می توانم تا ابد در برابر این صفحه ی سفید بنشینم و تمامی من ناتمامم را زنجیره وار کنار هم بنشانم.
می توانم برگه های زیادی از همه ی نیمه هایی که نیمه باقی می مانند پر کنم.
می توانم هرگزهایی که مدام سر راهم قد علم می کنند،به ترتیب نام ببرم. 
 می توانم توصیفی دقیق از عطرهایی که مشامم را نوازش داده ، تصاویری که دلبرانه از برابر چشمانم گذشته، و به دست نیامده، داشته باشم. 
می توانم روایتی طولانی از حسرت های بر جا مانده، بازگو کنم...
 اما از میان ملافه های سرخ رنگ ، تن دردناكم را به سختی بیرون می کشم. نیم نگاهی به نور سفید صفحه ی لپ تاپ که گوشه ای از اتاق را روشن کرده ، می اندازم. کیف کمری گلبهی را دور کمرم می بندم. بند بنفش کتانی طوسی را گره ی پاپیونی می زنم و در تاریکی خیس و غلیظ صبحگاهی گم می شوم.