مرض "توضیح دادن" من خوب شدنی نیست، یعنی مطمئنم بعد از 36 سال دیگه جا برای تغییر و تصحیح وجود نداره. باید با این عیب خودم بسوزم و بسازم. 
تا امروز نمی خواستم این واقعیت رو قبول کنم و همش پیش خودم می گفتم، سمیه تو می تونی، چه لزومی داره که برای هر کسی توضیح بدی، تو باید کار خودت رو بکنی و خلاصه کلی شعارهای دلگرم کننده رو مثل ذکر شبانگاهی زیر لب زمزمه می کردم....
تا امروز صبح که چراغ بنزین ماشینم در راستای رساندن فرزند به مدرسه در اواسط راه قرمز شد و اعلام کرد تا دقایقی دیگر بی بنزین خواهم شد.
دختر را رساندم و به سمت اولین پمپ بنزینی پر کشیدم.( دیدگاه روانشناسانه: اصرار من برای بلافاصله وصل شدن به منبع انرژی بر می گردد به خاطرات کودکیم در ایران و ماندگاری چند ساعته ی ما همراه با دبه ی خالی در کنار اتوبانهای بی سر و ته و بدون پمپ بنزین و اعلام نیاز از سواره های بی توجه که خب تا استجابت دعاهای کودکانه ی ما و قبولی نذر چند دور تسبح مادر توسط باریتعالی ، قصه های ترسناک دزدان سرگردنه هم به آن اضافه می شد و همه و همه اش تبدیل به کابوسی می شد که هنوز هم گاهی اوقات شبها به سراغم می آید). 
صف بنزین طولانی و کیف من خالی از پول بود.اما با اعتماد به کارت بانکیم که حداقل مطمئن بودم به اندازه قیمت یک باک بنزین توش پول هست از ماشین پیاده شدم و به سراغ ماشین خودپرداز رفتم که دیدم ای دل غافل دستگاه ترکیده و پرسنل بانک و امنیتی کنار مقتول ایستاده اند و منتظرند تا آمبولانس تاسیسات بیاید و جنازه ی ماشین خودپرداز را تحویل بدهند ... 
نگاه هاج و واجم رو از دل و روده ی ماشین برداشتم و خیلی سریع کیف پولم رو زیر و رو کردم. فقط ده درهم و دیگر هیچ. 
حالا نوبت خودپرداز ذهنم بود که شروع به وراجی کنه،" حالا کی روش می شه بگه ده درهم بنزین بزن، که اون سمیه قویه پرید وسط که چه اهمیتی داره و می ری و ده درهم بنزین رو می زنی، بدون هیچ حرف اضافی ، خلاص".
زاویه ی گردنم رو درست کردم و رفتم برای اثبات خویشتن . از سر شانسم خیلی زود نوبتم شد.وای خدای من.....آقا بنزینی بهم خیره شده بود و منم بهش خیره شدم. " چقدر بزنم؟" همه ی توانم رو جمع کردم و گفتم: ده درهم و تند تند شروع کردم به توضیح دادن که پول دارم ولی توی کارته و ماشین خودپرداز خرابه و .......
وای یکی جلوی من رو بگیره، آقا بنزینی رفته بود و ده درهم بنزین رو هم زده بود و پول رو از میون انگشتهای شل و ول من در آورده بود و من هنوز داشتم قصه ی ماشین ترکیده رو تعریف می کردم. 
من که گفتم...درست بشو نیستم:(

پ.ن: تو رو خدا نگید چرا اینقدر طولانی بود، آخه من باید از اولش می گفتم چی شد که اینجوری شد و من به این نتیجه رسیدم، اصلا مگه می شه بدون توضیح آدم همینجوری یک کلمه بگه و بره، زشته