تمرین امروز: سی تا بشین پاشو


برای نشستن تمرین می کنم. از سه دقیقه شروع می کنم. ساعت را روبرویم می گذارم و وقتی عقربه ی بزرگ دقیقه شمار سه بار کامل حلقه ی زمان را کامل کرد، از جایم بلند می شوم و سراغ یکی از کارهای ساده و پیش پاافتاده ای می روم که در همان سه دقیقه، به ترفندهای مختلف یادم آمده ، مثلا بطری نیمه پر آب از پشت درهای بسته ی یخچال سراغم را می گیرد ، حوله های خشک شده ی روی بند خودشان را به پنجره های پذیرایی می کوبند و فقط در این لحظات دستور پخت آشپزی فلان غذا با جزییات مواد لازم در برابر چشمانم رژه می رود ....و من هر کاری که در همان سه دقیقه ، ذهنم را به هزار سو کشانده ، سامان می دهم و اینبار برای پنج دقیقه پشت میز می نشینم و کمتر به ساعت زل می زنم. هر باری که برای خرده فرمایشهای پراکنده ی ذهنی، صندلیم را ترک می کنم، بار بعدی طولانی تر روی صندلی چوبی شق و رق دوام می آورم و می نویسم. روند بشین پاشو با کمر دردی که حاصل میز و صندلی ناراحت است، تا دو ساعت می تواند ادامه داشته باشد و بعد از آن همه چیز آنقدر درهم می شود که دیگر هیچ چیز قابل کنترل نیست. اینجا همانجایی است که اسباب و اثاثیه ی خانه، مدیر و همکاران ، نگهبان ساختمان و.. دست به دست هم می دهند و یک صدا من را می نامند
شرایط علیه من است. امکاناتی نیست که بر سر کیفیت و کمیت آنها بحثی باشد. راهبر و رهبری در کار نیست، حتی خودم در برابر خودم مقاومت می کند و هیچ تمایلی به همکاری ندارد. خلاصه کلام با توشه ای از بهانه ها و توجیهات قابل قبول و غیر قابل قبول، قدم در راهی گذاشته ام که جز خیره شدن به افق روبرو و تکرار جمله ای که از فیلمی قدیمی در یادم مانده ، گزینه ی دیگری ندارم. جمله ای که مردمان هیپنوتیزم شده ی ماجرا، پس از شنیدن آن توسط صدایی ضبط شده، کار و زندگی معمولشان را رها می کردند و برای انجام عملیاتی انتحاری راهی می شدند.

صدایی خسته و خشدار که تکرار می کند: 

.

« کیلومترها راه قبل از اینکه بخوابی»،

.

« کیلومترها راه قبل از اینکه بخوابی » ،

.

« کیلومترها راه قبل از اینکه بخوابی»…

تفاوت های نامبرده


باورم نمی شود که می توانم در این برگه ی سفید لیستی از ناتوانی ها یا ضعفهایم بنویسم و آن را تحویل مربی کارگاه بدهم. نکاتی همچون کندی و بد خطی در نوشتن، تمرکز شکننده ای که با صدای بال پشه ها هم فرو می ریزد، طاقتی اندک در نشستن و بی حوصله گی ...بی حوصله گی که تنها با روایتگری و فعالیتهای کلاسی کمی دیرتر سراغم می آید و می توانم بیشتر از ده دقیقه دوام بیاورم و حواسم را به موضوع آموزشی بدهم.
وقتی سری مشکلات مختلف دانش آموزان با نیازهای ویژه مدرسه را در برگه مشخصات خودم پر کردم، مربی با حیرت به ستونی بلند بالا از ناتوانی ها و تفاوت ها خیره شده و پرسید : واقعا همه ی این مشکلات یادگیری را یکجا داری؟!
و من با تعجب سرم را از روی برگه ام بلند کردم و گفتم : مگه این لیست مسائل و مشکلات مدرسه نیست؟!
زن بلوند پیرهن صورتی لبخندی زد و گفت: نه. از خودت بنویس. بگو چه چیزهایی تو رو موقع یادگیری اذیت می کنه، مثلا من خودم حافظه ی خیلی ضعیفی دارم، برای همین تکالیف شما و فعالیت های کلاسیتون رو با یک رنگی که از اول دوره برای خودتون انتخاب می کنید به دیوارهای کلاس می زنم و در طول آموزش چشمم به رنگها و نوشته های شما هست و اینجوری یادم می مونه که هر کدومتون با چه کیفیتی درس رو یاد می گیرید و جوابگوی من هستید.
چشمهایم گرد می شود و مثل همه ی واکنش های خارج از قاعده ام ، با تمام دایره ی لغات محدود انگلیسی ام برای این دقت عمل در معرفی و شناخت کارآموز ، ابراز احساسات می کنم ، تا جایی که می توان در صندلی دسته دار تقلا کرد، ورجه ورجه و شادمانی می کنم
و بعد با دقت خودم را توضیح می دهم. خودی پرحرف، بی قرار با انرژی نامعمول، که مدام روی دفتر و جزوه و دستنوشته ی هم کلاسیهایش تا کمر خم می شود تا چند خطی که دیگر از روی تخته پاک شده است را از روی دست بقیه بنویسد.
کلاس شروع می شود و زن پیرهن صورتی روی تخته با خطی درشت و واضح می نویسد:
«چگونه تفاوت دانش آموزان از یکدیگر را درک کنیم و برنامه ی آموزشی بر اساس توانایی های ایشان طراحی کنیم.»
نفس عمیقی می کشم و بی ترس و دلهره از گذر زمان و عقب ماندن شروع به نوشتن می کنم.

