هرم مازلو
یک لحظه احساس کردم که دارم از روی صندلی می افتم، سرم گیج می رفت و جلوی چشمام، اشکال رنگی رنگی ظاهر شده بود، فکر کردم شاید دارم می میرم که یکهو یادم افتاد که از دیروز عصر تا حالا که ساعت 3 بعد از ظهر بود، هیچی نخورده ام. به شکمم که از گرسنگی به پشتم چسبیده بود دستی کشیدم و در همان حال که زیبایی این فرورفتگی را تحسین می کردم، عقلٍ عاقلم با یک پس سری به من فهماند که دیگر نمی تواند حتی یک کلمه ی دیگربرایم تجزیه و تحلیل کند و نازیدن به شکم صاف را کوفتم کرد. تلو تلو خوران از اتاقم زدم بیرون و با امید خوردن یک غذای خوشمزه، خودم را به هر جان کندنی بود به رستوران روبروی ساختمان مان رساندم. مثل خرسهای سفید یا قهوه ای ( نمی دونم کدومشون به خواب زمستونی می رن) که تازه از خواب زمستانی بیدارشده اند، دنبال آفتابی ترین میز گشتم و برای آب شدن یخ استخونهایم که توی زمهریر ساختمون شکل گرفته بود، زیر تیزترین اشعه ی آفتاب نشستم. پیش خودم گفتم، الان با پر کردن شکم و گرم شدن بدنم به سادگی بر روی کف هرم مازلو دراز می کشم و احساس خوشبختی می کنم...
هنوز روی کف هرم جاگیر پاگیر نشده بودم که یک نوای آسمانی توی گوشم پیچید و من رو از خود بیخود کرد که معنا و مفهوم این گوشنوازی چیزی نبود جز مهاجرت من از کف به طبقه ی اول هرم.
غذا که آماده شد، داشتم با خودم فکر می کردم، تنها حسی به نام عشق می تونه من رو از این طبقه تکون بده و خب واضح و مبرهن است که من به عنوان یک انسان به هیچ موقعیت ثابتی قانع نیستم و همیشه به دنبال پله ی بعدی ، طبقه ی بعدی، روز بعدی و... خلاصه همه ی بعدهای دیگر می باشم،و چون برای انتقال به طبقه ای بالاتر به احساس والایی به نام عشق نیاز داشتم، شروع کردم به ایجاد حس عاشقانه که البته این اتفاق به تنهایی برای یک نفر بوجود نمی آید. برای رفع این مشکل به عرفان پناه آوردم تا شاید در عشق بازی با معبود و معشوق گرفتار شوم و یک طبقه بالاتر بروم که متاسفانه به دلیل نداشتن ابزار کافی در رسیدن به این درجه از عرفان، بی خیالش شدم.
از آنجایی که دیگر طاقت نشستن در این طبقه را نداشتم به هر طریقی به دنبال عشق می گشتم که دیدم چه سوژه ای بهتر از خودم که می توانم عاشقانه دوستش داشته باشم و هم نقش عاشق را بازی کنم و هم حکم معشوق را برای خود داشته باشم، در این نتیجه دلپذیر و عاشقانه سیر و سلوک می کردم و با مهری عظیم خودم را در آغوش گرفته بودم که حرکات پسر بچه ای کمی دورتر از من که با آهنگی که از رادیو رستوران پخش می شد هماهنگی و هارمونی غریبی داشت، خودم را از معاشقه با خودم غافل کرد و مجذوب رقص بی نقص پسرک شدم. پسرک سبز پوش به تنهایی دور از پدر و مادرش با نوایی که به گوش می رسید سرگرم بود و به خودش پیچ و تاب می داد و در این حال و هوا ، از خود بیخود شده بود.
دوربین عکاسیم اتومات به کار افتاد و تا جایی که پسرک در تیررسش بود ، لحظه های نابی را شکار کرد.
موسیقی تمام شد و پسرک به سمت پدرش رفت که متوجه شدم، پدر در طول هنرنمایی پسرش متوجه عکاس بی جنبه ای مثل من شده بود که پسرش را سوژه عکاسیش کرده بود.
خداییش اولش ترسیدم، گفتم الانه که پدر و پسر با هم بیان و بیفتن به جونم و طی یک حرکت اکشن دوربین رو ازم بگیرن و روی سنگفرش رستوران بکوبند و بعدش هم من را به سرنوشت دوربینم دچار کنند...
توی همین تصویر سینمایی گیر کرده بود که پسرک سبز پوش را روبروی خودم در فاصله یک سانتی متری حاضر دیدم، چشمهای درشتٍ سیاهش رو به من دوخته بود و طی یک حرکت اعجاب برانگیز لبهای سرخ و شادابش رو روی گونه های من گذاشت و خیلی آروم گفت: مرسی
در اینجا بود که من طاقت از کف ربودم و محکم و عاشقانه بغلش کردم ، جوری که صدای استخونهای نازکش رو شنیدم و آنچنان بوسه ای به جواب بر گونه هایش زدم که فکر کنم تا آخر عمرش همچین بوسه ای را تجربه نخواهد کرد.
پسرک رفت.
ومن روی نوک هرم مازلو با خودم تنها ماندم.
پ.ن: لطفا به ترتیب روانشناسی هرم مازلو گیر ندید. متشکرم
روزمرگی