باقیماندههای آشویتس
سین می گوید : «کابوس می بینم.تصویری مدام تکرار می شود. چشمهایم را روی هم می گذارم، صدای تیراندازی می آید، من سراسیمه به سمت پنجره ی سلول می دوم. از میان میله ها، آنها را می بینم. کاوه، حسین، کیوان، بردیا ،علی، شاهد، فرود...به تیرهای چوبی دوخته شده اند. باچشمانی بسته، سرهایی آویخته و سینه هایی شکافته برای همیشه مرده اند. و من زنده ، برای همیشه پشت میله های زندان ایستاده ام.»
اینها را به شیوه ی گزاره ی خبری با طنینی که هیچ افت و خیزی ندارد، برایم تعریف می کند. و من فقط گوش می دهد. میدانم که سین چند سالی است به دلیل افسردگی شدید، کارش را از دست داده و خانه نشین شده است.
کتاب باقی مانده های آشویتس را از آنجایی که علامت گذاشته ام باز می کنم و برایش «بازمانده» را می خوانم:
پریمو لوی ، بازمانده را اینگونه می سراید: «از آن پس در ساعتی نامعلوم، آن کیفر بازمی گردد. و اگر کسی را نیابد که به آن گوش بسپرد، قلب او را در سینه اش می سوزاند. یک بار دیگر چهره های اسیران دیگر را می بیند، آبی گون در نور سپیده دم، خاکستری با خاک سیمان، در ابری از غبار، نقش بسته از مرگ در خواب آشفته ی ایشان. شبانگاه آرواره هایشان می جنبند، در غیاب رویاها، سنگی را گاز می زنند که آنجا نیست؛ از اینجا بروید، ای غرق شدگان، دور شوید. من جای هیچ کس را غصب نکرده ام. من نان هیچ کس را ندزدیده ام. هیچ کس به جای من نمرده است. هیچ کس. به غبارتان بازگردید. این «تقصیر» من نیست که زنده ام و نفس می کشم، می خورم و می نوشم و می خوابم و می پوشم.»
. کتاب را می بندم و به پای سمت راست میم که با ضرباهنگی تند و ریز، بی وقفه می لرزد، خیره می مانم. انگار منتظر باقی حرفهای من است. ادامه می دهم: « شعر که تمام می شود، نقل قولی از دوزخ دانته هم ضمیمه ی شعر شده، دانته در توصیف بازمانده که در چاه تاریک گرفتار آمده، او را به ظاهر زنده می داند، زیرا مرگ، روح بازمانده را پیشاپیش بلعیده است. »
دوست دارم بخش های دیگری را برایشان روخوانی کنم. ولی رد نگاهم بی قراری پای میم را دوام نمی آورد. به چشمهایش برمیگردم و می گویم: آشویتس در این آزمایشگاه انسانی، مجدانه هدفِ تبدیل انسان به ناانسان را دنبال می کرده و به گفته ی شاهدان عینی، در این امر موفق بوده. وجوه جدید انسانی که در کتاب به آن پرداخته شده، به غیر از نگاه شرمگین بازمانده، مقابله ی انسان با تسلیم و مبدل شدن به یک تسلیم شده و یا همان ناانسان است. جنگی فرسایشی در برابر نیرویی که قرار است انسانیت را از تو بگیرد و تو باید مطلع و آگاه از کنش هایت، مرزی هرچند دور را برای خودت در نظر بگیری و در فراسوی آن نقطه ی غایی، هرگز در هیچ شرایطی تسلیم ستمگر نشوی. رها کردن نقطه ای که در آن آدمی به هر قیمتی می ایستد، زندانی را به تسلیم شده مبدل می کند.
تکان پایش چنان ناگهانی متوقف می شود که من جمله ی بعدیم را فراموش می کنم. بی مقدمه می گوید:« اواسط زمستان بود، آنوقتها اوین یک متر بیشتربرف می بارید. مجبور بودم در سلولی که پنجرهایش، شیشه نداشت، شب را صبح کنم. از خواب خبری نبود. پتوی چرک و نازک را دور خودم می پیچیدم و لحظه شماری می کردم تا وقت بیدارباش شود. نگهبان شیفت صبح چایی پخش می کرد و من به محض شنیدن صدای درها که یکی یکی باز میشد، پشت در این و آن پا می کردم تا نوبت سلول ۱۱۳ شود. حضور عبوس زندانبان با کتری بزرگی، حکم نجات دهنده را برایم داشت! » اینجا صدایش می شکند ولی ادامه می دهد: « لیوانی در کار نبود، همان ظرف پیشاب را خالی می کردم و با دستی لرزان کاسه ی مسی را به سمتش میگرفتم و همه ی حواسم را به بخاری میدادم که از چایی داغ بلند می شد و قرار بود، چند ثانیه ی بعد جان یخ زده ی من را جانی دوباره دهد!»
دوباره پایش با همان ریتم قبلی شروع به لرزیدن می کند. از صرافت سخنرانی کردن افتاده ام. جایی میان باقی مانده های آشویتس و بازمانده های خودمان ایستاده ام و فقط یک جمله از جورجو آگامبن مثل دنگ دنگ آونگ ساعت قدیمی خانه ی مامان جون، در سرم نوسان می کند: « انسان هرگز نباید ناچار شود، هر چیزی را تاب بیاورد که می تواند تاب بیاورد، یا هرگز نباید ناچار شود ببیند که چگونه این رنج بردن به حد نهایت،دیگر هیچ وجه انسانی ای ندارد.»
روزمرگی