افتد.

فاصله ی بین سطل زباله ی زرد تا تیر چراغ برق را برای بار دویصت و بیستمین بار دور می زنم و دوباره از تیر چراغ برق به سمت سطل در حال حرکت هستم که زنی خلاف جهت من، از کنار سطل زرد می گذرد و  حین دویدن موهای حلقه حلقه ی مسی رنگش در هوا تاب می خورد.. پوست سفیدش در قاب حلقه های کوتاه مسی رنگ، سفیدتر به نظر می رسد و تخمین سنش را سخت می کند.  زن به یک متری من که می رسد ،برایم دست تکان می دهد ،لبخند می زند  و از کنارم می گذرد. من هم لبخند می زنم و به دویدنم ادامه می دهم.

 همچنان بین دو مقصد سطل زرد و چراغ برق فولادی در هروله هستم که زن گیسو مسی اینبار از سمت چراغ پیدا می شود. لبخند می زند و عبور می کند و من باز هم به دویدنم ادامه می دهم.

حالا در حال طناب زدن هستم و یادم نمی آید، چهلمین  بار از روی طناب پریدم یا پنجاه بار یا شاید شصت بار،که طناب زیر پایم گیر می کند و دیگر حوصله ی ادامه دادن ندارم. طناب را دور دستم حلقه می کنم و زن را کنار خودم می بینم.

آهسته درجا می زند و می گوید: «خسته نباشید. تموم شد بالاخره ؟! آره؟!»

بازوی خیسم را روی پیشانی خیسم می کشم و می گویم:  «اره خدا را شکر ! امروز هم تموم شد!»

زن می ایستد و با لبخند می گوید: «من که فقط در حال دور باطل زدن، هستم. بعد سری تکان می دهد و ادامه می دهد: البته کل روزمون دور باطل هست، اینم یک بخشی از همون دور دور کردنه...!»

سعی می کنم با خنده جوابی غیر فلسفی بدهم: «خب آره دیگه، دور خودمون می چرخیم.»

زن دیگر نمی خندد و می گوید: «البته که برای فراموش کردن و فکر نکردن به جنگ اعصابهای شبانه روزی ، این دورهای باطل صبحگاهی لازمه!

ولی همش یک شکل تکراری هست ؟!نه؟!»

و من با قیافه ی مردد  میان تایید یا تکذیب زن گیسو مسی ، لبخند کجی تحویل می دهم و مانتوی سیاه را به سختی از سرم رد می کنم و  دیگر زن آنجا نیست.

بساطم را روی شانه ام می اندازم و بدون نگاه کردن به دیوارهای سبز آهنی ، با شتاب از بهشت مادران بیرون می آیم.

تئوری انتخاب

زن به پهلو, روی زمین دراز کشیده است . دسته ای موی نقره ای صورتش را پوشانده ولی نگاه خیره اش از لابلای رشته موها ، رد سقوط خمیر کیک را دنبال می کند. کاسه ی چینی گلدار پشت و رو شده و خمیر قهوه ای رنگ ،آرام از لبه ی سنگی کابینت ،چکه چکه، ورقهای براق مجله ی مد را با لکه های بزرگ می پوشاند. نسیمی بی وقت از درز پنجره ی سفید به درون  می وزد و برگی از مجله را برای لحظه ای در برابر چشمان گشاد شده ی زن به رقص درمی آورد.  تبلیغ بزرگ کردن سینه ها با فونت درشت ، ابروهای زن را در هم می کند ؛ مردمک زمردی چشمها تکانی می خورد ،زن چندبار پلکهایش را به هم می زند و  از جایش بلند می شود. تکانی به موهای آشفته اش می دهد ، دستی به روی دامن آهار زده اش می کشد و به سمت مرد سیاهپوش که در چهارچوب در ایستاده ، می رود. نگاهش را در نگاه تیره ی مرد می دوزد و با تحکم می گوید: « اصلا این مدل مردن را دوست نداشتم. این چی بود؟!آخرین تصویری که در برابر چشمانم قرار گرفته، تبلیغ پروتز و بزرگ کردن سینه هاست، و این واقعا شرم آور است.» 

مرد پوزخند می زند و همانطور که کلاه شاپویش را روی سرش می گذارد، با طمانینه می گوید: « خب خانم محترم، مجله های وزین تری را بخوانید که در آن تبلیغ بزرگ کردن سینه ها نباشد! » 

دو دقیقه از یازده دقیقه فیلم « مرگ در میان شکوفه ها »  مدام در سینمای خانگی ذهنم پخش می شود و مرا در انتخاب  راه و برگزیدن اسباب ، دچار تردید می کند.

