میراث او
از خانه تا امامزاده احمد را می دوم . به دروازه ی امامزاده که می رسم، آستینهایم را تا روی مچ هایم پایین میکشم، ، آهسته، در آهنی را هل میدهم و وارد صحن آرامگاه میشوم. حوالی مزارش را محو و دور به یاد دارم . سمت ساختمان سیمانی امامزاده ، دقیقا در سایه ی دیوار، اسمش را پیدا می کنم. سالهای زندگیش رنگ و رو رفته شده است. برای خواندنش چمباتمه میزنم و با انگشتانم رد فرورفتگیهای اعداد را دنبال می کنم. «۱۲۹۶-۱۳۴۹» سالهای زندگیش طولانی نیست. می دانم در این عمر نه چندان دراز، زن سوم مرد میانسالی شد که زن اول و دومش را از دست داده بود. زایمانهای پیاپی داشت و از آنهمه فرزندی که به دنیا آورد، تنها دو پسر زنده ماندند. پسران نورچشمی های پدر و برای ادامه تحصیل یکی پس از دیگری روانه ی خارج شدند. اما او که هیچ ردپایی جز یک عکس از خود به جا نگذاشته است، کم توان از زایمانها و زندگی که هیچ آسان نبود، بعد از پسر آخر، رنگ سلامت و عافیت ندید و جان پرتب و تاب و روح ناآرامش که به گفته ی مردم روستا بی هیچ کم و زیادی، میراث من شده، خیلی زود رو به خاموشی گذاشت.
روی سنگ خاکستری چند ضربه می زنم و صدایش می کنم. می پرسم که چطور از آنجایی که او به پایان رسید تا اینجایی که من صبحها پا به دو خودم را به او می رسانم ، رویاها کش آمده اند؟! آیا ان زمان که از این روستا به روستای دیگر برای انجام کاری عجله می کرد و در این شتاب فرصت باز کردن چادرش را هم نداشت، هرگز آرزویی داشت که شبیه امروز من باشد؛ که دوی صبحگاهیش را در میان راه های جنگلی آغاز کند ، با باد مسابقه بدهد، در میان اتاقهای دودزده ی خانه های متروک ایستگاه بچرخد، کنار ریلهای آهن راه برود و خودش را در هزاران قصه ی دیگر تصور کند؟!
چند لحظه ای روی سکوی کنار مزارش می نشینم. چشم به رشته کوههای سبز روبرو می دوزم. حرکت ابرها را دنبال می کنم و در آستانه ی بی قراری پاهایم ، نگاهم را به سمتش برمیگردانم. دستی به روی گلهای ناز خودرو که از لابلای زمین سیمانی و سنگ خاکستری سر بیرون آوردهاند، میکشم و می گویم: « باجی جانم، خداحافظ». و دوباره مثل برق و باد می دوم تا از صحن نمایش خارج شوم.
روزمرگی