صالحان
در این هوای قیراندود که هیچ شبیه بهار نیست، حرکت آدمها ، حرکت معمولی آدمها ، همان که صبح باید رختخواب را ترک کنند و به سمتی راه بیفتند،( و نه حرکت محیرالعقولی )، تبدیل به حرکت آهسته ای شده که در مقایسه با هر جای دیگر جهان، انگار اینجا روی دور کند مانده است و او با همه ی شتابی که در خودش سراغ دارد، از پس چسبندگی محیطی بر نمی آید ؛ هرچند مدام، برای خود تکرار می کند که این یک اتفاق روانی است و میزان بهم پیوستگی مولکولهای هوای اینجا مثل هرجای دیگر است، ولی به محض ورود ، قبل از اینکه بیست و چهارساعت آغازین به پایان برسد، ذهنش در مبارزه ی تن به تن با محیطی که او را در خودش محاط کرده شکست خورده و سرعتش با شیبی چشم گیر سقوط می کند و تسلیم غلظت نامرئی می شود.
در آغاز با زانوهایی خمیده از کششهای بیرونی ، این پا و آن پا می کند و هزاربار راه های نرفته را دوره می کند تا درصد خطا را به صفر برساند، زیرا که باقی زمانش صرف یکی از این انتخاب ها خواهد شد ، آنوقت پس از میزان متنابهی اندیشیدن، پای در راه می گذارد و البته که اتفاق خاصی رخ نمی دهد زیرا که نه راه رفتنی بلکه خزیدنی لزج انتظارش را می کشد، که در قیاس با شتاب او، همان معنای سکون را دارد.
و اما همان زمان که او درگیرو دار این جنگ نابرابر فرسایشی برای برداشتن حتی یک قدم هست، سی و شش نفر در حال زندگی کردن هستند! صالحان ! همان ها که قرار است در هر نسلی متولد شوند و بار رنج جهان را بر دوش کشند تا جهان از پلیدی ها مصون و محفوظ بماند!
شاید به یاد آوردن همه ی سی و شش نفر، آسان نباشد ولی بعضی تصاویر ایشان در خاطرش مانده است.
زنی زیبا و آراسته را می بیند که حواسش هست تا بند کفشش با رنگ شالش همخوانی داشته باشد، و در فاصله ی رسیدن به قراری با دوست، پشت دو چراغ قرمز، چشمانش را تیره و لبهایش را قرمز کند.
مردی را از دور تحت نظر دارد که هر صبح به مادرش سر می زند، برایش طالبی خرد می کند، به گلدانها آب می دهد، و بعداز ظهرها که غلظت چسبندگی بالا می رود، طراحی می کند.
و زنی دیگر که صبحها مگس می کشد،و گربه و کلاغ و کیک و گاهی موجودات عجیب الخلقه می آفریند و در بعدازظهرهای چسبناک و نفس گیر، برای خواهرش دسته گل صورتی و کیک پنیر می خرد.
راننده ی تاکسی را می بیند که در یکی از لحظات چسبنده ی داغ ، که دست هم به سختی تکان می خورد، از پیرمرد خمیده ی دستفروش دستمال کاغذی میخرد.
و وقتی ماشین ها زیر پل حافظ چنان ساکن مانده اند که گمان می برد زمان متوقف شده است، پسر و دختر نوجوان شیشه پاک کن، بازوی هم را گرفته اند، بهم لبخند می زنند و کند و آهسته از روی خط عابر پیاده می گذرند.
زنی در سحرگاه تمرین دویدن می کند، هرچند که نمایشگر غلظت، روی علامت هشدار ایستاده است.
و پدری که عکسهای قدیمی را به دختر غمگینش نشان می دهد تا حال و هوایش را عوض کند و مادری که موهای دخترش را کوتاه می کند.
و اینگونه است که حین فرورفتن همه چیز در سستی و رخوت ، صالحان در حال زندگی کردن هستند.
روزمرگی