سفارش همیشگی
روي نيمكت چوبي كافه نشسته ام.
و تا آمدن سفارشم، انتظارهايم را قواره تنِ اين و آن مي كنم.
گل نرگس را آن زن باريك اندام سفيدپوش بياورد.
لبخند پهن و سرتاسري را ، پيرمرد خاكستري ،روي صورت چروكيده اش پخش كند.
نگاه مشتاق كودك موطلايي، جاي خالي همه ي اشتياق ها را پُر كند.
و شعر را اين مرد تكيده و استخواني با آن نگاه سودايي بخواند.
چشمانم را باز مي كنم. نان و قهوه ام حاضر است.
و تا آمدن سفارشم، انتظارهايم را قواره تنِ اين و آن مي كنم.
گل نرگس را آن زن باريك اندام سفيدپوش بياورد.
لبخند پهن و سرتاسري را ، پيرمرد خاكستري ،روي صورت چروكيده اش پخش كند.
نگاه مشتاق كودك موطلايي، جاي خالي همه ي اشتياق ها را پُر كند.
و شعر را اين مرد تكيده و استخواني با آن نگاه سودايي بخواند.
چشمانم را باز مي كنم. نان و قهوه ام حاضر است.
+ نوشته شده در 2017/2/5 ساعت 21:1 توسط سمیه تیرتاش
|
روزمرگی