سقاخونه
می گم شاید اگه شمع روشن کنم، همه چی خوب بشه....
اول باید یک سقاخونه پیدا کنم.
اونوقت روی پیرهن گل منگلی کوتاه خونگیم، چادر گل منگلی سر می کنم و دو تا شمع سفید بلند قد از بقالی سر کوچه مون می خرم و توی دست آقا بقال ، قبل از اینکه تندی دستش رو مشت کنه، دوتا سکه میندازم و سعی می کنم رد نگاه هیزش رو دنبال نکنم .
با خریدن شمعها ،انگاری نصف بار از روی دوشم برداشته شده باشه، به سمت سقاخونه پرواز م
اول باید یک سقاخونه پیدا کنم.
اونوقت روی پیرهن گل منگلی کوتاه خونگیم، چادر گل منگلی سر می کنم و دو تا شمع سفید بلند قد از بقالی سر کوچه مون می خرم و توی دست آقا بقال ، قبل از اینکه تندی دستش رو مشت کنه، دوتا سکه میندازم و سعی می کنم رد نگاه هیزش رو دنبال نکنم .
با خریدن شمعها ،انگاری نصف بار از روی دوشم برداشته شده باشه، به سمت سقاخونه پرواز م
ی کنم. باد می افته زیر چادر گل منگلیم و من عینهو یک پروانه می شم.
حالا جلوی سقاخونه ام ،گوشه های چادرم رو به دندون می گیرم، جوری که جای رژ قرمزم روش باقی نمونه و شمعها رو از توی جیب پاکتی پیرهنم در میارم . یکیش رو با شمعهای دیگه روشن می کنم و کجش می کنم و می ذارم قطره قطره آب بشه و بریزه روی تاقچه ،با دقت اینکار رو می کنم تا ناخونهام مومی نشه، اونوقت شمع رو توی نرمی موم داغ فرو می کنم و شمع دوم رو هم با شمع اولی روشن می کنم و کنار بقیه شمعها می نشونمش.........
حالا چادرم رو می کشم تو صورتم یک جوری که موهای پریشونم رو بپوشونه و با دستهام زیر چونه ام نگهش می دارم .
چشمهام رو می بندم. کم کم داره اشکهام سرازیر می شه، اما باید مواظب باشم، ریملم نریزه پایین ....
حالا زمزمه می کنم "خداجونم خلوتم رو به من برگردون.................." !
حالا جلوی سقاخونه ام ،گوشه های چادرم رو به دندون می گیرم، جوری که جای رژ قرمزم روش باقی نمونه و شمعها رو از توی جیب پاکتی پیرهنم در میارم . یکیش رو با شمعهای دیگه روشن می کنم و کجش می کنم و می ذارم قطره قطره آب بشه و بریزه روی تاقچه ،با دقت اینکار رو می کنم تا ناخونهام مومی نشه، اونوقت شمع رو توی نرمی موم داغ فرو می کنم و شمع دوم رو هم با شمع اولی روشن می کنم و کنار بقیه شمعها می نشونمش.........
حالا چادرم رو می کشم تو صورتم یک جوری که موهای پریشونم رو بپوشونه و با دستهام زیر چونه ام نگهش می دارم .
چشمهام رو می بندم. کم کم داره اشکهام سرازیر می شه، اما باید مواظب باشم، ریملم نریزه پایین ....
حالا زمزمه می کنم "خداجونم خلوتم رو به من برگردون.................." !
+ نوشته شده در 2012/10/17 ساعت 23:36 توسط سمیه تیرتاش
|
روزمرگی