از دنیای دیگری زنگ می زند.

شب از نیمه گذشته است.

خواب آلوده جواب می دهم.

می گوید که زنده است.

می پرسم ساعت آن دنیا چند است.

سکوت می کند.

سوز می آید، لحاف را تا زیر گلویم بالا می کشم.

می پرسم، سردت نیست؟

سکوت می کند.

شام نخورده خوابم رفته است.

می پرسم غذاخورده ای؟

سکوت می کند.

دلم برایش تنگ شده، دوست دارم صدایش را بشنوم.

می پرسم آن دنیا چه شکلی هست؟

می گوید فرقی با دنیای تو ندارد.

می دانم دروغ می گوید.

برای دلخوشی من دروغ می گوید.

آن دنیا با این دنیا تومنی دوزار توفیر دارد.

ای کاش من را با خود می برد.

حوصله ی عجز و لابه ندارم.

حوصله ی حسرت خوردن ندارم.

گوشی را قطع می کنم و چشمهایم را محکم روی هم فشار می دهم تا خواب ببینم.

خواب آن دنیا را ببینم.

خواب او را ببینم.

خواب می بینم.

خواب می بینم مرده ام و با تنی خیس و لرزان برای رفتن به آن دنیا این پا و آن پا می کنم!

اسمم را که صدا می زند، وحشتزده از جایم کنده می شوم و در تاریکی فرار می کنم!

پلکهایم را به سختی از هم باز می کنم.

ملافه های قرمز میان شتاب ساقهای ترسانم در هم پیچیده اند.

تختخواب را آشفته به حال خودش می گذارم.

افتان و خیزان لباس می پوشم و راهی مدرسه می شوم.