حافظه ی بی نقص شیمبورسکا

شیمبورسکا سرش را از میان انگشتان *او که با سماجت به چانه اش چنگ زده بیرون می کشد ، رویش را به سمت دیگری برمی گرداند و با دندانهای بهم فشرده می گوید: «نمیخوام ببینم، نمی خوام، نمی خوام، نمی خوام ...! »ولی *او بی خیال نمی شود، آواز می خواند، صدایش را تغییر می دهد و جای آن مرد، جای آن زن، جای آن بچه حرف می زند، جملات تکراری، کلمات شیرین و تلخ، پچ پچ های عاشقانه، فریادها و ضجه ها را با جزییات، دوباره دوباره  مرور می کند. شیمبورسکا دستها را روی گوشهایش می گذارد و جیغ می زند:« نمیخوام بشنوم، نمیخوام، نمیخوام، نمیخوام...!» و پا به فرار می گذارد و خودش را در حمام حبس می کند. دوش را باز می کند و با همان پیراهن گلدار مندرس،  زیر دانه های ریز و پر شتاب آب می رود. چشمانش را می بندد و همه ی حواسش را به صدای تند و یکنواخت برخورد آب با شانه های استخوانی و زمین سرد می دهد. ضربان قلبش آرام آرام کند می شود. کرختی از نوک پا ذره ذره می خزد ،تا فرق سر پیشروی می کند و حالا، اینجا و اکنون، زیر پلک های بسته پیرزن، محصور شده است.  لبخندی نامحسوس روی لبهایش نقش می بندد و با خیال فتح زمان چشمانش را باز می کند. سیمای شیمبورسکای جوان با موهایی آراسته و پیراهن بی آستین که شانه های بلورین و نرمش را به نمایش گذاشته ، از درون آیینه ، لبخندش را پاسخ می دهد. پیرزن پلکهایش را به هم فشار می دهد و دوباره آنها را از هم باز می کند و دوباره شیمبورسکای جوان در لباس فارغ التحصیلی ، کمی جدی ولی با لبخند به او چشم دوخته است. پیرزن کلافه، به تصویر در آیینه خیره می شود ، زن جوان چرخی می خورد و اینبار با پیراهن شرابی رنگ شب نامزدی برایش دست تکان می دهد. *او اینجاست.* او همه جا هست. شیمبورسکا دوش آب را می بندد و روی سرامیک سرد می نشیند، سرش را به کاشی های خیس تکیه می دهد و می نالد: «نمیخوام به یاد بیارم، نمیخوام به گذشته برگردم، نمیخوام چیزی ازت ببینم، نمیخوام چیزی ازت بشنوم... نمیخوام، نمیخوام ، نمیخوام!» و از همانجا که نشسته است، اولین چیزی که در دستش می آید را به سمت آیینه پرتاب می کند. هزار تکه  آیینه ،همراه با برس موی نقره ای روی زمین پخش می شوند. پیرزن وحشتزده چشم می چرخاند. نگاهش بر روی برس مو ثابت می ماند.  برس را از میان خرده شیشه ها برمی دارد و به سینه می چسباند.قلبش تیر می کشد. لبهایش آهسته تکان می خورند و زمزمه ای از ته چاه خاطرات پخش می شود. شیمبورسکا آوازی لهستانی می خواند و مادرش در تکه ای از  هزار تکه آیینه،  روبروی آیینه ی میز توالتش  نشسته ، برس نقره ای را روی انبوه موهای شبق گونش می کشد و با او همخوانی می کند.

شخصیت اصلی

چهل و چند سال است که مدام از این صحنه ی نمایش به صحنه ی دیگر او را به دنبال خودم می کشانمشخصیت اصلی را می گویمامروز نقشی و فردا نقش دیگری را برایش تعیین می کنم امروز پسربچه ای است که شهر و خانه و مدرسه اش را عوض کرده اند و روز اول مهر، وسط راهروی بی انتهای مدرسه هاج و واج ایستاده و نمی داند ، می تواند امروز را تا ساعت ۱۲ دوام بیاورد یا نه ؟فردا دختر نوجوانی است که در بیشه زار به سمت جاده می دود و مردان اورکت پوش سر در پی اش گذاشته اند و او می داند هرگز به جاده نخواهد رسید، روز دیگر باید با چادر عربی از کنار نون والقلم بگذرد و روی لبه ی جوی لی لی کند و عینک آویزان بر گردنش، بالا و پایین بپرد، شبی درشهری کویری تنها می ماند ، روزهای بسیاری را از سربالایی گیشا بالا می رود، شبهای بسیاری را با کودکی تبدار در بغل ، گوشه ی حمام سر می کند، در میان آبهای خلیج دست و پا می زند، پشت ویترین ساعتهای گرانقیمت می ایستد و هیچ ساعتی نمی فروشد، کنار تخته سیاه همه ی فرمولهای فیزیک را از یاد می برد و هیچ جوابی برای دانش آموزانی که به او خیره شده اند ، ندارد،پشت میزی کوچک، قصه های زیادی می شنود و غصه های زیادی را می بلعد ...و صحنه ها پیاپی در حال تغییرند، سناریوها فی البداهه و در حین اجرا نوشته می شوند ، شخصیت اصلی سر و تن می جنباند ، حرف می زند، تقلا می کند ، مرد و زن و بچه می شود، لباس عوض می کند، زشت و زیبا می شود، جامه ی قربانی می پوشد، متهم و گناهکار شناخته می شود، حق به جانب ، ظالم و مکار از آب درمی آید... و من چشم از او برنمیدارم و بی وقفه در دفتر هزار هزاربرگم می نویسم.

