تصویر بی داستان
تصاویر کوتاه و رنگین در برابر چشمانم ظاهر می شوند ، قصه ای ندارند. فقط لحظه هستند. لحظه هایی خوش اب و رنگ با جزییاتی دقیق ، که نه قبل دارند و نه بعد. نه کسی وارد می شود و نه کسی خارج. همه ایستاده اند یا نشسته. در حال حرف زدن و گاهی اوقات با سکوتی عمیق و طولانی فقط پا تگان می دهند. آدمهای بی روایت ، جایی برای داستان سرایی نمی گذارند، گذشته ای نیست، آینده ای هم قرار نیست بیاید. فقط توصیف حال و اکنون است و بس... چشمانم ، اکنون را می بیند، می شنود، لمس می کند. همه چیز در حال، ثابت مانده است و این حال مدام حرف می زند. بی وقفه خودش را توضیح می دهد و نگاه خیره ی من را به دنبال خودش می کشاند. انگار دستهایی نامرئی حائل صورتم شده اند و لحظه ای را برای سر برگرداندن یا گردن کشیدن نمی گذارند.دقایق را می بلعم و در اتاقک ظهور، صدها عکس بی داستان را کنار هم به طناب بالای سرم آویزان می کنم.
+ نوشته شده در 2016/7/14 ساعت 13:0 توسط سمیه تیرتاش
|
روزمرگی