حکم برائتش مشروط بر عبور از دریچه است. 
دریچه را وجب می کند. یک وجب و چهارانگشت! 
همهمه ای دور از آن سوی دیوار بتونی به گوش می‌رسد. 
پهنای شانه هایش را وجب می کند. دو وجب!
پاندول ساعت قدیمی ،دوازده ضربه میزند. 
شرط‌بندی آغاز می‌شود. 
ای کاش ده سال پیش بود. همان وقت که عرض شانه هایش یک وجب هم نبود. 
بازار شرط‌بندی داغ است. رقابت ارقام بر سر پرهیزگاری او به اوج می رسد. 
گذشتن یا نگذشتن، مسئله این است. 
یکبار دیگر خودش را در آیینه برانداز می کند. انگشتانش با لذت روی ترقوه ها سُر میخورند. استخوان ترکانده است. 
برق نگاهش را از دریچه و نگاههای مشتاق منتظران آن سوی دیوار برمی‌گرداند و در تاریکی پشت میله ها گم می‌شود.