گاهی دوست دارم چیزی را پیش نویس کنم و دستنوشته را در جیب شخصیت اصلی بچپانم و او رادست پر راهی صحنه ی نمایش کنم، ولی این، برخلاف قوانین استمن تنها یک طراح صحنه و کاتبم و نه چیزی بیش از این.

اما امروز خسته از صحنه های تکراری، سناریوهای نخ نما، نوشته های آبکی، شخصیت اصلی را به حال خودش رها می کنمحالا او می تواند همینطور با شورت و رکابی، گوشه ی حیاط شب را صبح کند، چشمانش را در میان علفهای گندیده ی باغچه باز کند و چند دقیقه طول بکشد تا خودش را به یاد بیاوردرطوبت خاک همان یک لا لباسش را خیس کرده باشد و تا مغز استخوان احساس سرما کندشخصیت اصلی درست یا غلط دلش نمیخواهد از جایش بلند شودمی خواهد همانطور میان گل و لای دراز به دراز بیفتد و رفت و آمد آرام خرخاکی ها را با طمانینه دنبال کند.

من هم ترجیح می دهم کاری به کارش نداشته باشم.

روی صندلی ننویی در بالکن می نشینم ، خودم را آهسته تاب می دهم، قهوه ام را مزه مزه می کنم و میگذارم آخرین تصویر، پاهای بلند و کوتاه عابرین پیاده، دوندگان صبحگاهی و دانش آموزان با کفشهای رنگین باشد که در برابر چشمان شخصیت اصلی رژه می روند .

دفتر هزارهزار برگم در شومینه بدون ثبت آخرین تصویر، با رقص شعله ها به خودش می پیچد ، دود می شود و به هوا می رود.

گیرنده ی آشنا

ایمیلهایم را سر و سامان می دهمکار پیچیده ای نیستیک سری اسم های تکراری تبلیغاتی است که در دسته های ده تایی روانه ی سطل زباله ی مجازی می شوند، باقی ایمیلها لیست بی پایان ایمیلهایی است که خودم برای خودم فرستاده ام.

از من به منبا عناوین مختلف و گاهی بدون نام، پشت سرهم ردیف شده اند و بر اساس محتوا، دسته بندی شده و در فایلهای مختلف جا داده می شونددست نوشته ها، مدارک شناسایی، مقاله هاو کتابهای آموزشی و عکسها...

همیشه نامه و نامه نگاری را دوست داشته ام ولی این سنت دیرینه ی خوشایند میان انبوه عادتهای پرزرق و برق امروزی، به فراموشی سپرده شده و ولع سیری ناپذیر من برای ساختن ارتباطی استمراری بوسیله ی آیین نگارش،بی ثمر مانده استولعی که از لذت خواندن قصه ی آدمها سرچشمه می گرفتآدمها برای هم نامه می نوشتند و در میان خطوط ساده ی روایتگر، قصه ها بوجود می آمدند.

چند سالی هست که در نبود دیگران خوش ذوق و دست به قلم، دست به کار شده ام و در آن واحد نقش فرستنده و گیرنده را برای خودم بازی می کنمشاید عجیب و حتی مسخره به نظر بیاید ولی مزایای خودش را دارددر این تجربه متفاوت، فرستنده همیشه شناسایی می شود و گیرنده هرگز گم و ناپیدا نیست و از همه مهمتر، هر دو سوی ماجرا، دارای سلیقه ی یکسان هستند و محتوای نامه های ارسالی بدون درصدی خطا، باب میل طرف دیگر است.

در آخرین نامه با عنوان « به نام قادر توانا» به خودم نوشته ام:

« بعد از شکست مفتضحانه ام در پروژه ی یافتن معنای زندگی، مدتی است بی جهت زندگی می کنمصبح ها حوالی ساعت هفت از عمقی ناشناخته ، غلیظ و پرهیاهو، به سمت سطح حرکت می کنمحین حرکت، کم کم همه چیز رقیق تر می شود و من می توانم به آرامی دست و پایم را تکان بدهم و از قید جاذبه ی جهان زیرین رهایی یابمهفت و سی دقیقه کاملا روی سطح آمده ام و دیگر نیازی به دست و پا زدن ندارمبدون معطلی از جایم بلند می شومتا رسیدن به آشپزخانه، آب جذب شده ی زیر پوستم، به خورد خلل و فرج اجزای بدنم می رود و وزنم به حال طبیعی اش برمی گردد و من قادر به زندگی کردن بر روی زمین هستم

