زاکربرگ خاطره ی زردی از گذشته ای بسیار دور را به من یادآوری می کند. آرام و با حوصله برگ های خاک گرفته ی کاهی را ورق می زنم، با سر انگشتانم، به جزییاتش دست می کشم، خیسی اشکها و کشیدگی لبخندها را لمس می کنم . رنگ ها در برابر دیدگانم بازسازی می شوند ،عطر ها و بوها در مشامم می پیچند، صدای همهمه ی گذشته ای فراموش شده،هو هو کشان به سویم بازمی گردد.

غرق شده در تصاویری رنگین، قصه می خوانم.

اما یکباره در برابر یک تصویر می ایستم . دیگر جلوتر از این نمی توانم بروم . آن صفحه را میان دو انگشتم نگاه می دارم به زنی ایستاده در تاریکی خیره می شوم. زنی که در سکوت و تنهایی، کورمال کورمال ، دست میان هاله ی سیاه و غلیظ و مرطوب اطرافش می سُراند و به دنبال نور سر به هر سو می چرخاند .

زنی با شانه های باریک و استخوانی که به سمت عقب متمایل است و عاری از هر خمیدگی ، صاف و مستقیم، سنگینی غمی مشهود در چهره ی کودکانه اش را به دوش می کشد.