گاهی سکوت باعث می شود که همهمه ی درونی ام کاهش پیدا کند. انگار زن های اندرونی متوجه سکوت بیرونی می شوند و دیگر لزومی به جیغ و فریاد نمی بینند.
زن هایی که برای دیده شدن و شنیده شدن، مدام در تقلا به سر می برند و بی قراری ذاتی همیشگی ام، اجازه ی این امر را به آنها نمی دهد، آنهایی که برای ساختن زیبایی، اثبات وجود، بیان احساس، آشکاری پنهان ها، نیاز به سکون دارند تا بتوانند عیان شوند، در این لحظات نادر، روی نوک پا از این به آن سو راه می روند و برای آراستن خود پچ پچ کنان از یکدیگر پیراهن ، سربند ، گیره ی مو و سرخاب و سفیدآب قرض می گیرند تا دم را غنیمت شمارند و برای اجرایی هرچند کوتاه به روی صحنه قدم بگذارند. اما صد افسوس که صحنه ای برای نمایش ایشان مهیا نیست.
تن بیدار می شود. کولی وار، دامن کشان، بر سر هر کوی و برزنی،پای برهنه بر زمین می کوبد و جیرینگ جیرینگ خلخال نقره ای را با نوای دایره ی زنگی هماهنگ می کند و در پیچش و خمش خود،غرق می شود. 
مجالی برای ایستایی نیست و تمنای تن، پیروز این میدان است.