هیچ چیزی به اندازه ی تراژدی سرگرم کننده نیست. می توانی ساعتها به دیوار گچی بدون تزیین روبرو خیره شوی و اصلا حوصله ات سر نرود. آنچنان سلول های خاکستری سمت چپ مغز درگیر شیون و زاری راست نشین های احساساتی و لوس و ننر هستند که فرصتی برای برنامه ریزی ، چیدمان منطقی ، عملی هدفمند و هرگونه کار به دردبخور نمی گذارند. در این لحظات، خوراک ذهن عزادار، مقدار متنابهی غصه و حسرت و پشیمانی است که به هر گوشه ای از خاطرات و گذشته ی دور و نزدیک سر بزنی، به سادگی قابل یافتن است. سلولهای نازک نارنجی نیم کره ی راست،گریه کنان، در کوچه پس کوچه های دالان های مغز می گردند و به در و دیوار گرد سیاه می پاشند تا فضا را هر چه بیشتر در غم و اندوه فرو برند. سکون و رخوت در این سوگواری کشدار، به هیچ عنوان ضد ارزش نیست و جای گله ای برای تنبلی و بی فعلی نیست. چپی های همیشه فعال و پویا، طی یک عقب نشینی اجباری در مواجه با آه و فغان راستی ها، انگشت حیرت به دندان می گیرند و تیکه داده به دیواره ی مقعر مغز، مترصد لحظه ای هستند که آبها از آسیاب بیفتد و آنها با داس و بیل و کلنگ و تیشه و هر ابزاری که بتوان به روزهای طلایی جنب و جوش و فعالیت بازگشت، وارد میدان کارزار شوند و عقب ماندگی ها را جبران کنند.

حال اینکه کدام از یک از طرفین بر دیگری غلبه خواهد کرد، تا زمانی برای دوباره آدمیزاد شدن، دوباره انسان شدن، را بتوان تخمین زد، امکانپذیر نمی باشد.

انسان دشواری وظیفه است و دست یازیدن به آن دشوارترین.