فردای کیان

نامه با تیتری واضح آغاز می شود« تو عاشق من نیستی!».
 دخترک در ادامه می نویسد که پسرک با اسم و فامیلی کاملی که قید شده، تا آخر، که خدا می داند ، آخر کجاست، حق ندارد، دخترک که نام و نام خانوادگیش همراه با پیشوند و پسوندش یادآوری شده، را دوست داشته باشد.
 دو مربع بزرگ کج معوج در انتهای صفحه کشیده شده و دو خط خطی ناشیانه که شباهت زیادی به هم دارند به جای امضا در مربع ها خودنمایی می کنند.
 برای قانونمند جلوه دادن این برگه ی کاهی ]چروکیده ی خط دار، دخترک جمله ای را در پایان اضافه کردهاست.
« دفتر اسناد رسمی دولتی»
حالا از فردا بر طبق قراردادی صد در صد قانونی، پسرک اجازه ندارد به دخترک خیره شود،
 در طول کلاس هزار بار گردنش را بچرخاند تا از بودن دخترک در ردیف آخر، مطمئن باشد، صبح ها به شوق دیدنش موهای خرمایی براقش را به سمت راست شانه بزند و دکمه ی یقه ی پیراهنش را به تقلید پدر تا آخرین دکمه ببندد تا چهره ای موجه و مردانه برای معشوق سنگدلش تصویر کند. 
 از فردا کیان دیگر نباید عاشق باشد.

نیمه های من

می توانم تا ابد در برابر این صفحه ی سفید بنشینم و تمامی من ناتمامم را زنجیره وار کنار هم بنشانم.
می توانم برگه های زیادی از همه ی نیمه هایی که نیمه باقی می مانند پر کنم.
می توانم هرگزهایی که مدام سر راهم قد علم می کنند،به ترتیب نام ببرم. 
 می توانم توصیفی دقیق از عطرهایی که مشامم را نوازش داده ، تصاویری که دلبرانه از برابر چشمانم گذشته، و به دست نیامده، داشته باشم. 
می توانم روایتی طولانی از حسرت های بر جا مانده، بازگو کنم...
 اما از میان ملافه های سرخ رنگ ، تن دردناكم را به سختی بیرون می کشم. نیم نگاهی به نور سفید صفحه ی لپ تاپ که گوشه ای از اتاق را روشن کرده ، می اندازم. کیف کمری گلبهی را دور کمرم می بندم. بند بنفش کتانی طوسی را گره ی پاپیونی می زنم و در تاریکی خیس و غلیظ صبحگاهی گم می شوم.

سهم من

زن گفت: 
 همه ي سهم من از مادرم، گوشه ي دامن آبي رنگش بود كه تنگ در مشت كوچكم مي فشردم تا مبادا در ميانه ي دنيا گم شوم. 
 و من به دست مادرم فكر مي كردم كه مدام از من دزديده مي شد تا در ميانه ي كابوسهايم گم شوم.

سحر


قبل از طلوع نور
هيولاها به سراغم مي آيند
خواب هايم را از هم مي درند
خيال هايم را مي سوزانند
و من بند كفش هايم را محكم مي بندم
 و وارد تونل زمان مي شوم.

ابدیت

انسان در هروله ي ميان درخشاني و ظلمتي كه مدام به سراغش مي آيد، شور زندگي را به تصوير مي كشد، اما هرگز نمي تواند آن را ميان انگشتانش نگاه دارد و اينگونه حكم بر ابدي بودن غم مي دهد.

تداوم

دوام نمي آورم،
اگر شعري سروده نشود.
اگر آوايي نواخته نشود. 
اگر داستاني روايت نشود. 
دوام نمي آورم،
 اگر...

نقب

آسمان ها به كارم نمي آيند،
دورتر از دورها جاخوش كرده اند. 
ديوارها را امتحان كرده ام،
از سنگ خارا هستند. 
چشم به زمين مي دوزم،
خاك زرد را مشت مي كنم. 
 روزي يك مشت به آزادي نزديك مي شوم.

سفارش همیشگی

روي نيمكت چوبي كافه نشسته ام. 
و تا آمدن سفارشم، انتظارهايم را قواره تنِ اين و آن مي كنم. 
گل نرگس را آن زن باريك اندام سفيدپوش بياورد. 
لبخند پهن و سرتاسري را ، پيرمرد خاكستري ،روي صورت چروكيده اش پخش كند. 
نگاه مشتاق كودك موطلايي، جاي خالي همه ي اشتياق ها را پُر كند. 
و شعر را اين مرد تكيده و استخواني با آن نگاه سودايي بخواند. 
 چشمانم را باز مي كنم. نان و قهوه ام حاضر است.

نماز

رو به هر قبله اي اين سوال را تكرار مي كنم،
گاهي بيت المقدس
گاهي كعبه
گاهي معبدي دور در آرشام
گاهي آبي لاجوردي كه در امتداد افق موج مي زند 
گاهي قرص كامل ماه
گاهي غروبي سرخ و دلگير
 "آيا رستگار خواهم شد؟!"

پاره خاطرات زنی که رفت.


همانطوری که ناخن های بلند و آراسته اش را با بی قیدی، روی ساق پای فربه اش می کشید،گفت:

اون روز که از خواب پاشدم، مه ضخيمي مثل لحاف كرسي رو سر شهر افتاده بود. يك كمي از اين پهلو به اون پهلو شدم بعدش بدون فوت وقت یک راست رفتم توی آشپزخونه سراغ اجاق گاز. قابلمه ی شش نفره ی استیلِ در شیشه ای، سر جای همیشگیش، روی شعله ی اول از سمت پنجره بود.
نگاهي به محتویات شناوری که توی قابلمه قل قل می کردند ، انداختم، بعد درش رو باز کردم و  قابلمه رو با همه ی هویج ها، کدوها، کلم ها و بادمجان های آپ پز شده، توی ظرفشویی سر و ته کردم.
 اونوقت بی توجه به سوزشی که تا مغز استخونم ذُق ذُق می کرد، دستهام رو با پیرهن کهنه ی مسعود که برام حسابی تنگ شده بود و دیگه دکمه هاش رو نمی تونستم ببندم، پاک کردم .
سلانه سلانه وارد اتاق تلویزیون شدم و خودم رو به زور توی مبل سیاه چرمی جا دادم. 
دست کشیدم روی میز عسلی و گوشی تلفن رو برداشتم و دکمه ی شماره ی یک رو زدم. دخترک با شنیدن صدای من ، ذوق زده پرسید: خانم رهبر، همون سفارش همیشگی دیگه؟! بعدشم کلی تعارفات و شیرین زبونی که خیلی وقته ازتون خبری نداشتیم و با بچه ها گفتیم، حتما یک پیتزا فروشی از ما بهتر پیدا کردید و خلاصه دلمون خیلی براتون تنگ شده بود. جواب سر بالای بیمزه ای بهش دادم و گوشی رو قطع کردم و تا رسیدن پیتزای مخلوط خانواده، به تاولهای کف دستم خیره شدم.

پ.ن : پاره خاطرات زنی که رفت.