سگ سیاه

از زمانی که گم شده ام بیشتر از یک سال می گذرداوایل خوش بینانه باور داشتم که این بازی سرگرم کننده ای مثل «بگرد و پیدایم کن» است و من با دنبال کردن صدای ضربه هایی که کم و زیاد حین دور و نزدیک شدن به مقصود می شنوم، آرام آرام راهم را در میان این مه غلیظ پیدا خواهم کرد، ولی زهی خیال باطل که نه تنها وهم و ابهام موجود در فضا رقیق تر نشد که همان تک صداهای هرازگاهی نیز رو به خاموشی گذاشت تا اینکه همه چیز در تاریکی و سکوتی عمیق فرو رفتاگر ۴۰ سال پیش بود، طور دیگری رفتار می کردم، همانطور که دخترک چهارساله ی ترسیده، در شهر بازی رفتار کرده بودهمان دخترک چهار ساله ای که برای اولین بار گذرش به مینی سیتی افتاده بود، دخترکی که از هیجان رسیدن به شهر آمال و آرزوهایش، هول و دستپاچه به هر سمتی می دوید و دلش می خواست، روی تک تک صندلی های آن ماشینهای چرخان بنشیند و آنقدر بچرخد تا آسمان و زمین را یکی ببیند، ولی یکباره خودش را پشت شمشادهای بلند و انبوه دید ، جایی که دیگر خبری از زرق و برق شهربازی نبود و شور و شعف غلتان در هوا جای خود را به هیاهوی درهمی از جنس جیغ و فریاد داده بود، همانجا دخترک باور کرد که هرگز راهی به سوی شهربازی نمی یابد و چنان به زاری افتاد که ساکت کردنش در توان مردمانی که در اطرافش جمع شده بودند ، نبود.

شاید عمر رفته دست و بالم را بسته بود و شاید فهمیده بودم که دیگر با ضجه و زاری نجات دهنده ای برای بردنم نخواهد آمدبه همین دلیل نفسم را در سینه حبس کرده و قدم از قدم برنمی داشتمچقدر وقت در این بی حرکتی باقی ماندم را به یاد نمی آورم ولی می دانم که زانوهایم می لرزید و کمرم تیر می کشید و حوصله ام سر رفته بود و در آستانه ی سردادن آه و فغان بودم که ناگهان از سمتی بی سو، آمد.

چنان نرم و آرام آمد که اگر پوزه اش رابه پایم نمیزد ، هرگز متوجه حضورش نمیشدممن مثل سگ از سگ می ترسم ومی توانم تا آخر دنیا از دستش فرار کنم، اما اینبار با همه ی دفعات قبل فرق میکردماهها بود که گم شده بودم و دیگر توان دست سُراندن و خزیدن و سر به دیوار کوبیدن نداشتمانگشتانم را با ترس و لرز روی موهای نرمش کشیدم و حرکت استخوانهای ستون فقراتش، زیر پوست دستم، تپش قلبم را به هزار رساند ولی سعی کردم که نه آن دختر چهارساله باشم و نه آن زن چهل و چهار ساله ی همیشگی؛ بلکه همه ی منطق موجود در عالم را فراخواندم و قبل از اینکه بیهوش شوم، نفس عمیقی کشیدم و با چشمهای از حدقه بیرون زده به سگ سیاه خیره شدمسگ با گردنی افراشته نیم نگاهی به من انداخت و راه افتادو من بدون تامل سر در پی اش گذاشتم.

امروز که این چند سطر را می نویسم ، تنها نیستم و با گروهی از دیگرانی که هرگز ندیده بودم و قصه هاشان را نمی دانم، همراه شده ایمهمگی سگ سیاه را دنبال می کنیم.

سگ سیاه راه می رود، بو می کشد و گاهی می ایستد و سر می چرخاند، آنوقت می نشیند، پوزه اش را روی دستانش می گذارد و با چشمانی هشیار به تماشا مشغول می شودما همراهان هم طی توافقی نانوشته، بی هیچ پرسشی، همانجا اطراق می کنیم و جهان را از صحنی که سگ سیاه برای توقف انتخاب کرده است، به نظاره می نشینیم

زنان موشرابی شهر طلا و سرب

زن موشرابی میانسال ، گوشه ی کلاه نایلونی را کمی کنار زد و دوباره آن را روی سر زن خوابیده، برگرداند، آنوقت لخ لخ کنان عرض سالن را طی کرد، دستگیره آهنی را به سمت خودش کشید؛ در باناله باز شد و نور بی رمق پاییزی درگاهی را روشن کردزن روی اولین پله ، در همان دایره ی نور به چهارچوپ پوسته پوسته شده، تکیه داد و با چشمانی بسته، تنه اش را به گرمای کم جان آفتاب سپرد.

