نخلهای خاکی، آسمان زرد، روکش قرمز رنگ پریده ی صندلیهای رستوران هندی، لیوان قهوه ی سیاه و ولرم ، آب راکد دریاچه ی قو، پرنده های مهاجر که عزم سفر دارند و من، با پیراهن سفید گلدار، تکیده ، بی هیچ زائده ی انسانی، چون تنه ی درختی خشکیده ،که با سماجت ریشه هایش، اعماق ماسه های تفتیده را به امید رطوبتی هر چند ناچیز، نقب می زنند، کنار هم قرار گرفته ایم .
برای صدم ثانیه ای صامت و ساکت به آن تک چشم سیاه خیره می شویم. نسیمی داغ و چسبناک، سکونمان را به هم می زند.دوباره زندگی می کنیم.
تاریکخانه، تصویر را، برای آن قاب خالی منتظر روی دیوار خاکستری، ظاهر می کند.