من از اون آدمهایی هستم که زندگی برام تصویر همون ساعت شنی هستش که با سرعت داره مقدار شنهای، حجم بالایی کم و کمتر می شه و به وضوح ریزش بی وقفه ی سنگ ریزه ها رو  از اون گودی کمر،می بینم.یعنی با این حس که زمان زیادی باقی نمونده ، که هر لحظه ممکنه همه چی تموم شه،  که تا خط پایان ، راهی نیست، روزگارم رو سپری می کنم.

 بامزه بودن این نگاه به زندگی  ، اونجایی  هستش که،  از وقتی که چشم باز کردم،  زنگهای هشدارِ،« زمانی باقی نمونده» رو بالای سر خودم دیدم  و می شه گفت که یک جورهایی با دلنگ و دولونگ این زنگها بزرگ شدم، جوری که، همه ی من، تحت تاثیر این بی وقتی همیشگی رشد کرده و اینی شده که الان هستم...

اینی که الان هستم، با توجه به همون ریزش سریع سنگ ریزه ها ، از قهر متنفره...یعنی نه می تونه قهر کنه، نه می تونه توی قهر باقی بمونه ، نه شروع کننده اش هست، نه ادامه دهنده اش....

یک چیزی که توی قهر عذابم می داده، این بوده که ای وای وقتی باقی نمونده  و کلی حرفهای خوبی که می تونستیم، بزنیم، کلی کارهای باحال و هیجان برانگیزی که می تونستیم انجام بدیم، کلی اتفاقات مشترکی که می تونستیم با هم تجربه کنیم رو داریم از دست می دیم. اینجور مواقع زنگها تندتر و تندتر به صدا در می اومدند و من مثل اسفند رو آتیش بالا و پایین می پریدم و دیگه برام مهم نبود که حق با کیه، مهم نبود که دعوا و دلخوری سر چیه،  مهم نبود که قراره از این سکوت و اعتراض و ندیدن و نشنیدن چی در بیاد، مهم این بود که وقت داره تموم می شه و ناقوسها به صدا در آمده اند .اینجوری بود که دست به کار می شدم، قهر رو آشتی می کردم، دلخوری رو رفع و رجوع می کردم، موضوعات رو ماست مالی می کردم و هر چی آزردگی، غم و غصه، تلخی و ناکامی بود، پشت یک در، یک در مخفی که هنوزم که هنوزه، بعد از ۳۷ سال نمی دونم کجاست ، قایم می کردم و ادامه می دادم. 

 و با خودم تکرار می کنم : وقت ندارم، وقت نداریم....پس قهر نمی کنم. سکوت نمی کنم. اخم نمی کنم، تا وقت برای دوست داشتن کم نیارم ، وقت برای در آغوش گرفتن، وقت برای کنار هم بودن، وقت برای همه ی کارهای خوب دنیا.....

پ.ن : عواقب این پنهانکاری، این به قول روانشناسها سرکوب، این به قول خودمون فراموشکاری، هم هر چی شد، شد.... به لذتش می ارزه