دستی سفید پرده ی سیاه را کنار زد و زن موشرابی جوان از گوشه ی سالن مثل یک جادو پیدا شد، از همانجا ، ایستاده، به زبان روسی جمله ای گفت و دوباره پشت پرده از نظرها پنهان شد.

زن موشرابی حامله، همانطور که موهایش را بالای سر گوجه می کرد، رو به پرده ی سیاه، با سنجاقهای سیاه در دهانش، جویده جوابی داد و به سمت صندوق رفت هن هن کنان هیکل فربه اش را روی صندلی چرخدار انداخت و از کشوی صندوق چند اسکناس بیرون آورد و شروع به شمردن کرد.

پیرزن موشرابی پاهای من را به آرامی از آب ولرم معطر بیرون آورد و روی حوله ی پرزدار ، کنار ابزار پدیکورگذاشت، دستهای لک و پیس دارش را با پیشبندش خشک کرد ، سرش را به سمت در چرخاند و اسمی را صدا زد: « ناتالی »

زن موشرابی میانسال، رویش را از آفتاب برگرداند، از جایش بلند شد و به روسی چیزی گفت که همه ی زنان به جز من خندیدنددر مسیر، کلاه نایلونی را از سر زن خوابیده برداشت و شیر آب سرشویی ر اروی موهای به هم چسبیده اش بازکرد ، آنوقت پیرزن موشرابی را با اشاره ی دست به سمت خود فراخواند تا سرشویی زن را ادامه دهد و خودش جلوی پای من، روی چهارپایه ی چوبی نشستپای راستم را در میان انگشتانش محکم گرفت و شروع به سنباده زدن کرد.

پیرزن موشرابی با سرعت موهای زن را شست و بی معطلی سشوار را روشن کردموهای کوتاه و شرابی زن بلافاصله زیر باد تند خشک شدزن به آیینه ی روبرویش نیم نگاهی انداخت، و سرسری انگشتانش را روی ابروهایش کشید ، اسکناس مچاله ای را کنار جعبه ی دستمال کاغذی گذاشت و زیرلب به زبان روسی گفت: « اسپاسیبا» و با قدمهای تند به سمت در نیمه باز رفتلحظه ای در برابر نور مکث کرد ، چشمانش را بهم کشید و از آرایشگاه خارج شدرد نگاهم برق موهای کوتاه شرابی زن را دنبال کرد، گرد سالن چرخید، روی سر تک تک زنان مو شرابی چند صدم ثانیه ای ایستاد و در پایان روی فرق سر زن موشرابی میانسال متوقف شد و آنقدر آنجا ماند تا زن سرش را بلند کرد ، در چشمانم خیره شد و انگار که فکر من را خوانده باشد، با انگلیسی دست وپا شکسته ای گفت: «ریشه ی موهام، سفیدیهاش دراومده، همین امروز شرابیش می کنم! » و ادامه داد: « شما چی خانوم، موی سفید زیاد داریکوتاهم هست !خیلی وقت نمیگیره نمیخوای شرابیش کنی ؟!» نگاهم را از نگاه زن موشرابی میانسال می دزدم و به صفحه ی موبایلم چشم می دوزمبی هیچ تردیدی تاریخ امروز دوازده مارچ دوهزار و بیست )است و من در آرایشگاه ناتالی در قلب شهر طلاوسرب نشسته ام، اما همه ی نشانه های پیرامونم دال بر زمان و مکان دیگری است.

ـ اینجا ورشو است یا هر شهر دیگری که گرفتار ايدئولوژی است ، من میان چند دهه ی اخیر درنوسانم، و تاوان و تبعات همه ی خودکامگیهای مردان سیاست را زنان به دوش می کشند.

 

پ.ن اسلاونکا دراکولیچ جایی در کتاب کمونیسم رفت، ما ماندیم و حتی خندیدیممی نویسد« یکبار حوالی هزار و نهصد و هشتاد که در ورشو بودم، دوستی از ماجرایی عجیب گفت ،که ناگهان موی نیمی از زنان شهر قرمز شد، آنقدر این پدیده همه گیر بود که محال بود متوجه آن نشویو این نه از تب یک مد تازه، بلکه از ناکارآمدی صنایع شیمیای کشور بود که توان تولید رنگ موی متنوع برای زنان را نداشت و تنها رنگ موجود در بازار همین رنگ به اصطلاح قرمز بود که یکجور قرمز شرابی بود و باعث میشد، مو مصنوعی به نظر بیاید. »

در ستایش لو دادن

برایم می نویسد: واقعا؟! واقعا در ستایش لو دادن؟!

و من جواب می دهم: « باید شنید و دید که چقدر ستودنی است »و مکالمه همین جا به پایان می رسد.

توضیح بیشتری وجود ندارد. روایتها، قصه ها، زندگیها پیش از این همه ی حرفها  را زده اند.

