قلعه ی مالویل
از روزی که دنیا به پایان رسیده تا امروز ، اتفاق خاصی نیفتاده است. دنیا دوشنبه، راس ساعت ده صبح تمام شد و زن از جمعه تصمیم گرفت که هر شب را کنار یکی از چهار مرد بازمانده، صبح کند و سه شب دیگر را زیر سقف آسمان، به ستاره ها خیره شود. از بالای قلعه، ستاره ها قابل دسترس تر هستند و زن باور دارد که کافی است دستش را دراز کند تا یک بغل ستاره را برای خودش بچیند. ولی آنقدر خسته و ناامید است که قبل از ستاره چینی ، پلک های متورمش روی هم می افتند و تا طلوع، از جایش تکان نمی خورد. امروز دوشنبه, ماهگرد پایان دنیا و نوبت آقای میم است. امشب را که بگذراند، از فردا به مدت سه روز، زن می تواند تنها باشد، قلعه را ترک کند و گشتی در میان خرابه های شهر بزند. سه شنبه ی هفته ی پیش به کافه ی محبوبش سر زد. همان که نبش خیابان چهل و هفتم با نمای آجری، میان خانه های بتونی ، مثل وصله ای ناجور ، جاخوش کرده بود. پشت میز چوبی کنار پنجره نشست. آرنجهایش را به میز تکیه داد و با چشمان بسته، سعی کرد ، چهل روز قبلتر را به یاد بیاورد. روزی که هنوز دنیا برقرار بود و صدای موسیقی موتزارت از گرامافون کنار صندوق به گوش می رسید.
زن ساعتش را برای بار صدم نگاه می کند و سرش را برای صد و یکمین بار به شیشه می چسباند تا انتهای خیابان را ببیند. صبح دل انگیز بهاری است. رهگذران در حال رفت و آمد هستند و چند دختر قد و نیمقد دور چاله ی آب حلقه زده اند و با احتیاط نوک کفشهایشان راخیس می کنند. گردن دردناکش را به چپ و راست خم می کند و از بازرسی خیابان دست می کشد، لیوان قهوه را میان انگشتانش می گیرد و سعی می کند کلمات شعری را که روی دیوار خاکستری روبرو با خطی درشت نوشته شده و مرور زمان دلبخواهی بعضی حروفش را پاک کرده ، بخواند:
.
« تو را به جای همه ی کسانی که نشناخته ام دوست می دارم…
.
تو را بخاطر دوست داشتن، دوست می دارم…
.
تو را به جای همه ی کسانی که دوست نداشته ام ، دوست می دارم،
.
برای اشکی که خشک شد و هیچوقت نریخت…!»
…( مرد شعر را همیشه از بر می خواند.)
و قهوه ی سرد و تلخ را همراه با گلوله ی خارداری که از یک ساعت پیش گلویش را خراش می اندازد ، فرو می دهد. از جایش بلند می شود. چند سکه کنار شیرینی دست نخورده در پیشدستی می گذارد و از در بیرون می زند. بی شتاب روی سنگفرش خیابان گام بر می دارد و کنار حوضچه ی آب که تا چند لحظه پیش اسباب تفریح دخترکان صورتی بود می ایستد. امروز دقیقا ۶۲ روز است که مرد، گم شده و در میان همه ی گم شدن های تکراری مرد، اینبار به نظر می آید قرار نیست پیدا شود. به انعکاس تصویر کج و معوجش در اب گل الود نگاه می کند، کتابهایش را از این بغل به آن بغل می دهد و سلانه سلانه به سمت کتابخانه می رود.
صدای خُروپف آقای میم که بلند می شود، زن با چشمانی باز در تاریکی برنامه اش را مرور می کند. فردا دوچرخه ی قراضه ی آقای سین را قرض می گیرد و تا خیابان چهل و هشتم رکاب می زند. کتابخانه ی عمومی با دیوارهای دود زده و سقف فروریخته هنوز بهترین پناهگاه است. راهروهای نیمه تاریک و خنک ، قفسه های شکسته و انبوهی از کتابهای سوخته و نیمه سوخته که همه جا پراکنده شده اند. زن دوست دارد همانجای همیشگی بنشیند. سر میز بزرگ اجتماعات، روی صندلی یکی مانده به آخر ، زیر نور زرد چراغ آویزی که حالا سوراخ بزرگی به جای آن در سقف ایجاد شده و به جای نور زرد، نور روز از میان تیر و تخته های سقف به درون کتابخانه می تابد. مرد اولین بار، همینجا به رنگ کهربایی موهای زن و انعکاس غریبش زیر نور زرد، اشاره کرده بود. بعدترها ، هرازگاهی که زن غرق مطالعه بود، مرد حلقه ای از موهای مجعد زن را درمیان انگشتانش می گرفت و به آن خیره می شد.
شاید همه ی سه روز را در کتابخانه بماند. اتاقک زیر پله ، پس از انفجار، آسیبی ندیده و جز در مخفی که مرد آن را اتفاقی پیدا کرده بود، ورودی دیگری نداشت. قبلترها، مرد پنهانی چند پتوی پشمی در اتاقک پهن کرده بود. حالا که نه پیرزن کتابدار و نه هیچ کس دیگری نیست تا رفت و آمدهایش را کنترل کند، می تواند بالش و رواندازش را به مجموع امکانات اتاق اضافه کند و به تلافی تمام آن دقایق پر اضطراب که دور از چشم پیرزن ، با مرد به زیر پله خزیده بودند، تا برای لحظاتی یکدیگر را در آغوش بگیرند،ساعتها و روزهای بیشماری را در دخمه ی نمور سپری کند.
جمعه صبح در مسیر برگشت ، سری به کلیسا خواهد زد و تکه شمعی که چهل روز پیش، قبل از پایان دنیا، به نیت پیدا شدن مرد، در برابر شمایل مسیح روشن کرده بود را دوباره روشن خواهد کرد، به قلعه بازخواهدگشت و زندگی به همان ترتیب سابق ادامه پیدا خواهد کرد.
روزمرگی