از زمانی که گم شده ام بیشتر از یک سال می گذرداوایل خوش بینانه باور داشتم که این بازی سرگرم کننده ای مثل «بگرد و پیدایم کن» است و من با دنبال کردن صدای ضربه هایی که کم و زیاد حین دور و نزدیک شدن به مقصود می شنوم، آرام آرام راهم را در میان این مه غلیظ پیدا خواهم کرد، ولی زهی خیال باطل که نه تنها وهم و ابهام موجود در فضا رقیق تر نشد که همان تک صداهای هرازگاهی نیز رو به خاموشی گذاشت تا اینکه همه چیز در تاریکی و سکوتی عمیق فرو رفتاگر ۴۰ سال پیش بود، طور دیگری رفتار می کردم، همانطور که دخترک چهارساله ی ترسیده، در شهر بازی رفتار کرده بودهمان دخترک چهار ساله ای که برای اولین بار گذرش به مینی سیتی افتاده بود، دخترکی که از هیجان رسیدن به شهر آمال و آرزوهایش، هول و دستپاچه به هر سمتی می دوید و دلش می خواست، روی تک تک صندلی های آن ماشینهای چرخان بنشیند و آنقدر بچرخد تا آسمان و زمین را یکی ببیند، ولی یکباره خودش را پشت شمشادهای بلند و انبوه دید ، جایی که دیگر خبری از زرق و برق شهربازی نبود و شور و شعف غلتان در هوا جای خود را به هیاهوی درهمی از جنس جیغ و فریاد داده بود، همانجا دخترک باور کرد که هرگز راهی به سوی شهربازی نمی یابد و چنان به زاری افتاد که ساکت کردنش در توان مردمانی که در اطرافش جمع شده بودند ، نبود.

شاید عمر رفته دست و بالم را بسته بود و شاید فهمیده بودم که دیگر با ضجه و زاری نجات دهنده ای برای بردنم نخواهد آمدبه همین دلیل نفسم را در سینه حبس کرده و قدم از قدم برنمی داشتمچقدر وقت در این بی حرکتی باقی ماندم را به یاد نمی آورم ولی می دانم که زانوهایم می لرزید و کمرم تیر می کشید و حوصله ام سر رفته بود و در آستانه ی سردادن آه و فغان بودم که ناگهان از سمتی بی سو، آمد.

چنان نرم و آرام آمد که اگر پوزه اش رابه پایم نمیزد ، هرگز متوجه حضورش نمیشدممن مثل سگ از سگ می ترسم ومی توانم تا آخر دنیا از دستش فرار کنم، اما اینبار با همه ی دفعات قبل فرق میکردماهها بود که گم شده بودم و دیگر توان دست سُراندن و خزیدن و سر به دیوار کوبیدن نداشتمانگشتانم را با ترس و لرز روی موهای نرمش کشیدم و حرکت استخوانهای ستون فقراتش، زیر پوست دستم، تپش قلبم را به هزار رساند ولی سعی کردم که نه آن دختر چهارساله باشم و نه آن زن چهل و چهار ساله ی همیشگی؛ بلکه همه ی منطق موجود در عالم را فراخواندم و قبل از اینکه بیهوش شوم، نفس عمیقی کشیدم و با چشمهای از حدقه بیرون زده به سگ سیاه خیره شدمسگ با گردنی افراشته نیم نگاهی به من انداخت و راه افتادو من بدون تامل سر در پی اش گذاشتم.

امروز که این چند سطر را می نویسم ، تنها نیستم و با گروهی از دیگرانی که هرگز ندیده بودم و قصه هاشان را نمی دانم، همراه شده ایمهمگی سگ سیاه را دنبال می کنیم.

سگ سیاه راه می رود، بو می کشد و گاهی می ایستد و سر می چرخاند، آنوقت می نشیند، پوزه اش را روی دستانش می گذارد و با چشمانی هشیار به تماشا مشغول می شودما همراهان هم طی توافقی نانوشته، بی هیچ پرسشی، همانجا اطراق می کنیم و جهان را از صحنی که سگ سیاه برای توقف انتخاب کرده است، به نظاره می نشینیم