گزارش یک زن

گزارش یک زن:

ساعت 7 صبح: آشپزی می کند
ساعت 10 صبح: فروشندگی 
ساعت 2 بعد از ظهر: کارمندی
ساعت 6 بعد از ظهر: کدبانوگری
ساعت 7 بعد از ظهر: مادری
ساعت 9 شب: دانش آموزی مضطرب
ساعت 12نیمه شب: زنی خسته
ساعت 1بعد از نیمه شب: زن هنوز بیداره.........

سقاخونه

می گم شاید اگه شمع روشن کنم، همه چی خوب بشه....
اول باید یک سقاخونه پیدا کنم.
اونوقت روی پیرهن گل منگلی کوتاه خونگیم، چادر گل منگلی سر می کنم و دو تا شمع سفید بلند قد از بقالی سر کوچه مون می خرم و توی دست آقا بقال ، قبل از اینکه تندی دستش رو مشت کنه، دوتا سکه میندازم و سعی می کنم رد نگاه هیزش رو دنبال نکنم .
با خریدن شمعها ،انگاری نصف بار از روی دوشم برداشته شده باشه، به سمت سقاخونه پرواز م
ی کنم. باد می افته زیر چادر گل منگلیم و من عینهو یک پروانه می شم. 
حالا جلوی سقاخونه ام ،گوشه های چادرم رو به دندون می گیرم، جوری که جای رژ قرمزم روش باقی نمونه و شمعها رو از توی جیب پاکتی پیرهنم در میارم . یکیش رو با شمعهای دیگه روشن می کنم و کجش می کنم و می ذارم قطره قطره آب بشه و بریزه روی تاقچه ،با دقت اینکار رو می کنم تا ناخونهام مومی نشه، اونوقت شمع رو توی نرمی موم داغ فرو می کنم و شمع دوم رو هم با شمع اولی روشن می کنم و کنار بقیه شمعها می نشونمش.........
حالا چادرم رو می کشم تو صورتم یک جوری که موهای پریشونم رو بپوشونه و با دستهام زیر چونه ام نگهش می دارم .
چشمهام رو می بندم. کم کم داره اشکهام سرازیر می شه، اما باید مواظب باشم، ریملم نریزه پایین ....
حالا زمزمه می کنم "خداجونم خلوتم رو به من برگردون.................." !

عصر یک جمعه


برای هر نفر، یک قاشق و نصفی قهوه ، یک قاشق شکر، یک فنجان شیر....
اینم سه قاشق قهوه، دو قاشق شکر، دو فنجون شیر...
قهوه جوش مسی رو، روی اجاق می ذاره و به رنگ سرخ اجاق خیره می شه...
تا قهوه ،جوش بیاد ، فنجونهای سرخ رنگ رو از توی کابینت در میاره و منتظر می مونه تا عطر قهوه توی آشپزخونه بپیچه....
بوی قهوه همیشه شادش می کنه، براش مثل دیدن یک قاصدک می مونه، مثل اومدن یک دوست ، مثل شنیدن یک خبر خوب، مثل ی
ک نوای آسمانی......
قهوه قل می خوره و آماده است برای ریخته شدن توی فنجونهای سرخ.....
یکی برای خودم و یکی برای.............!

چی شد که دوتا درست کردم؟

قانون گفتگو

-وقتی حرفای مرد تموم شد، داشت فکر کرد که دیگه جاش ، اونجا روی اون نیمکت چوبی وسط اون میدوون سبز نیست. باید پا می شد و بدون خداحافظی می ذاشت و می رفت...مگه یک آدم چقدر جنبه ی پذیرش داره، مگه یک آدم تا کجا می تونه احساس حقارت و حماقت کنه و بازم بشینه و گوش بده و هیچ عکس العملی نشون نده...اما مثل اینکه پاهاش رو به زمین دوخته بودند. از یک طرف مغزش فرمان رفتن می داد و از طرف دیگر بدنش هیچ همراهی 
باهاش نمی کرد...حرفهای مرد رو مرور می کرد و به خودش نهیب می زد که سعی کن، آدم منطقی و با شعوری باشی. داریم حرف می زنیم و اون حق داره حرف  و نظرش رو اعلام کنه و تو هم باید جواب خودت رو بدی. قانون گفتگوی دوجانبه این رو می گه و قهر و ترک کردن صحنه کار آدمهای بی منطقه...پس نشست و سعی کرد که اونم یک چیزهایی بگه، هرچند که زخمش دردناک بود و قلبش ،بیخودی عوض توی سینه، توی حلقش می کوبید.

-زن  روی کاناپه چرمی خونشون لم داده و  همینطور یک روند اراجیف می بافه و اون  هم داره گوش می ده، یک مشت حرف مفت که یک کلمه اش رو هم قبول نداره، اما قرار بر این بوده که بشینند و با هم حرف بزنند. قانون گفتگو می گه که باید نشست و گوش داد و جواب مناسب داد...حالا که می خواد جواب بده، حتی یک جمله هم نمی تونه سرهم کنه، زخمش کاری تر از این حرفاست.

