می گم شاید اگه شمع روشن کنم، همه چی خوب بشه....
اول باید یک سقاخونه پیدا کنم.
اونوقت روی پیرهن گل منگلی کوتاه خونگیم، چادر گل منگلی سر می کنم و دو تا شمع سفید بلند قد از بقالی سر کوچه مون می خرم و توی دست آقا بقال ، قبل از اینکه تندی دستش رو مشت کنه، دوتا سکه میندازم و سعی می کنم رد نگاه هیزش رو دنبال نکنم .
با خریدن شمعها ،انگاری نصف بار از روی دوشم برداشته شده باشه، به سمت سقاخونه پرواز م
ی کنم. باد می افته زیر چادر گل منگلیم و من عینهو یک پروانه می شم. 
حالا جلوی سقاخونه ام ،گوشه های چادرم رو به دندون می گیرم، جوری که جای رژ قرمزم روش باقی نمونه و شمعها رو از توی جیب پاکتی پیرهنم در میارم . یکیش رو با شمعهای دیگه روشن می کنم و کجش می کنم و می ذارم قطره قطره آب بشه و بریزه روی تاقچه ،با دقت اینکار رو می کنم تا ناخونهام مومی نشه، اونوقت شمع رو توی نرمی موم داغ فرو می کنم و شمع دوم رو هم با شمع اولی روشن می کنم و کنار بقیه شمعها می نشونمش.........
حالا چادرم رو می کشم تو صورتم یک جوری که موهای پریشونم رو بپوشونه و با دستهام زیر چونه ام نگهش می دارم .
چشمهام رو می بندم. کم کم داره اشکهام سرازیر می شه، اما باید مواظب باشم، ریملم نریزه پایین ....
حالا زمزمه می کنم "خداجونم خلوتم رو به من برگردون.................." !