زهیر

می نویسد

عاشقانه می نویسد

هزاربار می نویسد

«طاهره»

طاهره زهیر اوست.

 

می نویسم

عاجزانه می نویسم

هزاربار می نویسم

«می ترسم»

ترس تنها زهیر من است.

رستگار می شویم

هروله می کنیم

از رنجی به رنجی دیگر

از یاسی به یاسی دیگر

از منعی به منعی دیگر

از دیواری به دیواری دیگر

تن آخرین دیوار است

و رستگاری، فتح آخرین دیوار

موهای من

کاترین همانطور که دسته دسته موهایش را با قیچی می برد، رو به دایه می گوید:

می دونی دایه دلم می خواد دوباره همون دخترک شانزده ساله بشم که دور از چشم تو، بافه ی سفت موهای بلندم رو باز می کردم و سرخوش و بی خیال روی تپه های وادرینگ هایتز با باد مسابقه می دادم.

دایه به کفپوشی که حالا با خرمن گیسوان خرمایی زن مجنون پوشیده شده، خیره مانده است.

بی حوصله صفحات اینستاگرام را بالا و پایین می کنم. تصاویر رنگارنگ از طبیعت ، خانه ها، اتاقها، کافه ها، آدمها، کودکان لپ گلی، حیوانات خانگی را مرور می کنم و روی جعد موهای قرمز یک زن باقی می مانم. دوست دارم به پیروی از همه ی نوستالوژی های دنیا، گذشته ای دور را به یاد بیاورم که فارغ از روزگار، زلفم را به دست نسیم خنک صبحگاهی داده ام و بازیگوشی حلقه ی آتشین موها با گونه هایم، حضور زنی را خاطرنشان شود که در من زنده است.

اما خیالم هیچ کجا نمی رود. چشم در چشم من می دوزد و حتی پلک هم نمی زند.

موبایلم را بی صدا روی میز شیشه ای می گذارم.

انگشتانم را میان سیخ سیخ موهای خاکستریم فرو می برم و به او که کج خلق نگاهم می کند لبخند می زنم

دنیای دیگر

 

 

از دنیای دیگری زنگ می زند.

شب از نیمه گذشته است.

خواب آلوده جواب می دهم.

می گوید که زنده است.

می پرسم ساعت آن دنیا چند است.

سکوت می کند.

سوز می آید، لحاف را تا زیر گلویم بالا می کشم.

می پرسم، سردت نیست؟

سکوت می کند.

شام نخورده خوابم رفته است.

می پرسم غذاخورده ای؟

سکوت می کند.

دلم برایش تنگ شده، دوست دارم صدایش را بشنوم.

می پرسم آن دنیا چه شکلی هست؟

می گوید فرقی با دنیای تو ندارد.

می دانم دروغ می گوید.

برای دلخوشی من دروغ می گوید.

آن دنیا با این دنیا تومنی دوزار توفیر دارد.

ای کاش من را با خود می برد.

حوصله ی عجز و لابه ندارم.

حوصله ی حسرت خوردن ندارم.

گوشی را قطع می کنم و چشمهایم را محکم روی هم فشار می دهم تا خواب ببینم.

خواب آن دنیا را ببینم.

خواب او را ببینم.

خواب می بینم.

خواب می بینم مرده ام و با تنی خیس و لرزان برای رفتن به آن دنیا این پا و آن پا می کنم!

اسمم را که صدا می زند، وحشتزده از جایم کنده می شوم و در تاریکی فرار می کنم!

پلکهایم را به سختی از هم باز می کنم.

ملافه های قرمز میان شتاب ساقهای ترسانم در هم پیچیده اند.

تختخواب را آشفته به حال خودش می گذارم.

افتان و خیزان لباس می پوشم و راهی مدرسه می شوم.