زندگی بیمزه ی خانم باقری

امروز صبح که بر اساس محاسبات زمانی ، سه دقیقه از خودم جلوتر بودم، مکث بیشتری در پمپ بنزین بین راهی کردم و به خودم اجازه دادم به جای دویدن میان راهروهای فروشگاه کوچک ، سوت زنان قدم بزنم و کمی به قفسه های مملو از خوردنیهای خوش آب و رنگ توجه کنم. ولی بعد از تمام شدن سه دقیقه ، همان نوشیدنی محبوبم را از میان انبوه بطری های رنگارنگ آبمیوه برداشتم و به سمت دختر سبزه روی مالزیایی رفتم تا طبق روال همیشگی حسابم را برای یک لیوان قهوه و یک بطری آب میوه ی سبز بپردازم. دختر با لبخندی نمکین مثل همه ی هزار صبح دیگری که با من راس ساعت ۷:۱۵ روبرو میشد، مبلغ بیست و دو درهم و نیم فلس را گرفت و گفت : «خانم ببخشید ولی به نظرم خیلی کسل کننده است که هر روز همون چیزهای تکراری رو می گیرید! »
و بدون هیچ توضیح بیشتر، چشمان باریکش را به هم کشید و سرش را به نشانه ی دلسوزی کمی به راست کج کرد تا همدردیش را با حال کسالت بار من اعلام کند. 
من با دستی خشک شده میان هوا و زمین برای گرفتن کیسه ی خرید ، همه ی چهار سال و چند ماهی که صرف بوجود آوردن چنین فعل تکراری ، کرده بودم را مرور کردم و در راستای قانون من در آوردی تایید خود در هر حالتی، اسم خودم را در لیست انسانهای بزرگ و خسته کننده قرار دادم. همان کسانی که به همراه بزرگ بودنشان ، عادتهای تکراری زیادی را به نام خود ثبت کردند. 
« خانم باقری زنی بود بزرگ که هر روز صبح راس ساعت ۷:۱۵ ، یک لیوان قهوه و یک بطری آب میوه ی سبز به مبلغ بیست دو و درهم و نیم فلس از پمپ بنزین بین راهی می خرید و تا روز آخر زندگی پربارش به این عادت وفادار ماند. »
کیسه را دور مچ دستم چرخاندم و قهقهه زنان از در کشویی فروشگاه بیرون زدم!

مرگ ایوان ایلیچ


«نمی خواهم مثل ایوان ایلیچ بمیرم.» این تنها جمله ای که از ساعت شش صبح با باز شدن چشمانم و دیدن شهر زرد از ارتفاع چند صدپایی برای هزارمین بار، تا تاریک شدن هوا و فرو رفتن بالکن فانوس دریایی در سیاهی غلیظ و مرطوب ، مثل وردی یکنواخت در گوشم زنگ می زند. و بعد از هر تکرار، قصه ی زندگی ایوان را با خودم دوره می کنم و فریادهای گوشخراشش را در روزهای پایانی عمر به یاد می آورم. ایوان نمی خواهد بمیرد ولی مرگ برای خواست او اهمیتی قائل نیست و زمان شمارش معکوس خود را آغاز کرده است. آنچه در زندگی ایوان رخ داده ، روندی است بی نهایت معمولی، مصلحت اندیشانه ، در پناه تایید جامعه و محاصره شده میان بایدها و نبایدها، تا از ایوان کارمندی نمونه، همسری اهل خانه و خانواده و مردی سر براه بسازد. او طی یک اتفاق ساده و سقوط از نردبان حین نصب کاغذ دیواری، آسیب به ظاهر بی اهمیتی می بیند که در دراز مدت باعث مرگش می شود. و من امروز این جمله را با خودم سر کلاس پیش دبستانی می برم و همانطور که کامران را از زیر میز معلم بیرون می کشم و دنبال کفشهای لنگه به لنگه اش کل راهرو را گز می کنم، خودم را در اتاق ایوان و شاهد تقلاهای او می بینم. محمد را وادار به نشستن می کنم و برایش هفت دایره ی زرد و دو دایره ی آبی می کشم و علامت بعلاوه را بین دایرهای رنگارنگ می گذارم تا مفهوم جمع را برایش توضیح داده باشم و صدای تمنای ایوان تمام مدت با من است. هیچ یک از اعضای خانواده نمی خواهد کنار ایوان بماند، او با آن چهارپاره استخوان ، صورتی تکیده و پیژامه ای که به تنش زار می زند، تجسم مرگی است که کسی نمی خواهد با او رودرو شود. پدر دو قلوها از نفرتش به معلم دینی می گوید ،خوشحال است که طی چند ماه گذشته بیست کیلو لاغر شده و نگران قل اول است که با خانم نگین هنوز ارتباط عاطفی نگرفته و من برای تایید پدر، سر تکان می دهم و دلم برای ایوان و تنهاییش می سوزد. اقای ایلیچ کارمند پایه یک دادگستری، حتی وسوسه ای به سراغش نیامده تا دلش به غلبه کردن بر آن خوش باشد. ایوان فقط آمده و می رود.
اتوبان زرد را در گرمای چهل درجه پشت سر می گذارم و به غباراندودی هوا، بی پایان بودن مسافت، سه پایه های برقی که گله به گله مثل قارچ از دل بیابان روییده اند، انبوه پروژه های نیمه تمام ساختمانی، تبلیغات بیلبوردی مدینه ی فاضله ای که تا یک سال دیگر پرده برداری می شود و بقیه ی تصاویر هر روزه ی مسیر برگشت از مدرسه به خانه ،هیچ توجهی نمی کنم و تنها کنار تخت ایوان می نشینم و دست سرد و بی جانش را در میان دستانم می گیرم و سعی می کنم چهره ی مرگ ایوان ایلیچ را در خاطرم حک کنم تا مبادا مثل او بمیرم.