زندگی به رنگ صورتی
در محفظهی مغزم، آهنگ «زندگی به رنگ صورتی » پخش میشود. ادیت پیاف بدون توقف تا پایان ترانه را میخواند و دوباره از نو شروع میکند.از مرکز خرید که بیرون آمدیم ، یکباره شروع به نواختن کردهاست. آرام و ملایم میخواند و میخواند. پشت چراغ قرمز، دخترک برایم از قوانین راهنمایی و رانندگی و لزوم استفاده از چراغ راهنما برای گردش به راست و چپ می گوید.ادیت پیاف همچنان ادامه می دهد.چراغ که سبز میشود پایم را روی گاز فشار میدهم ؛ ماشین فکسنی که در دمای چهل و چند درجه همهی توش و توانش صرف خنک سازی اتاقک داغ آهنی شده، از جا کنده میشود و سلانه سلانه عرض چهارراه را طی میکند، حین عبور بیعجله ، نگاهی به اطرافم میاندازم. غبار محلی روی سر شهر با یک سانتیمتر ضخامت نشستهاست. صدای هوهوی باد همراه با تیک تیک برخورد دانه های شن بر روی در و دیوارههای ماشین و همچنین قیژ قاژ ماشینهای دیگر که با سرعت از کنارم میگذرند، همه وهمه باهم سمفونی «شهری به رنگ طلا و سرب» را اجرا میکنند. اتوبان پهن و کشدار، زرد است و برجهای سربه فلک کشیده بیهیچ ردپایی از رنگ صورتی، خاکستری خاکستری است ولی موسیقی درونم زندگی صورتی را برگزیده و بر ادامهی آن پافشاری میکند. چندبار سر میچرخانم و پلک میزنم، چیزی که ارتباطی بین این تضاد ایجاد کند، نمیبینم. دستم را آرام روی دست دخترک که در سکوت کنارم نشسته است ،میگذارم و با آوای درونم هم آواز میشوم:
- وقتی تو حرف می زنی،
فرشته ها از آن بالا آواز می خوانند،
حرفهای معمولی به آهنگی عاشقانه مبدل می شوند.
قلب و روحت را به من بده ،
تا زندگی برای همیشه به رنگ صورتی باقی بماند.
روزمرگی