-دوستش ،روبروش توی  صندلی چرخدار محل کارش، جاخوش کرده و با یک قیافه ی حق به جانب، بی وقفه از شیرینکاریهاش می گه و حتی یک لحظه هم به چشمهای دردناک اون نگاه نمی کنه. زخم سر باز کرده و ازش خون می چکه....اما قانون گفتگو رو نباید زیر پا گذاشت، باید صبور بود و ایستاد. کسی قرار نیست وسط گفتگو صحنه را ترک بکنه...
مثل مار زخم خورده به خودش می پیچه و بازم گوش می ده و گوش می ده و گوش می ده...هنوز وقت رفتن نیست. قانون گفتگو اجازه نمی ده.
اون هنوز ایستاده، گفتگوها به پایان رسیده...یعنی حرفهای اونها به پایان رسیده. 
.
.
.
مثل اینکه وقت رفتنه....
اونا چمدونش رو گذاشتند پشت درب! 
لباس سفیدش حالا دیگه سرخه سرخه . مثل اینکه ، الان، می تونه صحنه رو ترک کنه ....
آره ، می تونه صحنه رو ترک کنه....آره می تونه...
خوبیش اینه که اون قانون گفتگو رو زیر پا نگذاشته!

خدایان خلیج


پیش خودش فکر کرد، نباید بی خبر پا می شد می اومد به این ساحل متروکه، باید حداقل یکی رو در جریان می ذاشت، اما آخه کاملا بی برنامه ، سر و کله اش اون طرفها پیدا شده بود. اومده بود مثل هر روز صبح بره همون ساحل همیشگی ، اما هر چی فکر کرده بود، دیده بود اصلا نمی تونه دیگه با اون جا، حس بگیره...اولا که جمعیت انبوهی از کله ی سحر می اومدند برای آفتاب گیری و شنا و تازه شم، یک نابغه ی پولساز به این نتیجه رسیده بود که کن
ار اون ساحل یک مرکز خرید بزرگ بسازه و از سر صبح ، کامیون و لودر در حال رفت و آمد بودند و اون مامن آرام تبدیل شده بود به یک دیوونه خونه ی درست و حسابی.....
جمع جبری همه ی این دلایل باعث شد که تا دخترک رو گذاشت مدرسه ،سر رخشش رو به سمت دیگری کج کرد و رفت به سمت اون ساحل متروکه...
اینجا عالی بود، قبل از اون، مرغهای دریایی اونجا رو کشف کرده بودند و با شلوغ بازی و جیغ جیغ هاشون، دریا رو به هم ریخته بودند...
وقتی تن به آب زد، وسط اون آبهای سبز و آرام، یک جورهایی هول برش داشت، با اینحال نباید کم می آورد، اشکال نداره، امروز با احتیاط شنا می کرد و دو تا چشم دیگه هم قرض می گرفت تا بتونه از زیر و بم این تیکه از خلیج سر در بیاره...با این فکرها خودش رو آروم کرد و در حجمی بی پایان غوطه خورد.
اما اینبار غوطه خوردن در آب براش حکم هم آغوشی با دریا رو نداشت .حالا اون بیشتر شبیه مکتشفی بود که در راستای دانایی بی خیال لذت شده بود و همه ی سنسورهاش در حال آماده باش بودند.
توی حال و هوای هزار فرسنگ زیر دریا بود که یکهو قلبش از کار ایستاد، یک چیزی مثل جنازه، زیر آب ، وسط شنها، جا خوش کرده بود. خدای من، یعنی یکی اونجا مرده،یعنی الان باید به پلیس خبر بدم، یعنی....شم پلیسیش مثل آژیر خطر در حال چرخش و بوق زدن بود ، اما بازم یک نهیب به خودش زد و اون صدای مزخرف رو خاموش کرد و دقیقتر نگاه کرد ،متوجه شد که جنازه هست، اما یک جنازه سنگی از خدایان هندو....سنگین و مهیب با چشمانی باز و دستهایی مشت کرده، طاقباز خوابیده بود و خیره خیره بهش نگاه می کرد. 
اوف، که نزدیک بود از ترس قالب تهی کنه، باید یک کمی دوز تخیلات ذهنیش رو کم می کرد ، در راستای دانایی که تخیل به کار آدم نمیاد.
به شنا کردن ادامه داد و اینبار با دیدن یک جنازه ی دیگه، قبل از اینکه خیال به سراغش بیاد، یک کمی عمیقتر غوص رفت و اینبار خدایی با سری به هیبت فیل، در انتظار دیده شدن، در کف خیلج، رخ نشان داد. و این قصه تا چند متر آن طرف تر ادامه پیدا کرد و خدایان هندو در هیبتهایی متنوع در کنار هم ، در اعماق اون حجم سبز ، در یک ارامش خوف برانگیز با چشمانی باز ، دراز به دراز افتاده بودند...خدا می دونه که چرا یک سری آدم، خداهاشون رو اینجوری به دریا سپرده بودند....از فکر کردن به هندوها دست برداشت، بی خیال دانستن و کشف بیشتر در اعماق آبهای خلیج، به سمت ساحل شنا کرد. پاش که به زمین رسید، تا خود ماشین دوید، خوشبختانه کسی هم نبود که براش رل دختر شجاع رو بازی کنه....
سوار ماشین شد و با سرعت از مامن خدایان دور شد. شاید از این به بعد برای عبادت به اونجا سر می زد، شایدم برای کشف راز حضور خدایان، شایدم برای همیشه....