انسان فردا

سروانتس زودتر از همه ی ما دانست که در آینده ای که اکنون ماست، شوالیه بودن با زره و کلاهخود جایی نداردعمر دشمنانی از جنس گوشت و پوست و استخوان، به سر آمده و اگر دن کیشوت شانس مبارزه با آسیاب بادی را داشت، همین شانس هم از ما گرفته شده که بتوانیم با موجودی پیدا، دست و پنجه نرم کنیمچندماه یا سال یا نمی دانم چقدر وقت پیش، جایی خواندم که جنگجویان مدرن امروزی، صبح به صبح از خواب بیدار می شوند و برای گذران امر طاقت فرسای روزمرگی و ادامه دادن ،مبارزه ای جانانه را بدون تجهیزات و در قامت معمولی ترین انسان آغاز می کنندانسان کامو، ملقب به سیزیف، تنها موجود آگاه به مرگ ، سنگ خود را بر دوش می کشد و قهرمانانه زندگی می کند.

و اما این روزها، همان انسان کامو، هم او که از افتخار آشناییش ، دیرزمانی نگذشته، به انسان دیروز تبدیل می شود!

و انسان امروز،شوالیه ای بی نام و نشان که نه خصمی آشکار در پیش رو دارد و نه سنگی بر دوش، مجهز به کلاهخود پارچه ای ، دستکش پلاستیکی و زره طلقی، در مواجه با دشمنی موذی و ناپیدا، حیران و سرگردان است، بی هدف به هر سو می چرخد و دست و پایش را به سنت دیرینه ی نیاکان جنگجویش بالا و پایین می برد و هوا را می شکافد و نمی داند چگونه از این مهلکه ی ابهام راه فراری بجوید...

شوالیه ای در انتظار فردا تا شاید با لقبی درخور از او یاد شود.

تو خود این جهانی

ـ کشیش نقاشی رنگ روغن کوچکی را کج و راست می کند و با تردید از ونگوگ که در لباس بدرنگ تیمارستان، پریده رنگ تر از همیشه به نظر می آید، می پرسد: تو این رو کشیدی و اسمش رو نقاشی میذاری؟! صادقانه بهم بگو؟ چون میخوام درک کنم. چرا میگی نقاش هستی؟ نمیخوام به احساساتت لطمه بزنم، ولی مگه نمی بینی ...این نقاشی...این نقاشی ...چی بگم! ناخوشاینده! زشته !…

ونگوگ به آسمان خیره می شود و می گوید: چون نقاشی می کنم. من عاشق نقاشی ام. باید نقاشی کنم.من همیشه یک نقاش بودم. چون هیچ کار دیگه ای بلد نیستم. باور کن، سعیم رو هم کردم. می دونی، گاهی فکر می کنم، خب... شاید ، شاید... ، شاید توی زمان اشتباهی هستم. شاید خدا من رو برای افرادی که هنوز متولد نشدند، نقاش آفریده !

کشیش به نقاشی مزرعه ای رنگین که چند خرگوش در میان کومه ها می دوند نگاهی دوباره می اندازد و آرامتر می پرسد: ونسان، کسی نقاشی هات رو میخره؟!

ونسان زیرلب می گوید: نه!

کشیش با ابروهای درهم گره خورده ادامه می دهد: پس چطور امرار معاش می کنی؟

ونسان جواب می دهد: خب برادرم تئو هزینه هایم را می دهد. البته اونم مرد ثروتمندی نیست.

ـ اوایل ۱۸۸۶ ، ونسان ونگوگ برای برادرش نوشت که به شدت بی پول است و برای انجام یکی از تکالیفی که استادش از او خواسته، نیاز به خرید بومی بزرگ ، چند قلم مو و رنگ دارد. تئو بلافاصله وسایل درخواستی برادرش را آماده و برایش فرستاد. ونگوگ دست به کار شد و تصویر دو مرد کشتی گیر در حال مبارزه را بر روی بوم کشید و به عنوان پروژه درسی به استادش ارائه داد. کمی دیرتر وقتی برای تابستان به پاریس، محل زندگی تئو رفت، همراه وسایل شخصیش، دو کشتی گیر را نیز برد. یک روز صبح در خانه ی برادر ، بوم نقاشی شده را روی سه پایه گذاشت و دو جنگجو در زیر لایه های غلیظ رنگ پنهان شدند. حالا مردان نیمه برهنه جای خود را به دسته گل بزرگی از گلهای وحشی بهاری داده بودند. دسته دسته گل سوسن، رز صورتی، من را فراموش نکن، گل مینا، گل داوودی، گل شقایق...در گلدان سفالی سبز، روی سطح زمین، پخش در زمینه ی کار و همه جا دیده می شدند. «یک لحظه زندگی با رزها و گلهای بهاری » به انبوه کارهای ونسان اضافه می شود.

