پیش خودش فکر کرد، نباید بی خبر پا می شد می اومد به این ساحل متروکه، باید حداقل یکی رو در جریان می ذاشت، اما آخه کاملا بی برنامه ، سر و کله اش اون طرفها پیدا شده بود. اومده بود مثل هر روز صبح بره همون ساحل همیشگی ، اما هر چی فکر کرده بود، دیده بود اصلا نمی تونه دیگه با اون جا، حس بگیره...اولا که جمعیت انبوهی از کله ی سحر می اومدند برای آفتاب گیری و شنا و تازه شم، یک نابغه ی پولساز به این نتیجه رسیده بود که کنار اون ساحل یک مرکز خرید بزرگ بسازه و از سر صبح ، کامیون و لودر در حال رفت و آمد بودند و اون مامن آرام تبدیل شده بود به یک دیوونه خونه ی درست و حسابی.....
جمع جبری همه ی این دلایل باعث شد که تا دخترک رو گذاشت مدرسه ،سر رخشش رو به سمت دیگری کج کرد و رفت به سمت اون ساحل متروکه...
اینجا عالی بود، قبل از اون، مرغهای دریایی اونجا رو کشف کرده بودند و با شلوغ بازی و جیغ جیغ هاشون، دریا رو به هم ریخته بودند...
وقتی تن به آب زد، وسط اون آبهای سبز و آرام، یک جورهایی هول برش داشت، با اینحال نباید کم می آورد، اشکال نداره، امروز با احتیاط شنا می کرد و دو تا چشم دیگه هم قرض می گرفت تا بتونه از زیر و بم این تیکه از خلیج سر در بیاره...با این فکرها خودش رو آروم کرد و در حجمی بی پایان غوطه خورد.
اما اینبار غوطه خوردن در آب براش حکم هم آغوشی با دریا رو نداشت .حالا اون بیشتر شبیه مکتشفی بود که در راستای دانایی بی خیال لذت شده بود و همه ی سنسورهاش در حال آماده باش بودند.
توی حال و هوای هزار فرسنگ زیر دریا بود که یکهو قلبش از کار ایستاد، یک چیزی مثل جنازه، زیر آب ، وسط شنها، جا خوش کرده بود. خدای من، یعنی یکی اونجا مرده،یعنی الان باید به پلیس خبر بدم، یعنی....شم پلیسیش مثل آژیر خطر در حال چرخش و بوق زدن بود ، اما بازم یک نهیب به خودش زد و اون صدای مزخرف رو خاموش کرد و دقیقتر نگاه کرد ،متوجه شد که جنازه هست، اما یک جنازه سنگی از خدایان هندو....سنگین و مهیب با چشمانی باز و دستهایی مشت کرده، طاقباز خوابیده بود و خیره خیره بهش نگاه می کرد.
اوف، که نزدیک بود از ترس قالب تهی کنه، باید یک کمی دوز تخیلات ذهنیش رو کم می کرد ، در راستای دانایی که تخیل به کار آدم نمیاد.
به شنا کردن ادامه داد و اینبار با دیدن یک جنازه ی دیگه، قبل از اینکه خیال به سراغش بیاد، یک کمی عمیقتر غوص رفت و اینبار خدایی با سری به هیبت فیل، در انتظار دیده شدن، در کف خیلج، رخ نشان داد. و این قصه تا چند متر آن طرف تر ادامه پیدا کرد و خدایان هندو در هیبتهایی متنوع در کنار هم ، در اعماق اون حجم سبز ، در یک ارامش خوف برانگیز با چشمانی باز ، دراز به دراز افتاده بودند...خدا می دونه که چرا یک سری آدم، خداهاشون رو اینجوری به دریا سپرده بودند....از فکر کردن به هندوها دست برداشت، بی خیال دانستن و کشف بیشتر در اعماق آبهای خلیج، به سمت ساحل شنا کرد. پاش که به زمین رسید، تا خود ماشین دوید، خوشبختانه کسی هم نبود که براش رل دختر شجاع رو بازی کنه....
سوار ماشین شد و با سرعت از مامن خدایان دور شد. شاید از این به بعد برای عبادت به اونجا سر می زد، شایدم برای کشف راز حضور خدایان، شایدم برای همیشه....