بودن یا نبودن
يعني با يك حال بدي رفتم پياده روي كه مپرس. همه ي راه هم با خدا چك و چونه زدم كه آخه آدم قحط بود آفريدي، حالا اگه من يكي رو خلق نمي كردي، كسي بهت چيزي مي گفت، اعتراضي مي كرد .... همه داشتند زندگيشون رو مي كردند بدون من . انگار كه نه انگار. نه خاني اومده بود و نه خاني رفته بود. خلاصه همينطور كه داشتم به جون خدا غر مي زدم، سلانه سلانه راهم رو به سمت سوپري محل كج كردم كه براي قوت لايموت يك چيزهايي بخرم. غرولند كنان از بودنم بر روي زمين ، پشت صندوق رسيدم كه يكهو ، كارگر سوپري يك ظرف پر از شكلات گرفت جلوي صورتم. برق زرد روكش شكلاتها ، من رو از اندروني به بيروني هل داد و من با تعجب ازش پرسيدم، اين ديگه چيه ؟ و اون دستپاچه و ذوق زده جواب داد : امروز تولدمه، واسه همين بين مشتريها شكلات پخش مي كنم!
كيسه آذوقه به دست به سمت خونه يورتمه مي رم
+ نوشته شده در 2013/12/29 ساعت 22:12 توسط سمیه تیرتاش
|
روزمرگی