ديشب همش توي خونه ي مامان جون بودم. همون خونه قديميه، همون كه همه ي ماها توش به دنيا اومديم و بزرگ شديم. يك كوه لباس كثيف توي اتاق آقاجون جمع شده بود كه بايد زير شير ظرفشويي كه نمي دونم چه جوري سر از اون اتاق در آورده بود مي شستم. اولش لباس نبودند، يك كوه ظرف بودند، تازه منم نبودم كه مي شستم، مامانم بود كه داشت جداي بقيه ي بچه ها و نوه ها كه دور هم توي حال و پذيرايي جمع بودند، اون گوشه، تك و تنها ظرف كف مالي مي كرد. وقتي اين صحنه رو ديدم، كُفرم در اومد و مامان رو به زور از جاش بلند كردم و خودم نشستم به شستن. اولش پيش دستي بود و كارد و چنگال ، اما از يكجايي به بعد، هي لباس بود كه مي اومد زير دستم و من چنگشون مي زدم. كم كم فهميدم كه دارم لباس هاي همه ي فاميل را مي شورم، چون يكي يكي مي اومدند و سراغ پيرهن و شلوارشون رو از من مي گرفتند  ،منم كه حسابي اعصابم به هم ريخته بود، هي اون وسط جيغ مي زدم كه هنوز تموم نشده، هنوز همش رو نشستم، تازه بايد آبشون هم بكشم و در تمام اين مدت، زير يك آب باريكه اي كه از شير مي اومد ، يكدونه يكدونه، بلوز و تي شرت مي گرفتم و با شدت چنگ مي زدم، كه يكدفعه ديدم دلم براي مامان جون اونقدر تنگ شده كه ديگه نمي تونم ادامه بدم. دلم براي اون صورت ظريف و مهربونش تنگ شد، دلم چنگ خورد وقتي احساس كردم كه ديگه نيست كه ببينمش، كه ديگه تموم شده. كه ديگه به پايان قصه رسيدم. دوباره رخت  چنگ زدم و هاي هاي گريه كردم.