گوژپشت نوتردام
همش گریه می کنه، خودشم دلش گرفته و نمی دونه از این تنهایی به کجا پناه ببره. اصلا انگار نافش رو با تنهایی بریده اند، اونم آدمی که جونش به جون آدمها بنده و از هر چی تنهایی و سکوت گریزونه، حالا ،مادر و دختر با یک درد مشترک توی خونه نشسته اند و یکیشون، یک نفس اشک می ریزه و اون یکی هم که مثلا مامانه با بغض به گلهای قالی خیره شده.
پیش خودش فکر می کنه ، خودم به درک اما این طفلکی رو نمی ذارم با این حس تلخ بزرگ شه....می پره یک لباس نصفه و نیمه تن خودش می کنه، و دختر رو هم می ذاره توی کالسکه و یک سمتی رو می گیره و شروع به راه رفتن می کنه....
خدا را شکر، بالاخره گریه اش بند اومد. حالا می تونست یک کمی فکر کنه. خوش به حالش، با کمی کالسکه سواری و کمی هواخوری غصه هاش تموم می شد. اما برای خودش چیکار باید می کرد. یک نفس عمیق می کشه، بغضش رو به سختی قورت می ده و سعی می کنه با خنده های دختر، خودش رو همراه کنه و شروع می کنه براش آواز خوندن ، آوازهایی از خیلی خیلی قدیم که همیشه توی مامان بازیهاش برای پسرخاله ها و دخترخاله هاش می خوند .
بالاخره به یک فروشگاه بزرگ رسیدند ، کالسکه رو هل داد توی فروشگاه و نگاه ماتش رو به روی وسایل داخل فروشگاه چرخوند. با یک نیم نگاه متوجه قیمت بالای اجناس شد و با یاد آوری کیف خالی از پولش، انگیزه ی خرید کردن را نیز از دست داد. اما انگار دلش نمی اومد ، بی خیاله چرخیدن توی اونهمه شکل و رنگ بشه. تازه دخترک هم به وجد اومده بود و حسابی کیفور بود.
چه شرایط عجیب غریب بود، تنها و بی پول و غمگین، با یک بچه ی کوچیک در یکی از لوکس ترین فروشگاههای شهر داشت قدم می زد و هر لحظه به بار غمش افزوده می شد و نمی دونست باید چیکار کنه. با تکون تکونهای بیش از اندازه کالسکه متوجه دخترک شد که تا کمر از کالسکه بیرون اومده و یک عروسک رو از یکی از دکورها برداشته بود و حالا از خوشی این موفقیت داره ورجه ورجه می کنه.به عروسک خیره می شه و حال خوبی بهش دست می ده. عروسک ،دخترک کولی قصه ی گوژپشت نوتردام هستش. قصه ی گوژپشتی که عاشق زار و نذار زیباترین کولی دنیا می شه و ...
عروسک رو از دست دخترک می گیره و با همه دلش می خواد که اون رو داشته باشه. به دنبال قیمتش، زیر وروش می کنه و باور نکردنیه که توی اونهمه جنس گرون، این یکی خیلی ارزونه، خیلی ارزون. حالا نوبت کیفشه که زیر و روش کنه و بالاخره یک اسکناس مچاله شده از ته کیفش پیدا می کنه . با سرعت کالسکه رو به سمت کانتر خرید ، هل می ده.
بیرون از فروشگاه، دخترک را از کالسکه پیاده کرده و با همدیگه کالسکه رو هل می دن و با صدای بلند آواز می خونند..."خوشحال و شاد و خندانم ، قدر دنیا رو می دانم...."
پیش خودش فکر می کنه ، خودم به درک اما این طفلکی رو نمی ذارم با این حس تلخ بزرگ شه....می پره یک لباس نصفه و نیمه تن خودش می کنه، و دختر رو هم می ذاره توی کالسکه و یک سمتی رو می گیره و شروع به راه رفتن می کنه....
خدا را شکر، بالاخره گریه اش بند اومد. حالا می تونست یک کمی فکر کنه. خوش به حالش، با کمی کالسکه سواری و کمی هواخوری غصه هاش تموم می شد. اما برای خودش چیکار باید می کرد. یک نفس عمیق می کشه، بغضش رو به سختی قورت می ده و سعی می کنه با خنده های دختر، خودش رو همراه کنه و شروع می کنه براش آواز خوندن ، آوازهایی از خیلی خیلی قدیم که همیشه توی مامان بازیهاش برای پسرخاله ها و دخترخاله هاش می خوند .
بالاخره به یک فروشگاه بزرگ رسیدند ، کالسکه رو هل داد توی فروشگاه و نگاه ماتش رو به روی وسایل داخل فروشگاه چرخوند. با یک نیم نگاه متوجه قیمت بالای اجناس شد و با یاد آوری کیف خالی از پولش، انگیزه ی خرید کردن را نیز از دست داد. اما انگار دلش نمی اومد ، بی خیاله چرخیدن توی اونهمه شکل و رنگ بشه. تازه دخترک هم به وجد اومده بود و حسابی کیفور بود.
چه شرایط عجیب غریب بود، تنها و بی پول و غمگین، با یک بچه ی کوچیک در یکی از لوکس ترین فروشگاههای شهر داشت قدم می زد و هر لحظه به بار غمش افزوده می شد و نمی دونست باید چیکار کنه. با تکون تکونهای بیش از اندازه کالسکه متوجه دخترک شد که تا کمر از کالسکه بیرون اومده و یک عروسک رو از یکی از دکورها برداشته بود و حالا از خوشی این موفقیت داره ورجه ورجه می کنه.به عروسک خیره می شه و حال خوبی بهش دست می ده. عروسک ،دخترک کولی قصه ی گوژپشت نوتردام هستش. قصه ی گوژپشتی که عاشق زار و نذار زیباترین کولی دنیا می شه و ...
عروسک رو از دست دخترک می گیره و با همه دلش می خواد که اون رو داشته باشه. به دنبال قیمتش، زیر وروش می کنه و باور نکردنیه که توی اونهمه جنس گرون، این یکی خیلی ارزونه، خیلی ارزون. حالا نوبت کیفشه که زیر و روش کنه و بالاخره یک اسکناس مچاله شده از ته کیفش پیدا می کنه . با سرعت کالسکه رو به سمت کانتر خرید ، هل می ده.
بیرون از فروشگاه، دخترک را از کالسکه پیاده کرده و با همدیگه کالسکه رو هل می دن و با صدای بلند آواز می خونند..."خوشحال و شاد و خندانم ، قدر دنیا رو می دانم...."
+ نوشته شده در 2016/6/28 ساعت 11:41 توسط سمیه تیرتاش
|
روزمرگی