گرهارد گوندرمان موزیسین معروف آلمان شرقی، مامور اشتازی، یا گئرد وایسلرعضو ارشد سازمان اطلاعات اشتازی، یا من یا تو، چه فرقی می کند، تا زمانی که بیرون از حادثه ها ایستاده ایم، می توانیم مرز میان سیاه و سفید را به وضوح ببینیم، می توانیم پا روی پا بیاندازیم، نیکی را ستایش کنیم و در مزمت شر، بی هیچ تردیدی، ساعتها حرف برای گفتن داشته باشیم. اما حقیقت انسان نه دور از واقعه که در دل حوادث آشکار می شود. حین دست و پنجه نرم کردن با زندگی ، آنجا که مرزبندی ها محو و ناپیدا می شوند، ما خود را در منطقه ی خاکستری می یابیم. منطقه ای که سیاه و سفید چنان در هم تنیده شده اند، که تفکیک خیر و شر ممکن به نظر نمی آید. در چنین موقعیتی است که هانا آرنت با تمسک به مسئولیت همگانی، به هیچ کس اجازه نمی دهد که بگوید « من مانند آنها نیستم » و در مقایسه با کسانی که با اشتیاق به دنبال دسته بندی انسانها و جزا و پاداش دادن به ایشان هستند، او کسانی را می ستاید که « پر از هراسی واقعی از گناه گریزناپذیر نوع بشر هستند» .

در ستایش لو دادن، تلاشی است برای درک انسان. انسانی که در ورطه ی بلا برای بودن و ادامه دادن تقلا می کند و در این تقلا بارها و بارها گم می شود تا سرانجام همچون فاوست رستگاری را برای خود رقم بزند. لو دادن ستایش می شود تا به ما گوشزد کند که گاهی نه دیگری یا دیگرانی مستحق سرزنش برای خطاهایشان که در یک مسئولیت همگانی، ما همه با هم برای انسان بودنمان شرمسار و در عین حال قابل ستایش هستیم.

نظم ابدی

از نردبان بالا می رود، پایین می آید، خم و راست می شود، طنابی را می کشد، سیمی را محکم به دور ستون درگاهی می پیچاند، میله ی مفتولی دیگری به داربست اضافه کرده، و با اتکا به پایه های فرورفته در خاک حاصلخیز خطه ی شمال، همه ی پخش و پلاها را دسته کرده و حول محورهای چوبی دست سازش استوار می کندجنب وجوشی پایان ناپذیر در گوشه گوشه ی حیاط ادامه داردشاخ و برگ درختان درهم گره خورده، از هم باز می شوند، چنگ و بالشان از آجرهای دیوار همسایه کوتاه می شود، از آغوش درخت کناردستی خود بیرون می آیند، گاهی به این سمت، گاهی به سمتی دیگر کشیده می شوند و در پایان روز، همه ی گیاهان سبز از رونده تا ساکن، منظم و مرتب در جای خود سربراه ایستاده اندمرد نردبان را در انبار می گذاردطنابها و سیمها را دور قرقره ی پلاستیکی می پیچاندقیچی باغبانی با کهنه ای پاک می کندخار و خاشاک لباسهایش را می تکاند ، دستهایش را همانجا در آبی حوض آبی می شوید، تن خسته اش را به انحنای صندلی راحتی کنار حوض می سپارد، نفسی از سر آسودگی می کشد و به خوابی آرام فرو می رودآسودگی که حاصل فرم دلخواهش از طبیعت جاندار است.

سین که تمام روز شاهد تکاپوی اوست، از خواب غفلتش استفاده می کند و به سراغ ساقه ها و شاخه ها و تنه ها می رود، در نور کم جان عصرگاهی، تا جایی که چشمانش می بینند و سرانگشتانش می رسند، طنابها و سیمها و ریسمانها را پاره می کند و دست نوازش بر سر و روی طبیعت جاندار می کشد و نفسی از سر اسودگی می کشد، آسودگی که حاصل رهایی است.

تنها یک جا بغض می کند، همانجا که بعد از بریدن ریسمانی نایلونی، هیچ حرکتی در شاخه ها نمی بیند و وقتی با دقت نگاه می کند، متوجه می شود که نظم و ترتیب در گوشت و پوست شاخه لانه کرده استریسمان نه متعلق به امروز بلکه مربوط به دوران طفولیت شاخه است، آن زمان که نرم و نازک فارغ از تدبیر روزگار، به هر سو سرک می کشید و با طبیعت جاندار اطرافش در مغازله ای تنگاتنگ بود.

اما حالا باقیمانده ی ریسمان بریده شده ، بدقواره و زشت از دوسوی تنش بیرون زده و او ، تنه ی میانسال ، محکوم به نظمی ابدی است!

