محمد قائد در توضیح یکی از نوشته هایش برای جا افتادن مطلبی، از زن یا مردی صحبت می کند که با زونکنی قطور در میان راهروهای ساختمانی چرک و بویناک از این اتاق به آن اتاق آواره است و همیشه لبخندی به لب دارد و در جواب همه ی کسانی که از او کارش را می پرسند، خودش را زن یا مردی شلوغ معرفی می کند که در شرف طلاق دادن، زن یا شوهرش هست و البته همزمان گودبرداری خانه ی آبا و اجدادیش را از پس ویران کردن آن ساختمان قدیمی ، در لیست دستور کارهایش قرار داده است. زن یا مرد مورد نظر، از نگاه خودش، تجسم انسان مدرن امروزی است که در حال تغییر و تحول است و به امروز و اکنونش راضی نیست و در صدد است تا دنیا را زیر و زبر کند؛ ولی زهی خیال باطل که ناظران، حیران از اینهمه بی قراری، تنها مرد یا زنی را در تقلایی نافرجام می بینند که راهش را در همان راهروهای تودرتو گم کرده و فقط دور خودش می گردد. چنین تصویر غم انگیزی می تواند شامل خیلی از زن ها و مردها بشود و خب چرا که یکی از ایشان زن روبروی آیینه نباشد. همان زن که بعد از خواندن این توصیف، دست از دویدن برداشته، در برابر اولین آیینه ای که دیده، ایستاده و با وسواس خودش را برانداز می کند تا مبادا ردپایی از زن یا مرد سرگردان را در خود ببیند. حین وارسی، چشمش به بند کفش ورزشی کهنه اش می افتد که باز شده، کوله ی سنگین را از این شانه به آن شانه می دهد و خم می شود تا بند را ببندد که خیل عظیمی از کاغذ و مداد و کتاب و دفتر، به همراه انبوهی از خرده ریزهای دوست داشتنی، از دهانه ی کج و معوج کوله روی زمین سرازیر می شوند. زن خیره به محتویات دور و برش، خسته و وامانده همانجا مابین خرت و پرتهای پخش شده، پشت به آیینه می نشیند. سر و گردن دردناکش را به سطح صیقلی آیینه تکیه می دهد و از پنجره ی روبرو، حرکت آرام ابرها را دنبال می کند.