پاره خاطرات زنی که رفت.
همانطوری که ناخن های بلند و آراسته اش را با بی قیدی، روی ساق پای فربه اش می کشید،گفت:
اون روز که از خواب پاشدم، مه ضخيمي مثل لحاف كرسي رو سر شهر افتاده بود. يك كمي از اين پهلو به اون پهلو شدم بعدش بدون فوت وقت یک راست رفتم توی آشپزخونه سراغ اجاق گاز. قابلمه ی شش نفره ی استیلِ در شیشه ای، سر جای همیشگیش، روی شعله ی اول از سمت پنجره بود.
نگاهي به محتویات شناوری که توی قابلمه قل قل می کردند ، انداختم، بعد درش رو باز کردم و قابلمه رو با همه ی هویج ها، کدوها، کلم ها و بادمجان های آپ پز شده، توی ظرفشویی سر و ته کردم.
اونوقت بی توجه به سوزشی که تا مغز استخونم ذُق ذُق می کرد، دستهام رو با پیرهن کهنه ی مسعود که برام حسابی تنگ شده بود و دیگه دکمه هاش رو نمی تونستم ببندم، پاک کردم .
سلانه سلانه وارد اتاق تلویزیون شدم و خودم رو به زور توی مبل سیاه چرمی جا دادم.
دست کشیدم روی میز عسلی و گوشی تلفن رو برداشتم و دکمه ی شماره ی یک رو زدم. دخترک با شنیدن صدای من ، ذوق زده پرسید: خانم رهبر، همون سفارش همیشگی دیگه؟! بعدشم کلی تعارفات و شیرین زبونی که خیلی وقته ازتون خبری نداشتیم و با بچه ها گفتیم، حتما یک پیتزا فروشی از ما بهتر پیدا کردید و خلاصه دلمون خیلی براتون تنگ شده بود. جواب سر بالای بیمزه ای بهش دادم و گوشی رو قطع کردم و تا رسیدن پیتزای مخلوط خانواده، به تاولهای کف دستم خیره شدم.
پ.ن : پاره خاطرات زنی که رفت.
روزمرگی