گزارش یک کارگاه جادویی

 

ثبت لحظه ها با دستورپخت پودینگ شکلاتی شروع می شود یا شاید چند پلان عقبتر، با جادوی سیب زمینی شیرین و تبدیل آن به کیک شکلاتی که روی میز مستطیلی سبزرنگ چشم نوازی می کند. یا شاید باید به قبل از سپیده دم برگردیم، همان وقت که یاسمین شمع ها را برای یوگا روشن می کند! هرچند چه اهمیتی دارد از کجا و چه وقت شروع می شود، وقتی آغازها و پایان ها در این خانه و دور این میز مستطیلی، رنگ و رو رفته و نخ نما هستند و تنها جریان سیالی از موضوعات مختلف میان زن هایی که گرد هم آمده اند، جاری است.

یاسمین، میزبان پرنده هاست. و با دور ریختنی ها و نخواسته های زندگی، گردافرید را خلق می کند. و با سیب زمینی شیرین جادو می کند. و حین دستور پخت پودینگ شکلاتی که آنهم بر حسب اتفاق با سیب زمینی شیرین است، از طبیعت محافظت می کند .

 

میزبان پرنده ها دستهایش را که به هم می کوبد،خوراکی های روی میز جایشان را به سیمهای مفتولی، بطریهای پلاستیکی، خمیر روزنامه، کاغذ و قیچی، چسب چوب و انبردستی می دهند. سارا آن طرف میز سیمهای مفتولی را درهم می پیچد،

و بیتا این طرف میز بطریهای بزرگ و کوچک خالی را نوارپیچ می کند.

و سوزان که از پرنده ها می ترسد، با خمیرخاکستری روزنامه، سینه های نیمتنه ی عروسش را دستکاری می کند . و تارا با زیتونی ترین موهای دنیا، روی کاغذی بزرگ رقص سماع می کشد. و من با حیرت همه ی تصاویر را می بلعم و صداها را ضبط می کنم و مدام نگرانم چیزی را از قلم بیاندازم.

از گوشواره ی سیمی آویزدار به مجسمه ی مردمان درهم تنیده، از عروس بی دست به رقص صماع مردان، از برهنگی زنان برای قیاس سینه های زیبایشان تا لندن کثیف و بویناک ، از خوش نویسی به سیندرلا و اسکروچ و رابین هود حرکت می کنیم. در حین این حرکت مارپیچی بی توقف میان موضوعات، راز کیک شکلاتی با سیب زمینی هم برملا می شود.

بازی ادامه دارد. میزبان پرنده ها، لابلای گفتگوها، همانطور که رغبت ما را برای کم مصرفی و سبکبالی بالا می برد، گهگداری ناز مرغان مینایی را می کشد که از لبه ی بالکن به لبه ی پنجره ی آشپزخانه و بالعکس در ترددی مدام به سر می برند. حالا نوبت نوشیدن قهوه ای خوش طعم است که در فنجانهای کوچک دسته دار روی میز مستطیلی انباشته از ابزارکار سرو می شود. قهوه ها به سرعت سرکشیده می شوند و من از جادوی حاکم بر فضا استفاده می کنم و برای خودم فال می گیرم. حضور میزبان پرنده ها که دامن کشان ددها و دیوها را به اشاره ی دستی ، رام می کند در فنجان من قطعی است و البته ده ها راه پنهان و اشکار که به سمت آسمان سر کشیده اند، گیاه بگونیا هم در اتاق خواب به سقف رسیده است و بگونیای دوم در کنار پنجره ی پذیرایی به همراه گیاهان سبز دیگر در حال رقابت برای فتح همه ی چشم اندازهای شهری هستند. نیم تنه ی زن جنگجو میان آنهمه سرسبزی، یاد همه ی جنگ ها را از خاطر می برد و آیینه ی جادویی نه تنها من که هزار تصویر دیگر از دختران و زنان شهر را نیز در خود جا داده است. دوربین موبایلم در تلاشی نافرجام عکاسی می کند ولی هیچ کدام از عکسها افسون آیینه و طراوت محیط را نشان نمی دهند.

خالق آنهمه افسون، در رفت و آمد میان آشپزخانه و سرکشی به دستاوردهای زنان کمی آب در کاسه ی سفالی آبی برای مرغ مینا که دیگر ترسی از جمع ندارد می ریزد و با بشقاب گردی که در آن گلوله های یک اندازه ی طلایی رنگ روی هم چیده شده اند به سر میز بازمی گردد. توجهم از آیینه و گلدانها و مجسمه های ریز و درشت به روی میز و محتویات و دست هایی که حالا تندتر کار می کنند جلب می شود، گوشواره های سیمی آویزدار آماده شده و یکی ازآنها کنار گردی صورت سارا خوش رقصی می کند. تن های درهم تنیده ی بیتا آماده ی سرگذاری هستند، دامن مردان بر روی کاغذ سفید چرخ می خورند، و سینه های عروس بی دست، از زیر چین و شکن خاکستری پیراهنش، خودنمایی می کنند. میزبان پرنده ها، بشقاب گرد را روی میز می گذارد و برای تک تک کارها ملاحظه ای دارد. حالا دوباره نوبت چشیدن و صحبت از راز مزه هاست. در چشم به هم زدنی گلوله های خوشرنگ و خوش طعم خورده می شوند و بحث در راستای همواره ادامه دادن و هرگز متوقف نشدن، تا لحظه ی خداحافظی ادامه پیدا می کند.

