«نمی خواهم مثل ایوان ایلیچ بمیرم.» این تنها جمله ای که از ساعت شش صبح با باز شدن چشمانم و دیدن شهر زرد از ارتفاع چند صدپایی برای هزارمین بار، تا تاریک شدن هوا و فرو رفتن بالکن فانوس دریایی در سیاهی غلیظ و مرطوب ، مثل وردی یکنواخت در گوشم زنگ می زند. و بعد از هر تکرار، قصه ی زندگی ایوان را با خودم دوره می کنم و فریادهای گوشخراشش را در روزهای پایانی عمر به یاد می آورم. ایوان نمی خواهد بمیرد ولی مرگ برای خواست او اهمیتی قائل نیست و زمان شمارش معکوس خود را آغاز کرده است. آنچه در زندگی ایوان رخ داده ، روندی است بی نهایت معمولی، مصلحت اندیشانه ، در پناه تایید جامعه و محاصره شده میان بایدها و نبایدها، تا از ایوان کارمندی نمونه، همسری اهل خانه و خانواده و مردی سر براه بسازد. او طی یک اتفاق ساده و سقوط از نردبان حین نصب کاغذ دیواری، آسیب به ظاهر بی اهمیتی می بیند که در دراز مدت باعث مرگش می شود. و من امروز این جمله را با خودم سر کلاس پیش دبستانی می برم و همانطور که کامران را از زیر میز معلم بیرون می کشم و دنبال کفشهای لنگه به لنگه اش کل راهرو را گز می کنم، خودم را در اتاق ایوان و شاهد تقلاهای او می بینم. محمد را وادار به نشستن می کنم و برایش هفت دایره ی زرد و دو دایره ی آبی می کشم و علامت بعلاوه را بین دایرهای رنگارنگ می گذارم تا مفهوم جمع را برایش توضیح داده باشم و صدای تمنای ایوان تمام مدت با من است. هیچ یک از اعضای خانواده نمی خواهد کنار ایوان بماند، او با آن چهارپاره استخوان ، صورتی تکیده و پیژامه ای که به تنش زار می زند، تجسم مرگی است که کسی نمی خواهد با او رودرو شود. پدر دو قلوها از نفرتش به معلم دینی می گوید ،خوشحال است که طی چند ماه گذشته بیست کیلو لاغر شده و نگران قل اول است که با خانم نگین هنوز ارتباط عاطفی نگرفته و من برای تایید پدر، سر تکان می دهم و دلم برای ایوان و تنهاییش می سوزد. اقای ایلیچ کارمند پایه یک دادگستری، حتی وسوسه ای به سراغش نیامده تا دلش به غلبه کردن بر آن خوش باشد. ایوان فقط آمده و می رود.
اتوبان زرد را در گرمای چهل درجه پشت سر می گذارم و به غباراندودی هوا، بی پایان بودن مسافت، سه پایه های برقی که گله به گله مثل قارچ از دل بیابان روییده اند، انبوه پروژه های نیمه تمام ساختمانی، تبلیغات بیلبوردی مدینه ی فاضله ای که تا یک سال دیگر پرده برداری می شود و بقیه ی تصاویر هر روزه ی مسیر برگشت از مدرسه به خانه ،هیچ توجهی نمی کنم و تنها کنار تخت ایوان می نشینم و دست سرد و بی جانش را در میان دستانم می گیرم و سعی می کنم چهره ی مرگ ایوان ایلیچ را در خاطرم حک کنم تا مبادا مثل او بمیرم.