ونسان ونگوگ می میرد. شش ماه بعد تئو، نبود ونسان را تاب نمی آورد و او نیز درپی برادر می رود.

دو قرن دیرتر، تکنولوژی پرده از راز « یک لحظه زندگی با رزها و گلهای بهاری» بر می دارد. محققین عرصه ی هنر، با تاباندن اشعه ی ایکس ، ورای گلهای رنگارنگ، دو مرد را آماده ی مبارزه می بینند. اینبار تصویری که اشعه، موفق به ثبت آن شده است، نه سرور و شعف بهاری را به بیننده القا می کند و نه نشانی از خشم و خروش حاکم بر فضای نبرد، دیده می شود.

تصویر سوم، تصویری سیاه و سفید از دو مرد نیمه برهنه را نشان می دهد که در انفجاری از گلهای سفید محاط شده اند. انگار از میان شانه ها و قفسه ی سینه و پشت خمیده ی دو کشتی گیر، گلهای سفید به پرواز در آمده اند و فضای سیاه زمینه را گل ریزان کرده اند.

ـ ریکاردو مانزوتی در گفتگو با تیم پارکس می گوید: « تو خود این جهانی» و در توضیحی بیشتر سعی می کند تیم پارکس را مجاب کند که ما همان انباشتگی تجربیاتمان هستیم؛و کنش های من و تو نشانی از پشت سر گذاشته هایمان دارد. و در جایی دیگر روتگر برگمن مورخ هلندی خداناباور، که فرزند پدر کشیشی پروتستان و مادری که معلم کودکان با نیازهای ویژه است، برای دفاع از نگاه مهربانانه اش به انسان می گوید : «اگر از مردم بدترین ها را انتظار داشته باشند، همان خواهد شد، و باور دارد که سرشت واقعی ما اینگونه است که مهربان ، تیماردار و همیار باشیم و زمانی اینگونه بودیم ودوباره می توانیم این گونه شویم

ـ و من به ونسان ونگوگ فکر می کنم؛ به جهانی که در خود انباشته کرده بود و همراهی عاشقانه ی برادری که در آغوش او جان سپرد.

 

 

خدای مارتین مک دونا

 آن روز که خانم فیزیک، دو خط موازی را با گچ آبی روی عرض تخته سیاه کشید و در امتداد، خطها، کج و معوج روی دیوار صورتی بد رنگ با ردی کم جان تا کنج کلاس رفتند، خانم فیزیک دستهای گچی اش را به هم سایید و با هیجان رو به ما کرد و گفت :« بچه ها، این دو خط در بی نهایت به هم می رسند! »

از آن روز تا به دیروز در پی بی نهایت ، بی وقفه گردن میکشیدم، آنقدر که مالک درازترین گردن دنیا شده ام. اما امروز که به حکم تقدیر دست از گردن کشی برداشته ام و محکوم به سردرگریبانی ام، شک کرده امبه بی نهایت شک کرده امو دلم برای خطهای موازی می سوزدخطهایی که با امیدی واهی، همه ی این سالها برای رسیدن به آن بی نهایت ، مرارت ها کشیده اند، بی خبر از اینکه نه بی نهایت و وصال بلکه عدم در انتظار ایشان است .

شاید ایوان کلیما حق داشت که همگان را از سر در ابرها فرو بردن، برحذر میداشت، چرا که اگر در این اثنا دریای آبی را می دیدی ،دیگر توان ادامه دادن را نداشتی؛ شاید آگاتا کریستف دریای آبی را دید که دیگر ننوشت؛ مبادا ویرجینیا ولف هم چشمش به دریا افتاد؛  یا رومن گاری که باور داشت پرندگان به ساحل پرو می روند و می میرند، دریای آبی را دید و در ساحل پرو به زندگیش پایان دادمرد بالشی مارتین مک دونا که چنان گرم و نرم کودکان کوچک را برای پرهیز از تلخی بزرگسالی در آغوش میگرفت و با خود به دیار عدم می برد، بی شک دریا را دیده بودولی فرق مارتین مک دونای گردنکش با بقیه آنها که دریا را دیدند در این هست که خدای مارتین مک دونا صدای خوک کوچک متفاوت را شنید و به او اجازه داد که یک ذره خاص و عجیب باقی بماند.

 خطهای موازی بیچاره شاید بهتر است شما هم به خدای مارتین اقتدا کنید؛ شاید پشت عدم، پشت دریاهای آبی ، شهری است که در آن پنجره ها رو به تجلی باز است.* شاید هنوز راهی برای ادامه دادن وجود داشته باشد که فقط خدای مارتین مک دونا از آن خبر دارد!