روي نيمكت چوبي كافه نشسته ام. 
و تا آمدن سفارشم، انتظارهايم را قواره تنِ اين و آن مي كنم. 
گل نرگس را آن زن باريك اندام سفيدپوش بياورد. 
لبخند پهن و سرتاسري را ، پيرمرد خاكستري ،روي صورت چروكيده اش پخش كند. 
نگاه مشتاق كودك موطلايي، جاي خالي همه ي اشتياق ها را پُر كند. 
و شعر را اين مرد تكيده و استخواني با آن نگاه سودايي بخواند. 
 چشمانم را باز مي كنم. نان و قهوه ام حاضر است.