فانوس دریایی
الان استقلال سومین گلش رو زد،
بچه برای صدمین بار پرسید که فردا اجازه داره با دوستش برند فروشگاه گردی یا نه.
استقلال یک گٌله دیگه زد و بچه دوباره در گوشم داره سوالش رو تکرار می کنه...
اما من دارم از پله ها ی مارپیچ برج بالا می رم. باید مخزن چراغ رو امشب پر کنم. فکر کنم طوفانی در راهه. باید امشب مطمئن باشم که چراغ تا صبح روشن می مونه...
امشب باید اول چراغ رو بیدار نگه دارم بعدشم خودم رو... چراغ، نفت لازم داره، منم یک قوری قهوه ی غلیظ و داغ که بذارم کنار دستم و همینطور که به تاریکی خیره شده ام و زوزه ی باد گوشم رو پر کرده، ته قهوه رو در بیارم.
دبه ی نفت رو کشون کشون میارم دم چراغ و لب به لب شکم چراغ رو سیر می کنم. نورش رو تنظیم می کنم که مبادا کم سو بشه... با دسته هاش می گردونمش تا خیالم راحت شه که نورش می تونه توی تاریکی حسابی جولون می ده.
دفترچه ی سبز و خودکارم رو روی میز چوبی کنار چراغ می ذارم . لباسهایی که صبح شسته بودم و روی صندلی ولو شده اند رو تا می کنم ، می ذارم روی تخت سفری و صندلی رو می ذارمش پشت میز. قهوه ی تازه می ریزم توی قوری فلزی سیاه شده از دوده و می ذارمش روی بخاری نفتی تا گرم بمونه. شب طولانی در پیش دارم
باد پشت پنجره های کوچیک و چوبی اتاق مثل یک روحٍ سرگردون منتظره و ناله می کشه. پا می شم، پشتی پنجره ها رو می اندازم و پرده ها رو هم می کشم. سوز میاد و بخاری کوچیک نفتی من از پس این سرما بر نمیاد.
عطر قهوه همه ی فکرم رو از سوز و سرما و باد و طوفان دور می کنه، برای خودم یک فنجون قهوه می ریزم و می شینم پشت میز و سعی می کنم یادم بیاد قهرمان داستانم رو دم صبحی کجا رهاش کرده بودم. با اولین جرعه ی قهوه ، قهرمان داستانم از پله های نمور و کهنه ی برج بالا میاد . هیبتش یکهو اتاق کوچیک من رو پر می کنه. با یک صدای گرفته که انگاری دوده پاشیدن توی گلوش ، بهم شب به خیر می گه. بی تعارف اورکت سبزٍ خیسش رو از تنش در میاره و پشت صندلیم آویزون می کنه.عرض اتاق روبا سه قدم طی می کنه و خودش رو می رسونه به بخاری کوچیک نفتی ، دستهای بزرگ و یخ زده اش رو روی بخاری می گیره و آروم قوری فلزی قهوه رو نوازش می کنه. از نوک موهای پرپشت و مشکیش آب می چکه روی بخاری وجیس صدا می ده. سعی می کنم به حضور ناغافلش بی تفاوت باشم وخیلی عادی سرتا پاش رو برانداز کنم، اما نمی تونم به رگهای برجسته ی روی دستهاش خیره نشم.
" امشب طوفان می شه، دریا موج داره قد یک ساختمون، همین الان یکیش غافلگیرم کرد."
به روی خودم نمیارم که حرفاش رو شنیدم ، اما می دونم که راست می گه، امشب طوفان می شه و دریا موجهاش رو تا سقف آسمون می رسونه و می کوبونه به ساحل نقره ای، اینجا رو هم از خشم خودش بی نصیب نمی ذاره. اما رجز خونی دریا به من ربطی نداره، من باید حواسم به چراغ باشه، چراغی که نباید خاموش شه. باید هر از چند گاهی بچرخونمش تا مثل خورشید توی دل تاریکی بدرخشه.
دست از سر قهرمان داستانم بر می دارم ، خودکار رو لای دفترم می ذارم و می رم پشت چراغ ، اما رایحه ی نمک آلود دریا با بوی چوب خیس می گه که هنوز توی اتاقه. دوست دارم حدس بزنم الان کجا ایستاده و داره چیکار می کنه، هنوز کنار بخاریه و دستهاش رو روی قوری سٌر می ده یا اینکه رفته گوشه ی اتاق، روی تخت سفریم نشسته و از توی تاریک داره من رو نگاه می کنه ...شایدم داره یواش یواش آماده می شه که بزنه بیرون.
اینجوری نمی شه باید حواسم رو بدم به کار. چراغ رو یک دوری توی سیاهی می دم و نگاهم رقص نور رو دنبال می کنه.
"نکنه بره" صدای پاش رو که نشنیدم. سرم رو با دلهره برمی گردونم. پشت سرم ایستاده، اونقدر نزدیک که داغی نفسش رو، روی پوست صورتم حس می کنم، بهم خیره شده، سعی می کنم نگاهم رو از نگاهش بدزدم، اما چه جوری می شه دو تا چشم درشت و سیاه روکه انگاری توشون آتیش علو می کشه و فاصله ی چند سانتیمتری باهات دارند رو نادیده گرفت. قلبم تند تند می زنه. سینه ام بالا و پایین می شه، نگاهش روی تنم سٌر می خوره ،پاهام سست می شه، به چراغ تکیه می دم، قهوه داره سًر می ره، باد دور فانوس دریایی چرخ می خوره، موج به دیواره ی فانوس چنگ می زنه. امشب طوفان می شه . امشب دریا، ساحل آروم و صبور رو به کام خودش می کشه. امشب .......
استقلال گل پنجم رو زد و بچه برای صد و دومین بار ازم پرسید، فردا بریم فروشگاه گردی یا نه!
روزمرگی