 

 

دستور پخت گلوله های طلایی عدسی:

 

یک پیمانه عدس،

یک عدد پیاز،

ادویه شامل زردچوبه، نمک ، فلفل، زیره، پاپریکا و زعفران

دو قاشق سوپ خوری جو پرک آسیاب شده ( یا نصف پیمانه برنج قهوه ای، یا یک سیب زمینی پخته شده )

سه عدد قارچ ریز شده

یک تکه ی کوچک توفوی ریزشده

 

عدس و پیاز به همراه ادویه ها با آب کم پخته می شود ، جو پرک و قارچ و توفو را به مواد پخته شده اضاف می کنیم و با دست آنها را فشرده کرده و با هم مخلوط می کنیم ، سپس مایه ی خمیری را به شکل گلوله های گرد در آورده و در ظرف گذاشته و به مدت پانزده دقیقه در فر با دمای ۲۰۰ درجه سانتیگراد می گذاریم تا طلایی شوند.

 

 

دستور پخت پودینگ شکلاتی :

یک پیمانه شیر جو،

یک عدد سیب زمینی شیرین (پخته شده در فر)

دو قاشق سوپ خوری پودر کاکائو

کمی وانیل

دو عدد خرما

کمی پودر قهوه

( سیب زمینی شیرین را در فر گذاشته و بعد از پخته شدن، آن را بیرون آورده و بلافاصله با کاسه ی پیرکس بزرگ رویش را می پوشانیم تا دمایش به آهستگی در بخار خودش پایین بیاید. بعد از آن سیب زمینی را در یخچال می گذاریم تا طعم شیرینی آن واضح شود. )

سیب زمینی پخته شده سرد را به همراه بقیه ی مواد در مخلوط کن ریخته تا به صورت سسی نرم و غلیظ در بیایند.

 

 

دستور پخت کیک شکلاتی :

 

دو پیمانه جو پرک نه چندان آسیاب شده،

همراه با یک پیمانه شیر بادام یا شیر جو،

یک سیب زمینی شیرین پخته شده در فر،

یک قاشق مرباخوری بکینگ پودر،

یک قاشق چایخوری وانیل،

دارچین به دلخواه،

دوقاشق پودر کاکائو

که در پایان مواد مخلوط شده در فر با حرارت ۱۵۰ درجه ی سانتیگراد به مدت نیم ساعت برای تبدیل شدن به کیک، قرار می گیرند.

قانون تعلیق

 

همه چیز زیر سر عدد بدقواره ی g =9/87 است. عدد کوچک و بی مقدار که قرنها پیش با برخورد اتفاقی سیب بر سر نیوتن وجودش نامگذاری و بعدترها اندازه گیری شد. نیروی گرانش ، همان نگهدارنده ی پاهای من بر روی زمین!

مرکز ثقل وهم من از ثبات و تغییر ناپذیری زندگی بر پایه ی همین عدد ثابت جهانی، سوار شد و قانون اول نیوتن بر این وهم دامن زد، اگر در سکون باشی، به سکون ابدی تمایل داری و اگر در حرکت، بی وقفه می خواهی که به رفتن ادامه بدهی.

آموخته ها، دانسته ها، نشانه ها همه و همه دال بر این بود که همه چیز تحت کنترل قوانین است و با رعایت و مراعات هرگز غافلگیری رخ نخواهد داد. ولی هیچ چیز آنطور که وعده داده شده بود پیش نرفت. پایه های قوانین و اصول از بیخ و بن لرزید، آدمیزاد با همه ی متعلاقتش ، در فضایی بینابین معلق ماند و هیچ کاری از دست عدد ثابت جهانی برنیامد.

 

این روزها در این تعلیق سرتاسری و نامحدود که چیزی به غیر از پاهایم بر روی زمین استوار نیست، تصمیم گرفته ام دوباره فیزیک را شروع کنم و به جای واحدهای مکانیک یک و دو و فیزیک یک و دو فقط کوانتوم بخوانم، و به جای تجربه ی زندگی، برای فهم زندگی همه ی تمرکزم را روی قانون نسبیت انیشتین بگذارم.

شاید اینبار گرانیگاهی با مشخصات طول و عرضی غیرقابل اندازه گیری در خلاء بیابم که حین حرکت با سرعت نور نیز قابلیت برقراری تعادل را داشته باشد.