زنان موشرابی شهر طلا و سرب
زن موشرابی میانسال ، گوشه ی کلاه نایلونی را کمی کنار زد و دوباره آن را روی سر زن خوابیده، برگرداند، آنوقت لخ لخ کنان عرض سالن را طی کرد، دستگیره آهنی را به سمت خودش کشید؛ در باناله باز شد و نور بی رمق پاییزی درگاهی را روشن کرد. زن روی اولین پله ، در همان دایره ی نور به چهارچوپ پوسته پوسته شده، تکیه داد و با چشمانی بسته، تنه اش را به گرمای کم جان آفتاب سپرد.
دستی سفید پرده ی سیاه را کنار زد و زن موشرابی جوان از گوشه ی سالن مثل یک جادو پیدا شد، از همانجا ، ایستاده، به زبان روسی جمله ای گفت و دوباره پشت پرده از نظرها پنهان شد.
زن موشرابی حامله، همانطور که موهایش را بالای سر گوجه می کرد، رو به پرده ی سیاه، با سنجاقهای سیاه در دهانش، جویده جوابی داد و به سمت صندوق رفت . هن هن کنان هیکل فربه اش را روی صندلی چرخدار انداخت و از کشوی صندوق چند اسکناس بیرون آورد و شروع به شمردن کرد.
پیرزن موشرابی پاهای من را به آرامی از آب ولرم معطر بیرون آورد و روی حوله ی پرزدار ، کنار ابزار پدیکورگذاشت، دستهای لک و پیس دارش را با پیشبندش خشک کرد ، سرش را به سمت در چرخاند و اسمی را صدا زد: « ناتالی »
زن موشرابی میانسال، رویش را از آفتاب برگرداند، از جایش بلند شد و به روسی چیزی گفت که همه ی زنان به جز من خندیدند. در مسیر، کلاه نایلونی را از سر زن خوابیده برداشت و شیر آب سرشویی ر اروی موهای به هم چسبیده اش بازکرد ، آنوقت پیرزن موشرابی را با اشاره ی دست به سمت خود فراخواند تا سرشویی زن را ادامه دهد و خودش جلوی پای من، روی چهارپایه ی چوبی نشست. پای راستم را در میان انگشتانش محکم گرفت و شروع به سنباده زدن کرد.
پیرزن موشرابی با سرعت موهای زن را شست و بی معطلی سشوار را روشن کرد. موهای کوتاه و شرابی زن بلافاصله زیر باد تند خشک شد. زن به آیینه ی روبرویش نیم نگاهی انداخت، و سرسری انگشتانش را روی ابروهایش کشید ، اسکناس مچاله ای را کنار جعبه ی دستمال کاغذی گذاشت و زیرلب به زبان روسی گفت: « اسپاسیبا» و با قدمهای تند به سمت در نیمه باز رفت. لحظه ای در برابر نور مکث کرد ، چشمانش را بهم کشید و از آرایشگاه خارج شد. رد نگاهم برق موهای کوتاه شرابی زن را دنبال کرد، گرد سالن چرخید، روی سر تک تک زنان مو شرابی چند صدم ثانیه ای ایستاد و در پایان روی فرق سر زن موشرابی میانسال متوقف شد و آنقدر آنجا ماند تا زن سرش را بلند کرد ، در چشمانم خیره شد و انگار که فکر من را خوانده باشد، با انگلیسی دست وپا شکسته ای گفت: «ریشه ی موهام، سفیدیهاش دراومده، همین امروز شرابیش می کنم! » و ادامه داد: « شما چی خانوم، موی سفید زیاد داری! کوتاهم هست !خیلی وقت نمیگیره ! نمیخوای شرابیش کنی ؟!» نگاهم را از نگاه زن موشرابی میانسال می دزدم و به صفحه ی موبایلم چشم می دوزم. بی هیچ تردیدی تاریخ امروز ( دوازده مارچ دوهزار و بیست )است و من در آرایشگاه * ناتالی * در قلب شهر طلاوسرب نشسته ام، اما همه ی نشانه های پیرامونم دال بر زمان و مکان دیگری است.
ـ اینجا ورشو است یا هر شهر دیگری که گرفتار ايدئولوژی است ، من میان چند دهه ی اخیر درنوسانم، و تاوان و تبعات همه ی خودکامگیهای مردان سیاست را زنان به دوش می کشند.
پ.ن : اسلاونکا دراکولیچ جایی در کتاب ( کمونیسم رفت، ما ماندیم و حتی خندیدیم) می نویسد« یکبار حوالی هزار و نهصد و هشتاد که در ورشو بودم، دوستی از ماجرایی عجیب گفت ،که ناگهان موی نیمی از زنان شهر قرمز شد، آنقدر این پدیده همه گیر بود که محال بود متوجه آن نشوی. و این نه از تب یک مد تازه، بلکه از ناکارآمدی صنایع شیمیای کشور بود که توان تولید رنگ موی متنوع برای زنان را نداشت و تنها رنگ موجود در بازار همین رنگ به اصطلاح قرمز بود که یکجور قرمز شرابی بود و باعث میشد، مو مصنوعی به نظر بیاید. »
روزمرگی